خواهرانه

باجی باجین اولسون سوز چوخدو وقت یوخدو
  • خواهرانه

    باجی باجین اولسون سوز چوخدو وقت یوخدو

سه شنبه, ۲ آذر ۱۴۰۰، ۰۱:۰۳ ب.ظ

موش و گربه بازی!🐀🐈

سلااااااااااااام سلاااااااااام سلاااااااااام سلاااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که جمعه ساعت یازده اینجورا پیمان گفت جوجو بیا بریم مغازه یکی دو ساعت بشینیم اونجا ببینیم چه خبره؟ تا بعد از ظهر پیام بیاد برگردیم!(جمعه ها صبح تا ظهر پیام نمی ره مغازه و فقط بعد از ظهرشو می ره) منم گفتم نه من نمی یام هوا سرده همینجوریشم من همه جام درد می کنه تا اونجام بخوام بیام بدتر میشه!(از وقتی هوا سرد شده دست و پا و مفاصل من یه در میون درد می گیرند) اونم گفت اونجا که اسپیلت روشنه گفتم باشه منظورم پیاده روی تو این سرما از اینجا تا مغازه است!(یه نیم ساعتی از خونه ما تا مغازه راهه و پیمان می خواست پیاده بریم البته پیاده رویشم به کنار راستش حال نشستن تو مغازه رو نداشتم با خودم گفتم چه کاریه می شینم تو خونه پامم دراز می کنم دیگه، روز جمعه ای مغازه چه خبره آخه؟!) پیمانم دیگه دید من مغازه برو نیستم بلند شد خودش رفت یه ساعت بعدشم بهش زنگ زدم با خمیازه و بی حوصله گوشی رو ورداشت گفت نشستم اینجا خوابم گرفته هیچ خبری نیست پرنده پر نمی زنه! گفتم جمعه است دیگه، الانم سر ظهره معلومه که پرنده پر نمی زنه ولش کن پاشو بیا خونه! خیلی بی حوصله گفت آخه بیام خونه چیکار کنم؟ حالا که دیگه اومدم دیگه، بذار بشینم پیام بیاد بعد بیام! منم گفتم باشه پس مواظب خودت باش.. دیگه خداحافظی کردم و قطع کردم راستش دلم براش سوخت اونجوری تک و تنها و بی حوصله نشسته بود اونجا، با خودم گفتم کاش باهاش رفته بودم تو همین فکرا بودم یهو با خودم گفتم حالا که باهاش نرفتم پاشم یه شله زرد براش درست کنم اومد حداقل خوشحالش کنم برا همین دست به کار شدم و یه ظرف شیشه ای گنده براش شله زرد درست کردم تازه تزئینشو تموم کرده بودم که دیدم اومد درو براش باز کردم اومد تو و همونجور که فکر می کردم با دیدن شله زرد گل از گلش شکفت ولی خب هنوز گرم بود و نمی شد خوردش باید می ذاشتمش تو یخچال تا خنک بشه برا همین اونو فرستادم تو یخچال و یه چایی ریختم براش بردم و پرسیدم ازش چیکار کردی؟ گفت هیچی تا چهار نشستم که پیام بیاد دیدم نیومد دیگه بلند شدم اومدم ...اون شب گذشت فرداش صبح اول وقت رفتیم نظر. آباد پیمان گفت عصری برمی گردیم! تا ظهر بیرون بودیم و پیمان بازم دنبال کارای شهرداری بود منم همش تو ماشین نشسته بودم تا اینکه ظهر با یه برگه ای که قرار بود بده به کارشناس .شهرداری و بهش گفته بودند فردا صبح بره امضاشو بگیره برگشت و گفت جوجو مجبوریم شب بمونیم فردا برم این امضارو بگیرم اینو بدم کارشناس بعد بریم منم گفتم باشه دیگه چیکار کنیم چاره ای نیست می مونیم، برا همین دیگه رفتیم خونه و بخاریهاشو راه انداختیم، خونه هم یخ یخ بود، دیگه من لباسامو که عوض می کردم از شدت سرما دندونام به هم می خورد! بعد از راه انداختن بخاریها چایی درست کردیم و تازه ساعت دو نشستیم صبونه خوردیم برا شام هم پیمان پنج تا تخم مرغ گرفت قرار شد نیمرو کنیم بعد از ظهری یه خرده خوابیدیم و بعدم پیمان رفت حیاط و مشغول شستن گل پسر شد عصری هم یه زنگ به پیام زد و ازش پرسید که دیروز بعد از ظهر نرفتی مغازه؟ گفت نه! پرسید چرا؟اونم گفت حالا بعدا بهت می گم! گفت الان کجایی؟ مغازه ای!؟ بازم گفت نه! گفت یعنی چی؟ یعنی از صبح نرفتی؟ گفت آره! بازم پرسید چرا؟ گفت: گفتم که حالا بعدا بهت می گم! پیمانم گفت یعنی چی خب الان بگو! اونم گفت الان نمیشه شب بیا مغازه با هم حرف می زنیم! پیمانم گفت ما نظر.