خواهرانه

باجی باجین اولسون سوز چوخدو وقت یوخدو
  • خواهرانه

    باجی باجین اولسون سوز چوخدو وقت یوخدو

پنجشنبه, ۹ آذر ۱۴۰۲، ۰۲:۱۱ ب.ظ

زنده باشی به جهان مادر من

تولدت مبارک عزیزتر از جانم😘😘😘🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ اااااااااااااااااااااااااااااالهی که تا ابد سایه ات همراه با حیدر بابا رو سرمون باشه و تا دنیا دنیاااااااااااااااااااااااااااست سلامت و شاااااااااااااااااااااااااد باشی و لحظه های زندگیت همیشه سرشار از آرامش و آسایش و خوشی و خرمی باشه و روزگارت همیشه بی دغدغه و بی غصه بگذره و به هر چه که از دل پاکت می گذره برسی و از ما هم راضی باشی

تو بهترییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین مادر دنیایی و عزیز دل مایی ااااااااااااااااااااااااااااااااااالهی که همیشه زنده باشی  💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۲ ، ۱۴:۱۱
رها رهایی
دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۴۰۲، ۰۱:۲۰ ب.ظ

ما یه زندگی شاد به خودمون بدهکاریم!

سلااااااااام سلاااااااااام سلاااااااااااام سلااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که چند وقت پیشا یه عکس فانتزی کارتونی از اینترنت دانلود کرده بودم که دو تا دختر توش داشتند از ته دل می خندیدند امروز اتفاقی چشمم بهش خورد و با خودم فکر کردم چقدر زندگیامون خالی از دوستها و آدمائیه که بشه باهاشون گفت و شنید و از ته دل خندید من بخاطر اخلاق خاص پیمان خیلی وقته که تو تنهایی خودم دارم زندگی می کنم و زندگیم از دوست و آشنا و فامیل و دورهمی و مهمونی و...خالی شده با اینهمه بدون همه اینها همیشه سعی کردم با آرامش زندگی کنم ولی همش هم آرامش خالی فایده نداره زندگی به یه چاشنی به اسم شادی هم احتیاج داره تا اون آرامش به دل آدم بشینه توی همه این سالها سعی کردم زندگی دو نفرمون با پیمان شاد باشه که موفق هم شدم ولی خیلی وقتها جای خالی اون دوست هم جنس که بشه باهاش حرفهای زنونه زد و گفت و بی خیال دنیا خندید انگار تو دلم و تو زندگیم خالیه من بعد از ازدواج اینجا چندتایی دوست خوب پیدا کردم که صمیمیاشون یکیش معصومه است که همه تون می شناسیدش یکی دیگه اش هم صدیقه است همون دبیر ادبیاتی که وقتی خونمون تو چهار راه طالقانی بود طبقه بالای ما زندگی می کردند و خیلی با هم جور بودیم ولی خب از اونجایی که پیمان با هر کسی که من باهاش آشنا بشم یا دوست بشم دشمنه همه این سالها مجبور بودم رابطه ام رو یواشکی و دور از چشم پیمان در حد یه زنگ زدن هر از گاهی و یه پیغام دادن و این چیزا باهاشون ادامه بدم برا همین نمی شه اونجور که باید آدم ببینتشون و بشینه باهاشون بگه و بخنده و شاد باشه هر چند که تجربه بهم نشون داده که باهم، هم که باشیم خدارو شکر بلد نیستیم که شاد باشیم پارسال با معصومه قرار گذاشتیم یه روز که پیمان می ره تهران خونه مامانش بیاد خونه ما تا همدیگه رو بعد مدتها ببینیم نمی دونید من چقدرررررررررررر خوشحال بودم و فکر می کردم که چقدرررررررررر قراره بهمون خوش بگذره که خانوم اومد ولی چه اومدنی از لحظه ای که پاشو تو خونمون گذاشت یه ریز گفت دارم می رم الان پیمان می یاد! هی بهش می گفتم بابا جان پیمان به این زودیها نمی یاد بشین ببینم از کجا اومدی آخه؟ ولی مگه ول می کرد یه هول و ولایی به جون من انداخت که نگوووووو، چهار تا بستنی با خودش آورده بود مستقیم از در واحد که اومد تو دوید سمت آشپزخونه دوتاشو داد دست من که بذار تو فریزر آخر سر بخوریم دو تاشم دویدیم وایستادیم جلو سینک و با عجله خوردیم و دهنمونو پاک کردیم گفت من برم الان پیمان می یاد! که من به زور کشون کشون آوردمش تو هال و به زور نشوندمش رو مبل که بابا جان بیا حالا یه خرده بشین پیمان حالا حالاها نمی یاد که! به زور یه نیم ساعت نشست و اونم چه نشستنی هر چی آوردم گفت قسم خوردم لب نزنم...که لبم نزد! منو می گین از تعجب دهنم باز مونده بود گفتم چرا آخه؟ اونم به جای اینکه جواب منو بده دوباره تکرار کرد پاشم برم الان پیمان می یاد... دیگه من به زور یه چایی به خوردش دادم همین که چایی رو خورد بلند شد دوید سمت آشپزخونه و باز سریع پریدیم جلو سینک و اون دو تا بستنی تو فریزرو درآوردیم خوردیم چون من بهش گفته بودم یادم بنداز آخر سر اونارو بخوریم یهو یادم نره بمونند تو فریزر پیمان ببینه بگه اینا چی اند؟.‌‌‌.. خلاصه که خوردیم و همین که تموم شد معصومه خیز برداشت کیفشو از رو مبل ورداشت و پرید جلو درو کفشاشو پوشید و با عجله منو بوسید و سوار آسانسور شد و در رفت منم به معنای واقعی خشکم زده بود و کل این رفتاراشو با تعجب داشتم دنبال می کردم که دیدم واقعااااااااااااااااااا رفت! برا همین پریدم تو اتاقو یه مانتو تنم کردم و با عجله رفتم پایین دیدم اسنپ خبر کرده که باهاش بره همین که اسنپه رسید اون سوار شد و منم سریع رفتم از راننده اسنپ پرسیدم آقا کرایه خانوم چقدر میشه؟ اونم گفت بیست و هفت تومن! اومدم پولو از کیف پولم درآوردم داشتم به راننده می دادمش که معصومه به راننده گفت آقا نگیرش خودم حساب می کنم شما شیشه رو بکش بالا!راننده هم یه جوری شیشه رو کشید بالا که انگشتام موند لای شیشه و به زور کشیدمشون بیرون، بعدشم که گاز داد و رفت طوریکه من اصلا فرصت نکردم با معصومه خداحافظی کنم برا همین شماره معصومه رو گرفتم و گفتم چرا نذاشتی من حساب کنم؟ که خیلی جدی برگشت بهم گفت مهناز یه کاری کردی که دیگه توبه کردم بیام خونتون، دیگه هیچوقت نمی یام! می دونی راننده برگشته بهم چی میگه؟ میگه این دیگه کی بود؟ تا حالا تو عمرم همچین آدمی ندیده بودم!!!! منم چنان تعجبی کردم از حرفش که نگوووووووو با خودم گفتم این حرف یعنی چی آخه؟ یعنی این راننده تو عمرش ندیده که کسی کرایه ماشین کسی رو حساب کنه؟ این واقعا انقدررررررررر چیز عجیبیه!؟؟؟  ...خلاصه که اون رفت و من تا چند روز چنان دلم گرفته بود از کاراش و حرفاش که دیگه نمی خواستم تا عمر دارم هیچ احد الناسی رو ببینم چه برسه به اینکه بخوام با کسی دوستی کنم!

خلاصه که خواهر ماها بلد نیستیم از بودن کنار همدیگه لذت ببریم و بگیم و بخندیم و شاد باشیم برا همین تو تنهایی خودمون هم که شده باید زمینه ای برای شاد بودنمون ایجاد کنیم تا شاید جبران یک از هزار لحظه های ناشادمون باشه ماها خیلی زجر کشیدیم بیش از اون چیزی که باید گریه کردیم برا همین یه زندگی شاد به خودمون بدهکاریم و باید یه فکری به حالش بکنیم!

خب بگذریم من دیگه برم ...ایشالا که شماها همیشه شاد باشید و منم از شادیتون شاد بشم

پایین یه عکس از جعبه خرمالوی کوچوولو و با مزه ای که پیمان امروز گرفته بود رو می ذارم تا یادمون بیاره که پاییزه و فصل، فصل رنگ و باران و شادیه و تا می تونیم باید توش شاد باشیم و خوش بگذرونیم!  

 

 

 

اینم اون عکس فانتزی کارتونی که بالا گفتم👇

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۰۲ ، ۱۳:۲۰
رها رهایی
يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۴۰۲، ۰۹:۱۳ ب.ظ

همچنان گردن درد

سلاااااام سلاااااااام سلاااااام سلااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که چهاردهم رفتیم شمال و هفدهم شب برگشتیم اونجام مثل همیشه یه خرده شهرهای اطرافو گشتیم و دو بار هم رفتیم مغازه آقای غلام پور (همون که شالیزارو ازش خریدیم) یه بار روز دوم و یه بارم روز آخر که برنجهارو تحویل گرفتیم ازش و راه افتادیم  البته روز اول یه سرم من رفتم خونشون و خانومشو دیدم که زن خیلی خوبیه و ما بهش می گیم حاج خانوم و من خیلی دوستش دارم اونم روز آخر برام از آقای غلامپور یه شیشه رب انار و یه شیشه رب آلوچه و دو بسته هم سبزی محلی سرخ شده فرستاده بود! بعد از برگشتن از شمال هم که من باز درگیر گردن درد بودم و ایندفعه درد پشت و کمرم هم بهش اضافه شده بود و تمام بدنم گزگز می کرد و مور مور می شد تا اینکه یکی دو روز طول کشید تا یه کم بهتر شدم ولی درد گردنم همچنان ادامه داشت تا اینکه دیروز غروب رفتم ششصدو چهل هزار تومن دادم یه بالش طبی مارک. هو.شمند مخصوص دیسک گردن خریدم آوردم از دیشب اونو گذاشتم زیر سرم فعلا چون عادت ندارم گردنم گرفته و اوضاعش بدتر شده انگار می گن یه هفته ای طول می کشه تا آدم عادت کنه بعدش ولی خیلی راحت میشه ...خلاصه که اینجوریه دیگه ...الانم که دارم اینو می نویسم کیسه آب گرم گذاشتم روی گردنمو دارم می نویسم و اونم همچنان درد می کنه و قصد کوتاه اومدن نداره 

خب دیگه همین ... من برم تا بعدا دوباره بیام 

بووووووووووووس فعلا بااااااااااای 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۰۲ ، ۲۱:۱۳
رها رهایی
پنجشنبه, ۶ مهر ۱۴۰۲، ۰۲:۱۰ ب.ظ

آنچه گذشت!