آبادیم کار داریم شب اینجا می مونیم من نمی تونم بیام مغازه اونم گفت باشه خداحافظ و قطع کرد! پیمانم بیچاره قیافه اش تبدیل به علامت سوال شده بود برگشت سمت من و گفت جوجو این از پنجشنبه انگار نرفته مغازه هر چی ام می پرسم میگه حالا بعدا بهت می گم به نظرت چی شده؟ گفتم چه می دونم والله! حتما رفته برا خودش گشته حالام نمی دونه چی بگه میگه تا این بیاد بلاخره فکر می کنم یه بهونه ای جور می کنم دیگه، برا همین میگه بعدا بهت می گم! اونم سرشو تکون داد و دیگه هیچی نگفت فرداشم قبل از اینکه برگردیم کرج دوباره بهش زنگ زد اونم دوباره گفت حالا بعدا بهت می گم پیمانم یه خرده اصرار کرد اونم جسته گریخته بهش گفت که من دیگه نمی تونم برم اونجا با اون حرفم شده بیرونم کرده(منظورش از اون مامانش بود) همینارو گفت و بعدم دیگه گوشی رو قطع کرد پیمانم بعد اینکه برگشتیم کرج ساعت چهار اینجورا گفت جوجو من می رم مغازه ببینم چی شده و قضیه چیه ! گفتم باشه برو! ...رفت و یه پنج دقیقه بعدش زنگ زد که جوجو هوا خیلی سرده یخ کردم!❄️گفتم معلومه دیگه یخ می کنی هی بهت می گم کاپشن بپوش بیرون سرده می ری سترجم میشی گوش نمی دی!(رفتنی سوئیشرت تنش بود من بهش گفتم این نازکه کاپشن بپوش هوا سرده سرما می خوری! گفت نه اتفاقا هوا خیلی هم خوبه! ) اون کلمه سترجم رو هم قبلا براش توضیح داده بودم و بهش گفته بودم که خودم هم معنی دقیقشو نمی دونم ولی ترکا وقتی هوا خیلی سرده ازش استفاده می کنند و منظورشون اینه که می ری به قول فریبرز توی سریال زیر.خاکی سرما می زنه پدرتو در می یاره و هتکتو متک می کنه(اگه سریال زیر خاکی رو ندیدید و نمی دونید این دو تا کلمه هتک و متک چه جوری تلفظ میشن لطفا هردورو بر وزن فدک بخونید) خلاصه یه خرده با این کلمه سترجم خندوندمش و آخر سرم بهش گفتم دارم می رم دستشویی زنگ نزنیااااااااااااا نمی تونم جواب بدم به قول نقی اون تو من هر دو تا دستمو لازم دارم اونم گفت نه نمی زنم برو، دیگه خداحافظی کرد و رفت منم دو تا بشقاب تو سینک بود اونارو شستم و اوضاع رو یه خرده مرتب کردم و بعدش گلاب به روتون پریدم تو دستشویی آخه خاله پری نازنین تشریف فرما شده بود دلم درد می کرد اون تو بودم که چند دقیقه بعدش دیدم صدای زنگ موبایلم بلند شد تا آخر زد و قطع شد با خودم گفتم پیمان که نیست حالا هر کیه رفتم بیرون خودم بهش زنگ می زنم که یکی دو دقیقه بعدش که داشتم دستامو می شستم دوباره صدای زنگ موبایل بلند شد تند تند دستامو شستم اومدم بیرون تا ورش دارم قطع شد نگاه کردم با تعجب دیدم که هرجفتشم پیمان بوده بهش زنگ زدم گفتم حالا خوبه بهت گفتم دارم می رم دستشویی زنگ نزن اونم گفت اووووووووووووووووووو...وه یعنی از اون موقع تا حالا تو دستشویی بودی؟ گفتم بعله برا اینکه دلم درد می کرد نمی تونستم زود بیام بیرون! اونم گفت حالا ولش کن این حرفارو، من اومدم اینجا این اینجا نیست انگار نیومده!(منظورش پیام بود)! منم گفتم خب عزیزم میگی من چیکار کنم؟ بگردم اونو برا تو پیدا کنم؟ خب بهش زنگ بزن ببین کجاست دیگه؟به جای اینکه به اون زنگ بزنی به من زنگ زدی؟ اونم با عصبانیت بهم گفت باااااااااااشه بابااااااااااااااا ...و گوشیو قطع کرد منم از عصبانیتش خنده ام گرفت و کلی بهش خندیدم با خودم گفتم والله وسط دستشویی به من زنگ زده این اونجا نیست خب من چه می دونم کجاست؟ وسط دستشویی چیکار می تونم برا تو بکنم آخه؟ به خودش زنگ بزن ببین کجاست دیگه! خلاصه یه چند دقیقه ای خندیدم و بعدم بهش زنگ زدم گفتم چی شد؟ گفت هیچی بهش زنگ می زنم جواب نمی ده! منم گفتم شاید اون دور و بره؟ اطرافو نگاه کردی؟ شاید رفته پیش یکی از این مغازه دارا؟ ماشینش پشت در نبود؟ گفت نه بابا معلومه اصلا نیومده اینجا چون چراغا همشون خاموش بودند و دو تا قفلها هم رو در بودند من بازشون کردم معلومه چند روزه اصلا باز نشدند ! گفتم آخه کسی که به قول خودش نمی تونه خونه بره تنها جایی که داره مغازه است دیگه، باید اونجا باشه دیگه، کجارو داره که بره؟ اونم گفت والله چی بگم! گفتم حالا اونجا باش شاید اومد گفت آره فعلا هستم ببینم می یاد! ... دیگه باهاش خداحافظی کردم و رفتم یه خرده عدس گذاشتم بپزه تا برا شام عدس پلو درست کنم بعدشم یه زنگ به سارا زدم و یه بیست دقیقه ای با اون حرف زدم (انگار ظهر بهم زنگ زده بوده گوشیم سایلنت بوده من نشنیده بودم) بعد از اونم نشستم یه خرده تلوزیون نگاه کردم ساعت هفت اینجورام پیمان دوباره بهم زنگ زد که جوجو این نیومد زنگم می زنم جواب نمی ده من دیگه خسته شدم انقدر نشستم اینجا، دارم می یام خونه! گفتم باشه بیا! بعدم یادم افتاد بهش گفتم ده دقیقه به هفت پیام تو واتساپ آنلاین بود وقتی اونجارو نگاه می کنه شماره تورو هم می بینه که بهش زنگ زدی دیگه،می دونی معلومه خودش مخصوصا جواب نمی ده! اونم گفت یعنی چی آخه؟ منم گفتم والله چه می دونم به قول خودش با اون حرفش شده جواب تلفن تورو چرا نمی ده من نمی دونم؟ این موش و گربه بازیا چیه داره درمی یاره خدا می دونه! پیمانم گفت ولش کن بابا حالا واسه من نازم می کنه به درک جواب نده منم دیگه نمی زنم تا خودش بزنه! گفتم باشه پس راه بیفت بیا منم می رم عدس پلورو بذارم دم بکشه! گفت باشه و خداحافظی کرد رفت منم رفتم عدس پلورو بار گذاشتم و نیم ساعت بعدشم پیمان رسید و یه چایی آوردم خوردیم بعدم شام آماده شد و نشستیم نوش جان کردیم و بعدم طبق معمول هر شب سریال دیدیم و بعدم گرفتیم خوابیدیم! ...دیروزم بعد از صبونه پیمان رفت بیرون تا هم بده وقت آزمایششو عوض کنند بندازند پنجشنبه چون وقتش سوم که امروز باشه بود و اونم حواسش نبود با خواهرش قرار گذاشته بودند سوم برن پیش مامانش و دیگه نمی تونست همزمان آزمایش هم بره بده چون طول می کشید! از اونورم می خواست برا مامانش یه کتری شیردار(از این سماوریها ) بگیره تا مامانش نخواد هی برا چایی ریختن کتری رو بلند کنه چون سختشه و زورش نمی رسه به جاش از شیرش استفاده کنه یه اجاق گازم می خواست براش قیمت کنه( مامانش خودش یه گاز پنج شعله فردار آلمانی داره که به قول خودش آقاجان خدابیامرز(بابای پیمان) اون موقعها براش خریده این گازه چون قدیمیه ترموکوبل نداره که خودش وقتی شعله خاموش میشه گازو قطع کنه خودشم با کبریت باید روشنش کنی یعنی فندکم نداره حالا مامان پیمان از این فندک گازیها داره با اونا روشنش می کنه هر یکی دو ماه یه بار پیمان یکی از اون فندکارو براش می خره ولی از اونجایی که چینی اند سر دو ماه خراب می شند و دوباره باید بگیره اون روز پیمان می گفت می خوام گاز مامانو عوض کنم و براش ترموکوبل دارشو بگیرم که فندکم داشته باشه خودش روشن بشه مامان می یاد شیر گازو باز می کنه تا این فندکو بزنه و گازو روشن کنه طول می کشه و اون گاز همینجوری می ره و براش خطرناکه یهو ممکنه آشپزخونه آتیش بگیره)... خلاصه پیمان رفت دنبال این کارا و قرار شد برگشتنی هم هویچ و فلفل دلمه و از این چیزا بگیره تا من عصری یه خرده سوپ درست کنم تا فرداش که می شد امروز با خودش ببره تهران(خواهرش بهناز قرار بود غذا بیاره  برا ناهارشون که پیمانم گفت منم سوپ می یارم)... رفت و یکی دو ساعت بعدش بهم زنگ زد که جوجو اینارو خریدم دارم می رم سمت فهمیده(میدون. یا بلوا.ر فهمیده) یه نمایندگی بو.تان اونجا پیدا کردم پکیجی که ما می خوایم رو داره ببینم چه جوریه شاید بخرم یه تاکسی بگیرم باهاش بیارمش گفتم باشه برو خیلی هم کار خوبی می کنی!(پیکیجمون ایراد پیدا کرده آبو خوب گرم نمی کنه همش خاموش روشن میشه می ریم حموم مکافات داریم همش با آب سرد حموم می کنیم چون تا می یاد آبو گرم کنه خاموش میشه آب سرد میشه پدرمون دراومده! دو یا سه بارم یکی دو میلیون دادیم برا تعمیرش و سرویسش ولی می گن چون مارکش بو.شه و خارجیه الان تحریمیم و قطعه ای که خرابه رو ندارند که درستش کنند برا همین دیدیم اینجوری نمیشه و وسط زمستونم یهو ممکنه کلا از کار بیفته و اینجام که به جز شوفاژ چیز دیگه ای نداریم کلا جای بخاری و اینام نداره که از گاز استفاده کنیم ممکنه تو سرما بمونیم، حمومش و آب گرمشم که اونجوریه برا همین پیمان گفت یکی بخریم بذاریم خونه سر فرصت بگیم بیان نصبش کنند خودمونو راحت کنیم یه ایرانیشم بخریم که حداقل اگه خرابم شد قطعه داشته باشه که آدم عوضش کنه مثل این نباشه که هیچیش پیدا نمیشه! ) ...خلاصه رفته بود یه پکیج بیست و چهار هزار پار.مای بو.تان خریده بود نه میلیون و پونصد و سی و پنج هزار تومن، آدرس داده بود قرار شده بود یه ساعت بعدش بفرستند در خونه که فرستادند آوردیم گذاشتیم تو اتاق کوچیکه تا بعدا زنگ بزنیم نمایندگیش بیاد نصبش کنه...بعد اینکه پکیجو تو اتاق جا دادیم اومدیم تو آشپزخونه پیمان کتری که برا مامانش خریده بود رو نشونم داد گفت ببین خوبه منم نگاه کردم گفتم آره خوبه چند خریدیش؟ گفت پونصد هزار تومن گفتم بدبخت اونایی که می خوان با این اوضاع قیمتها جهاز بدن به دختراشون، فک کن یه کتری فسقلی پونصد هزار تومنه! پیمانم گفت تازه این جنس معمولیشه قیمتش انقده، از این کف چدنیها هم داشت که می گفت یادت بره آب توش تموم بشه رو گاز بمونه کفش نمی سوزه اونا قیمتشون نزدیک یه تومن بود ولی من چون سنگین بودند نگرفتم گفتم معمولیشو بگیرم که سبک باشه مامان بتونه بلندش کنه گفتم هیچی دیگه خدا به داد این ملت برسه با این گرونیهایی که راه انداختند! ...بعد از ظهرم من مواد سوپو آماده کردم و گذاشتم بپزه اون وسطا هم یه شله زرد درست کردم تو دو تا ظرف ریختم و روشونو تزئین کردم تا پیمان فردا که می ره تهران یکیشو بده به خواهرش ببره خونشون یکیشم اونجا با مامانش بخورند!(اون روز که برا پیمان شله زرد درست کرده بودم همش می گفت کاش می شد یه خرده از اینو نگه دارم ببرم برا مامانم و خواهرم منم گفتم این تا اون روز نمی مونه آب می اندازه خراب میشه اینو بخور برا اونا بعدا درست می کنم ببر)... من که مشغول سوپ و شله زرد بودم پیمان هم ظهری که فرستاده بودمش برام از فروشگاه ا.تکا که سر کوچمونه شکر برا شله زرد بخره یه بسته سی و پنج تایی از این ویفرای رنگا.رنگ مینو برا پیام خریده بود ساعت چهار اینجورا اونو گذاشت توی یه پلاستیک و گفت جوجو من برم یه سر مغازه ببینم این گاگول اونجاست!(منظورش پیام بود) که رفت و پنج دقیقه بعدش دیدم برگشت گفتم چرا اومدی؟ گفت دیدم حالشو ندارم نرفتم برگشتم! منم گفتم ولش کن کار خوبی کردی برو لباساتو عوض کن بیا بشین یه چایی برات بریزم اونم بلاخره خودش زنگ می زنه! ...خلاصه اینجوریا دیگه خواهر اینم از این چند روزی که بر ما گذشت ...خب دیگه من برم امروز دیگه واقعا شاهنامه نوشتم هم گردن خودم درد گرفت هم شما خسته شدید ...مواظب خودتون باشید یه عاااااااااااااااااااااااااااااالمه دوستتون دارم بوووووووووووووووووووووووووووس فعلا باااااااای 