سلاااااااام سلاااااااام سلاااااام سلااااااام خوبید؟ منم خوبم! امروز اومدم در مورد آنچه که تو این مدت ننوشتم و بر ما گذشت متخصری بنویسم و برم! جونم براتون بگه که تو این مدت ما آپارتمانمون رو فروختیم و خونه ویلایی که پیمان برا من خریده بود رو نوسازی کردیم و بیست و هشتم بهمن ماه اومدیم توش ساکن شدیم و الان تقریبا هفت ماهی میشه که اینجاییم ، اون مغازه ای هم که تو گوهر دشت داشتیم رو همزمان با آپارتمانه فروختیم و از اون موقع تا حالا پیمان تصمیمش اینه که با پول مغازه و آپارتمانه یه آپارتمان تو تهران بخره که فعلا در حد تصمیم مونده و اجرایی نشده البته چند جایی رفته دیده ولی فعلا به مرحله خرید نرسیده و ایشالا در آینده شاید برسه!...از اتفاقات دیگه پارسال این بود که من دوازده بهمن ماه یه عروس هلندی ماده از یه زنه به اسم ژیلا خریدم که از تو دیوار پیداش کرده بودم و اسمشو گذاشتم جیکو، زنه می گفت که سیزده آبان به دنیا اومده از اونجایی که دوازده بهمن هم من خریده بودمش به این نتیجه رسیدیم که این پرنده خیلی اتقلابیه و باید پیشش  مواظب رفتار و سکناتمون باشیم 😆 پسر دایی اکبر وقتی این چیزارو بهش گفتم گفت مهناز سعی کنید حرف سیاسی پیشش نزنید این خطرناکه کار دستتون می ده🤪 یکی از دوستامم می گفت اونجور که از شواهد معلومه اینه که این طوطی بیست و نهم اسفند که روز ملی شدن نفته  زبون باز می کنه😁(چون عروس هلندی ها سخنگو هستند دیگه)! آیهان هم می گفت این چون خیلی انقلابیه اگه چهارده خرداد(سالروز فوت امام) براش اتفاقی نیفته و جون سالم از این تاریخ به در ببره قطعا عمر طولانی می کنه😅 خلاصه که یه پرنده گرفتیم اونم از شانس ما انقلابی از آب دراومد! جیکو تا همین هفده شهریور(سالروز کشتار خیابان ژاله😆) تنها بود تا اینکه هجدهم شهریور با پیمان و خود جیکو رفتیم پرنده فروشی سر خیابونمون یه جفت براش خریدیم آوردیم اسم اونم گذاشتیم برفی چون رنگش خیلی سفید و برفی بود پیمان می گفت اسم جیکورو چون رنگش طوسی و سفیده بذاریم ابری که یه تناسبی با برفی داشته باشه برا همین پیمان هر از گاهی بهش ابری هم می گه خلاصه که الان جیکو دو تا اسم داره از اون موقع هم که برفی اومده تخس تر و شیطونتر شده قبلا خیلی آروم و خانوم بود ولی از وقتی دو تا شدند هر از گاهی یه سر و صدایی راه می اندازند که نگوووووو جوری که بعضی وقتها اعصابم خرد میشه و می خوام از پنجره پرتشون کنم بیرون 😜 ....یکی دیگه از اتفاقات مبارکی که تو این مدت افتاده اینه که بنده از فروردین ماه  توی فرهنگسرای سر خیابونمون کلاس نقاشی ثبت نام کردم و الان شش هفت ماهی میشه که کلاس نقاشی می رم و یه نقاشیهای باحالی می کشم که نگوووووووووو🤪(البته با حال از نظر خودم چون همشو همینجوری دیمی دارم می کشم برا اینکه مربیمون اصلا خوب نیست و هیچی یاد ما نمی ده می خوام بگردم یه کلاس نقاشی دیگه این اطراف پیدا کنم چون تو این کلاس فقط وقتم داره تلف میشه و چیز خاصی یاد نمی گیرم) حالا عکس نقاشیامو بعدا براتون می ذارم که هنر دست این هنرمند ماهرو ببینید و لذت ببرید🤪 هر چند که خیلیاشون بخاطر گردن دردم ناقص موندند!...یه چیز دیگه هم که هست اینه که این هنرمند ماهر جدیدا زده تو کار خیاطی و بدون مربی یه لباسهایی دوخته که اونم نگوووووووووووووووو😆 قضیه هم از این قرار بود که مامان پیمان یه چرخ خیلی قدیمی و عتیقه داشت از این چرخهای مشکی که خدابیامرز پدر پیمان هفتاد هشتاد سال پیش خریده بوده، بابا بزرگ خدا بیامرز پیمان خیاط بوده بابای پیمان می ره دو تا چرخ می خره می یاره یکیشو برا باباهه و یکی دیگه اش رو هم برا خونه خودشون، مامان پیمان خیاطی بلد نبوده و این چرخ همینجور می مونه تا فرشته(فری)خواهر پیمان همون که الان آمریکاست بزرگ میشه و اون موقع که توی انقلاب فرهنگی دانشگاهها تعطیل می شن می ره کلاس خیاطی و می یاد ازش استفاده می کنه بعدشم که فری می ذاره می ره آمریکا، چرخه همینجور بلا استفاده می مونه تا اینکه پارسال قبل عید، پیمان یه روز چرخه رو ورداشت آوردش خونه ما و افتاد دست منو منم به سرعت نور از بلا استفاده موندن درش آوردم و سریع چندتایی فیلم از اینترنت دانلود کردم و از رو همونا دو تا شومیز برا خودم دوختم که خییییییییییییلی هم خوب شدند حالا عکساشونو براتون می ذارم تا خودتون ببینید.....بههههههههههههله دیگه همچین آدم زرنگی ام من !😃 ...خب اینم از خیاطی ...دیگه فکر کنم چیز خاصی برا تعریف کردن نموند جز اینکه بیست و سوم شهریور هم رفتم میاندوآب و به خونواده سر زدم و بیست و هشت هم برگشتم رفتم دندون مبارکمو کشیدم و چهاردهم مهر هم قراره بریم شمال، می خوایم هم برنجای شالیزارمونو بیاریم هم یه گشت و گذاری بکنیم...همین دیگه....

خب من دیگه برم چون گردن مبارکم داره مور مور میشه شما هم مواظب خودتون باشید 

ایشالا عکسارو سر فرصت پایین همین پست براتون می ذارم 

خییییییییییییییییییییلی دوستتون دارم بوووووووووووووس فعلا باااااااااااااااای 

 

این عکس شومیزهای من 👇

 

 

 

 

 

اینم عکسهای خانوم جیکو و آقای برفی👇

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم شاهکار جیکو و برفیه که یه روز افتادند به جون این تاب و جویدندش تا این شکلیش کردند پیمان مجبور شد بره یه تاب جدید براشون بخره👇

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۰۲ ، ۱۴:۱۰
رها رهایی
شنبه, ۱ مهر ۱۴۰۲، ۱۰:۳۴ ق.ظ

خوش آمدی پاییز زیبا 🍁🍂🍁

باز پاییز است 
اندکی از مهر پیداست
در این دوران بی مهری
باز هم پاییز زیباست 
مهرت افزون 
پاییزت مباااااااااااااااااارک!❤️❤️❤️
 🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

 

دوباره شروع می شود
باران های تند
چترهای باز
دلشوره های خیس خورده
پشت چراغ قرمز
فال های نم کشیده
انارهای سرخ
نارنگی های سبز
دوباره شروع می شود
روزهای نصفه نیمه
شب های بی پایان
عطر قهوه های تلخ کنج کافه ها
نیمکت های خط خطی
ایستگاه های شلوغ
ترافیک های صبور
شروع دوباره زندگی
پر از بوی برگ، بوی خاک
بوی عشق❤️❤️❤️

 

قرار ما

وقت طلوع انار 

در باغهای پاییز 🍂🍁🍂

 

من سر این قرار حاضر شدم و با پاییز برگشتم پیش شما و از این به بعد هر چند کوتاه می خوام بیام و بنویسم اگه دوست داشتید همراه من باشید و منو خوشحال کنید 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۰۲ ، ۱۰:۳۴
رها رهایی
پنجشنبه, ۳ فروردين ۱۴۰۲، ۰۷:۴۹ ق.ظ

سلام بر بهار!🌷

عیدتون مبااااااااااااااااااارک و بهارتون شااااااااااااااااااد شااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد شاااااااااااااااااااااد و سالتون نیکو!

از دور می بوسمتون و در این سال جدید براتون بهترینهارو آرزو می کنم! 

🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۰۲ ، ۰۷:۴۹
رها رهایی
دوشنبه, ۲۹ اسفند ۱۴۰۱، ۰۵:۴۳ ب.ظ

خداحافظ زمستان زیبا!🌨

زمستان امسال به روایت تصویر 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم دست خط زیبای من روی برفهاست👇

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم عکس کیک تولد پیمانه که ششم بهمن بود👇

 

 

 

 

 

این پیرمرد نازنین هم من نمی دونم کیه ولی یکی از روزهای برفی که داشتم تو خیابون از یه درخت که پاش پر از برف بود عکس می انداختم صدام کرد و گفت دخترم میشه یه عکس هم از من بندازی منم گفتم بعله حتما ولی چه جوری براتون بفرستم که گفت نمی خواد بفرستی نگه دار برا خودت منم گفتم چشم و رفتم ازش عکس انداختم گفت عکسمو پیش خودت نگه دار منم گفتم بعله حتما با افتخار ! اونم خندید و در حالیکه می خواست ازم دور بشه گفت زن، زندگی ،آزادی! منم گفتم حاج آقا کاش بشه گفت هر روز که می گذره بهش نزدیکتر می شیم منم بهش لبخند زدم و اونم با خنده ازم دور شد و به راه خودش ادامه داد و عکسشم موند پیش من!

منم جلوتر که رفتم روی برفها نوشتم زن ، زندگی ، آزادی! که عکسشو بالاتر گذاشتم

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۰۱ ، ۱۷:۴۳
رها رهایی
چهارشنبه, ۳۰ آذر ۱۴۰۱، ۰۱:۱۱ ب.ظ

پر قصه تو شب بلند یلدا! ❤️

❤️❤️❤️❤️❤️❤️

عمرتون صد شب یلدا
دلتون قد یه دنیا
توی این شبای سرما
یادتون همیشه با ما
دل خوش باشه نصیبت
غم بمونه واسه فردا!

❤️❤️❤️❤️❤️❤️

 

سلاااااااااام سلااااااااام سلاااااااام سلااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که اومدم شب قشنگ یلدارو بهتون تبریک بگم و روی ماه تک تکتونو با عشق ببوسم و برم!😘😘😘 اااااااااااااااااااااااااااالهی که تا ابد زنده و سلامت باشید و همیشه و در همه حال از ته ته ته دلتون شااااااااااااااااااااد باشید و روز و روزگارتون هم پیوسته و مدام بر وفق مرادتون باشه و تک تک لحظه های عمرتونو با عشق زندگی کنید و زمستون پیش روتون هم بهترین زمستون عمرتون باشه و محال ترین آرزوی کل عمرتون توش اتفاق بیفته جوری که با شادی و اشک شوق به منم خبر بدید تا غرق در شادی بشم و سر سجده بر زمین بذارم!🥰😍😍😍

خب نازنینان به امید تحقق همه این آرزوهای قشنگ، صورت ماهتونو یه عالمه می بوسم و یلدارو بهتون تبریک می گم ایشالااااااااااااااا شب خوبی داشته باشید و حسابی بهتون خوش بگذره!

خب دیگه من می رم و در ادمه سه چهار تایی عکس می ذارم که ببینید! یلداتون مبااااااااااااااااااارک و شااااااااااااااااااااااااااد! بووووووووووووووووووووس فعلا باااااااااااای 

😘😘😘🥰🥰🥰😍😍😍❤️❤️❤️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️✨️😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

 

این عکس شیرینیهائیه که دیروز موقع برگشتن از کلاس اصلاح.اندامم از شیرینی .فروشی.تینا که بغل کلاسمونه برا شب یلدای پیمان و پیام خریدم!(خودم سه چهار ماهی میشه که شیرینی رو گذاشتم کنار و دیگه نمی خورم گفتم بگیرم اونا بخورند)

 

 

 

 

 

اینم عکس دیزاین شب یلدای تکنه جلو کانتر منشیه!(همون مرکزی که برا ورزش می رم) اینارو پریسا یکی از مربیهای اونجا که متولد هفتادو دوئه چیده بود می گفت کیسش براش آورده!(دوست پسرش)

(توی اون مثلثها که به شکل قاچ هندونه اند آجیل بود و اون کاغذایی هم که گوشه سمت راست عکس لول هستند فال حافظه که یکیش بصورت باز تو عکس هست!) 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۰۱ ، ۱۳:۱۱
رها رهایی
سه شنبه, ۲۲ آذر ۱۴۰۱، ۰۹:۱۴ ب.ظ

اون دست خداست که پشتته!❤️

سلااااااااام سلاااااااااام سلااااااااااااام سلاااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که شنبه صبح رفتیم تهران، پیمان برا مامانش غذا و میوه می خواست ببره منم قرار بود برم از صرا.فی نار.مک دلا.ر بخرم! چند روز قبلش بصورت اینترنتی ثبت نام کرده بودم اس ام اسی بهم گفته بودند که ساعت یازده تا دوازده شنبه اونجا باشم! (منظورم از این دلا.ر توافقی هاست که سهمیه ایه و سالی دو هزار تا به هرکس می دن و یه مقدار از بیرون ارزونتره! هفته قبلش پیمان مال خودشو ثبت نام کرده و گرفته بود ایندفعه هم به اسم من ثبت نام کرده بودیم و باید خودم حضوری می رفتم می گرفتم! احتمالا تو تلوزیون شنیدید که چند سالیه به هر شخص بالای هجده سال بصورت سهمیه ای دو هزار د.لار یا یو.رو با کارت.ملی می دن که اگه بیاری بیرون بفروشیش سه چهار میلیونی توش سود داره! مثلا اون لحظه ای که من خریدم هر دلا.ر ۳۵۳۵۰ تومن بود در حالیکه قیمت آزادش ۳۶۴۶۰ تومن بود من هفتاد میلیون برا خرید دو هزار تا دادم اگه می خواستم همون لحظه بیرون بفروشمش دو میلیون و نهصد هزار تومن سود می کردم که البته نفروختمش و الان بعد چند روز قیمت. د.لار سی هشت هزار تومن هم رد کرده و با قیمت امروز به جای دو و نهصد تقریبا شش میلیون و خرده ای سود می کنم البته پیمان بیشتر سود می کنه چون موقعی که اون گرفت قیمت .دلا.ر سی و چهار هزار تومن بود ولی تو این سه چهار روز یهو قیمت رسیده به سی و هشت و خرده ای) ...خلاصه رفتیم تهران و پیمان منو جلو صرا.فی که اسمش ایرنه(Iren) پیاده کرد و من یه فرمی ازشون گرفتم پر کردم اونم رفت از کارت.ملی و کارت .بانکی من یکی یه کپی گرفت و آورد!( کپی هارو صرافی می خواست و جزو مدارکی بود که باید بهشون می دادیم) بعد از اینکه پیمان کپی هارو بهم داد رفت خونه مامانش و منم جلو صرا.فی منتظر موندم تا اسممو صدا کنند برم تو، تو اون فاصله هم یه خرده با یکی دو تا از اون زنهایی که مثل من جلو صرا.فی وایستاده بودند دلا.ر بگیرند حرف زدیم و خندیدیم! توی اون فرمی که پر کرده بودیم یکی از سوالاتشون این بود که منشا تامین ریالتون چیه؟ یعنی پولی که باهاش دلا.ر دارید می خرید رو از کجا آوردید؟ یکی از زنها گفت الان ما تو جواب این سوال چی باید بنویسیم آخه؟ منم گفتم بنویس از راه دزدی این پولو بدست آوردیم حالا هم می خوایم باهاش دلا.ر بخریم! اونم خندید گفت وااااااااااااالله به خدااااااااااااا باید همینجوری بنویسیم خودشون اینهمه پول این مملکتو می دزدند و اختلاس می کنند کسی ازشون نمی پرسه از کجا آوردین؟ اونوقت ما بخاطر پول خودمون که با عرق جبین و با هزار بدبختی بدست آوردیم هزار جور باید توضیحات ارائه کنیم و امضا بدیم!...یکی دیگه از زنها هم برگشت گفت من پارسال داشتم می رفتم ترکیه تو گیت فرودگاه که داشتند مارو می گشتند همینجوری که اون بازرس گیتشون دستاشو می کشید به تن و بدن من، تند و تند می پرسید پول بلیطو از کجا آوردی؟ چقدر پول همراته؟ کجا داری می بریش؟ چقدر داری؟ می گفت منم اعصابم خرد شده بود که خدایا چه جوابی به این بدم آخه؟ ولی از ترسم نتونستم یه کلمه بگم این سوالها چیه که از من می پرسی؟ گفتم الان حرفی بزنم سریع پلیسهارو می ریزند رو سرم پروازم کنسل میشه ... خلاصه که یه خرده از این چیزا حرف زدیم تا بلاخره نوبت من شد و اسممو صدا زدند و رفتم جلو در، ریموت درو زدند در باز شد رفتم تو دوباره پشت سرم بستنش و منو به یکی از باجه ها هدایت کردند که مسئولش یه دختره بود اونم فرم و کارت.ملی و کارت بانکیمو گرفت و بعد از بررسیهای مختلف گفت چند دلا.ر می خواید؟ گفتم دوهزار تا گفت امروز تا دوهزار و صدتا هم می دیم اون صدتای دیگه رو نمی خواین؟ منم هفتادو سه میلیون تو کارتم بود اگه اون صدتارو هم می خواستم بگیرم یه تومن کم داشتم گفتم می تونم یه کارت دیگه برا اون صدتا بکشم گفت آره به شرطی که اولا کارته به اسم خودتون باشه ثانیا کپی اون کارتم داشته باشید که بهمون بدید! گفتم به اسم خودمه ولی کپی کارتو ندارم! گفت می خواید برید کپی بگیرید بعد بیایید؟ منم با خودم گفتم تا برم یه خیابون اونورتر کپی بگیرم و برگردم و دوباره برم تو نوبت دو ساعت باید علاف بشم برا همین گفتم همون دوهزارتارو لطف کنید بدید! اونم گفت اون صد تای دیگه رو هم تا پایان سال می تونید بگیرید!(یعنی قبل از اینکه سال عوض بشه) منم گفتم پس اونو یه بار دیگه می یام می گیرم! اونم گفت باشه و شروع کرد به کشیدن کارت و یه بار هفتاد میلیون پول د.لارهارو از کارتم کشید یه بارم پنجاه و هشت هزار تومن ما.لیات. اون د.لار.هارو کم کرد بعد گفت بشینید و منتظر باشید تا باجه یک صداتون بکنه که نشستم و اون وسط هم کنارم یه مرده نشسته بود پرسید الان دلار تو بازار آزاد چنده؟ که منم زدم تو سایت نگاه کردم و بهش گفتم! یکی دو دقیقه بعدشم اونو صدا کردند رفت دلا.رهاشو گرفت و رفت بعد اسم منو صدا کردند رفتم پاکت د.لار.هارو گرفتم باز کردم نگاه کردم دیدم دوازده تا از این صد دلا.ری های آبی که جدیدند داده با هشت تا از اون دلا.ر سبزها که چاپ قبلند گفتم نمیشه اینارو عوض کنید همه رو آبی بدید که جدید باشند؟ گفت نه امکانش نیست ما مال همه رو ترکیبی دادیم! منم گفتم خب این سبزهارو تو بازار پایینتر نمی خرند؟ گفت نه از نظر قیمتی هیچ فرقی با آبی ها ندارند! در حالیکه من می دونستم سبزهارو همیشه یه مقدار پایینتر از آبی ها می خرند چون چاپ قبلند! قبلا خودمون چندبار از این سبزها فروخته بودیم دیده بودم که با قیمتی کمتر از آبی ها اونارو می خرند ولی خب نمی شد اونجا با یارو بحث کرد چون هم سرش شلوغ بود و هم اینکه کلا حرف خودشو می زد و هیچی رو قبول نداشت برا همین دیگه چیزی نگفتم و تشکر کردم و اومدم بیرون، زنگ زدم به پیمان که رفته بود غذای مامانشو بده گفتم که من کارم تموم شد دلا.رهارو گرفتم اونم گفت باشه یه خرده اگه می تونی اون اطراف قدم بزن تا من برم برا مامان یه شیر بگیرم بهش بدم بیام دنبالت بریم! گفتم باشه پس تا تو بیای من می رم یه کرم و یه وازلین از داروخونه. آیت بگیرم بیا اونجا سوارم کن! (آیت اسم یه داروخونه تو نار.مک سمت خونه مامان پیمانه) اونم گفت باشه و خداحافظی کرد و قطع کرد منم راه افتادم رفتم سمت داروخونه، با صر.افی تقریبا یه پنج دقیقه ای فاصله داشت  ولی تو همون پنج دقیقه تا برسم داروخونه با اینکه لباس گرم هم تنم بود یخ کردم هوا حسابی گرفته و سرد بود یه بارون و برف ریز مانندی هم با باد می اومد که سوز هوارو بیشتر می کرد طوریکه تا برسم داروخونه سرم از شدت سرما و پودر برفی که به پیشونیم می زد درد گرفت ...خلاصه رسیدم داروخونه و رفتم قسمت آرایشیش به مسئول اون قسمت که یه زنه بود گفتم یه کرم.ضد.آفتاب.سین.ره رنگی با اس پی اف 30 با یه واز.لین سا.ج یا جی لطف کنید به من بدید! گفت باشه و وازلینو گذاشت رو گیشه و رفت سراغ کرمه اول گفت نداریم بعد پیدا کرد و آورد موقع نوشتن فیشش دیدم کرم ضدآفتابی که دفعه پیش گرفته بودم هفتاد هزار تومن، شده صدو چهل هزار تومن یعنی تو کمتر از دو ماه قیمتش دوبرابر شده وازلینی هم که ماه پیش گرفته بودم دوازده تومن شده هجده  هزار و هشتصد تومن گفتم این کرمه چقدرررررر گرون شده دفعه پیش من اینو هفتاد تومن گرفتم الان دقیقا دو برابر شده! اونم گفت بعله سینر.ه جدیدا قیمت محصولاتشو دو برابر کرده! منم گفتم عجببببببببب چه خبره آخه؟!!! اونم سرشو به علامت تاسف تکون داد  یه زنه هم اونجا بود برگشت گفت بابا من یه کرم می خریدم انقدر هر روز گرون شد دیگه بی خیالش شدم نخریدم تازه هیچ تاثیری هم رو پوستم نداشتااااااااااا الکی پول می دادم! منم گفتم بابا خیلی از این کرمها فقط اسم دارند وگرنه همچین که تبلیغ می کنند اثر خاصی ندارند من خودم هزارتا کرم مرطوب کننده از مارکهای مختلف گرفتم با قیمتهای بالا که هزار جور تبلیغشو کرده بودند اونوقت به جای اینکه پوستمو مرطوب و نرم کنند بدتر خشکش می کردند آخرش اومدم وازلین خریدم استفاده کردم دیدم بهتر از همه شون نرم می کنه تازه ارزونتر هم هست! اونم گفت آره والله راست می گی نرم کنندگی اون از همه کرمها بیشتره ! ...بعد از این حرفها فیشه رو گرفتم بردم صندوق و حساب کردم رسیدشو آوردم دادم زنه و کرمهارو گرفتم و اومدم بیرون، دیدم فعلا از پیمان خبری نیست راه افتادم رفتم اون ور میدون.نبوت(همون میدون. هفت .حوض) یه خرده توی لوازم آرایشی ها لاکهاشونو نگاه کردم، رنگی که خوشم بیاد و نداشته باشم رو پیدا نکردم برا همین بی خیال لاک شدم رفتم از یه مغازه دیگه یه بر.س گرد برا خودم خریدم صد هزار تومن، از این چوبیها که دندونه های فلزی با نوک لاک شده دارند یادمه آخرین بار این برسها رو هفت هزار تومن خریده بودم ...بعد از خرید اونم تو همون مغازه چند تا از مدادهای. لب .کالباسی رنگشو رو پوست دستم امتحان کردم ولی هیچکدومشون اون رنگ کالبا.سی نبود که من می خواستم تو همون حین پیمان زنگ زد که من دارم می یام تو کجایی؟ گفتم بیا دور میدون الان منم می یام همونجا! دیگه مدادارو گذاشتم سر جاشون و شونه گرده رو ورداشتم و راه افتادم رفتم سمت میدون، پیمان اومد سوار شدم راه افتادیم قبل از اینکه بریم سمت کرج اول رفتیم تو تهران.پارس یه خرده دور زدیم ببینیم کدوم محله هاش برا خرید خونه خوبه بعد رفتیم سمت دکتر .معین و اونجارو از نظر گذروندیم بعدم خیابان سبلا.ن و از اونورم سر راه یه سر به دهکد.ه المپیک و شهر.ک صدرا و لاله  و برجهای دریاچه .چیتگر زدیم و پیمان از یکی دو تا از املاکیها قیمت خونه هاشونو پرسید و بعدم راه افتادیم اومدیم سمت کرج، چهار و نیم اینجورا بود رسیدیم کرج و یه خرده میوه و شیر و این چیزا خریدیم و راه افتادیم رفتیم خونه ...فرداشم که یکشنبه بود ظهرش من کلاسمو رفتم و چون آخرین جلسه ماه اولم بود همراه با مربیم نگین جون که برادرزاده دکتره هم هست رفتیم پیش خانم دکتر تا چکم کنه... که دوباره ازم عکس انداخت و اسکن کرد و با عکس قبلیم مقایسه کرد که نشون می داد کلی وضعیت شونه ها و پشت و گردنم اصلاح شده بعد از دیدن تفاوت عکسها با هم، خانم دکتر گفت از این ماه بیشتر تمریناتت روی کتف و گردنت زوم می کنه تا گردنتو به سمت عقب بیاره (الان یه خرده به سمت جلوئه) علاوه بر اون این تمرینها کتفهاتم می چرخونه سر جای خودشون!(الان که غوز پشتم اصلاح شده و صاف تر شده انگار کتفهام یه خرده بیرون زده که باید در اثر تمرینهای این ماه اصلاح بشه و بچرخه بره سر جای خودش قرار بگیره تا پشتم کاملا صاف دیده بشه) ...بهش گفتم گردن و کتف راستم با همه تمریناتی که بهم دادید بازم درد می کنند که گفت شش جلسه برات ریلیز دستی می نویسم انجام بده بهتر میشه اگه با این شش جلسه خوب شدی که هیچ وگرنه چهار جلسه هم بهش اضافه می کنم تا بشه ده جلسه!(ریلیز یه جور ماساژه که گرههای عضلات رو باز می کنه و اعصاب درگیرو که باعث درد می شن آزاد می کنه) گفتم باشه و هزینه ریلیزو ازش پرسیدم گفت جلسه ای صد تومنه گفتم چه خوب من فروردین  ماه پیش یه آقایی رفتم ماساژ سوئدی یا نمی دونم ایتالیایی بهم داد هشتصد و شصت تومن ازم پول گرفت تازه یه دویست سیصد تومن هم بهم روغن فروخت اونم گفت نه ما ارزون فروشیم انقدری بی انصاف نیستیم اون دیگه خیلی بی انصاف بوده، ماساژه دیگه، جنس نیست که بگیم از سوئد یا ایتالیا با ارز وارد کرده منم گفتم درسته!...بعد از اونم بهش گفتم خانم دکتر از وقتی که تمرینهای این ماهمو انجام می دم بعضی وقتها پشت کتف راستم یه جوری میشه که حس می کنم انگار یهو یکی دست می ذاره پشتم در حالیکه چیزی نیست و انگار عضلشه که این حالت بهش دست می ده اونم برگشت خیلی جدی پرسید نکنه وااااااااااااااااااقعا کسی دست می ذاره پشتت؟ منم یه لحظه از حرفش تعجب کردم و بلند گفتم نه باباااااااااااااا چی می گید!؟ یهو هردو با نگین زدند زیر خنده منم خنده ام گرفت جوری که تا ده دقیقه داشتیم بلند می خندیدیم وسط خنده هامون هم خانم دکتر برگشت سمت نگین و گفت بنده خدارو بدجور ترسوندم اونم گفت آره و بعد برگشت سمت من گفت همچین جدی گفتی نه باباااااااااااااا قشنگ ترسو تو چشات دیدمااااااااااآ! منم همینجور که می خندیدم گفتم ببینم می تونید کاری کنید از این به بعد وقتایی که تو خونه تنهام خوف کنم؟!!!! اونم خندید و گفت نه بابا نترس چیزی نیست شوخی کردم بعد برگشت گفت اون دست خداست که پشتته! منم گفتم چه تعبیر قشنگی پس از این به بعد اینجوری فکر می کنم! ...اونم  با لبخند گفت آره این خوبه!...خلاصه که خواهر کلی خندیدیم سر این قضیه و روحمون بسی شاد شد😁😁😁 بعدش دیگه من بلند شدم و از خانم دکتر تشکر کردم و با نگین اومدیم بیرون ...امروزم ظهر رفتم اول یک میلیون و پونصد کارت کشیدم پیش ملیکا و شهریه این ماهمو دادم ششصد تومن شهریه ریلیز هم گذاشتم پنجشنبه بدم بعدم رفتم جلسه اول ماساژو گرفتم و یه احساس سبکی خاصی بهم دست داد! یه دختره به اسم نشاط هست که مربیه اون ماساژم داد گفت کم کم که جلساتو بریم جلو دردات کم می شن و از بین می رن منم گفتم ایشالاااااا!.. بعد از ماساژ هم تمرینات جدیدمو با راهنمایی نگین جان انجام دادم تا ساعت دو و نیم که پیمان با ماشین اومد دنبالم و اومدیم خونه...خب اینجوریااااااااااااااااا دیگه خواهر... اینم از این چند روز ما.....خب دیگه من دیگه برم ....شمام مواظب خودتون باشید از دور صورت ماهتونو یه عاااااااااااااااااااالمه ماچ می کنم از نوع آبدارش😜 و به خدای مهربون می سپارمتون بوووووووووووووووس😘😘😘 فعلا باااااااااااااااای 

 

اینم دو تا عکس از عکسهای هنری من از تهران که سمت دهکده.المپیک گرفتم

 

 

 

 

اینم سه تا عکس از آلودگی شدید هوای اون روز تهران که بخاطرش کل مقاطع تحصیلی تعطیل بود 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۰۱ ، ۲۱:۱۴
رها رهایی

سلاااااااااااااام سلاااااااااااااااام سلااااااااااااااااااااام سلااااااااااااااااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که تو پست قبلی گفتم که قراره بیام و دوباره بنویسم ولی بخاطر گردنم شاید کوتاهتر بنویسم ولی این مدت هم یه خرده تنبلی کردم هم یه مسائلی پیش اومد که نشد همون کوتاهه رو هم بیام بنویسم، دیگه امروز با خودم گفتم تنبلی بسه و بیام یه پست مختصر از مسائلی که تو این مدت اتفاق افتاده بنویسم و ایشالا گوش شیطان کر اگه شد دیگه از این به بعد مثل قبل بیام و به نوشتن ادامه بدم منتهی همونجور که گفتم کوتاه تا به گردن مبارکم فشار نیاد...خب جونم بهتون بگه که اگه از تنبلی فاکتور بگیریم می مونه خواب آلودگی بدجوری که این مدت گریبانگیرم شده بود طوریکه اگه کار ضروری و خاصی نداشتم و مجبور نبودم بیدار باشم تمام مدت در خواب ناز و عمیقی به سر می بردم که تمومی نداشت جوریکه اگه مثلا بعد از نه ساعت خواب شب و یه بلند شدن مختصر صبح در حد گلاب به روتون دستشویی رفتن دوباره چهار پنج ساعت پشت سر هم می خوابیدم و بعدش بلند می شدم مثلا ده دقیقه ناهار می خوردم بازم به شدت خوابم می گرفت و دوباره می رفتم سه ساعت دیگه می خوابیدم دیگه یه جوری شده بود که خودم هم از اینهمه خواب آلودگی خودم تعجب کرده بودم یه روز نشستم دقت کردم ببینم چی باعث این همه خواب آلودگی من شده که رسیدم به قرص.آهنی(فروس. سولفات. ایرانی) که چند وقت پیش متخصص.داخلی بخاطر فقر آهنی که آزمایش خونم نشون داده بود بهم داده بود و منم هر شب یکی می خوردم برا همین اونو گذاشتم کنار و یه قرص آهن  دیگه رو که خارجی بود شروع کردم به خوردن که ترکیبی از آهن. و اسید .فولیک .و ویتا.مین B12 داشت این قرص. آهنو دکتر زنان که تابستون بخاطر مشکل افتادگی .خفیف. مثانه رفته بودم پیشش بهم داده بود ولی من نخورده بودمش و همینجور آکبند تو یخچال مونده بود، خلاصه اونو شروع