راستی عکس شله زردارو می ذارم پایین همین پست ببینید ...

💥گلواژه💥
خوشبختی رو خیلی از ماها همیشه شاد بودن و داشتن رضایت کامل از زندگی تعریف می کنیم
در صورتی که این تعریف اشتباه باعث میشه فکر کنیم خوشبخت نیستیم!
 اما خوشبختی یعنی با اینکه جنبه هایی از زندگیت رو دوست نداری هنوز هم به خود زندگی عشق بورزی و با انرژی ادامه بدی! ... اگه‌ روزهایی بی حوصله و دلتنگ میشی به خودت سخت نگیری و بپذیری که این هم جزئی از زندگیه! در واقع خوشبختی یعنی با همه حسرت ها و رنج هات باز هم برای رسیدن به آرامش بجنگی!
✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾
•[ @zane_emrozii ]•
 

اینم عکس شله زردای خوشمزه من 

این مال اون روزه که برا پیمان درست کرده بودم 

 

اینم برا خواهر پیمان بود که ببره خونشون (تزیین روش یه ذره خراب شد چون طرح هارو روی ورق طلقی که نازک بود کشیده و درآورده بودم وقتی دارچین ریختم و خواستم شابلونو وردارم چون نازک بود تا شد و دارچینا ریختند دور و بر طرح و خرابش کردند مخصوصا پاهای عقب گوزنو! البته تزیین اون یکی عکس هم خراب شده همون که وسطش دونه برفه چون شابلون اون دونه برف و قلبهارو هم از طلق نازک درست کرده بودم برا همین همه شون کج و کوله دراومدند)

 

اینم عکس اونی که قرار بود همونجا بخورنش سه تایی (چون غذا و سوپم داشتند پیمان گفت اینو کم بریزم چون نمی تونند زیاد بخورند)

 

اینم عکس جفتشون با هم 

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۰/۰۹/۰۲
رها رهایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی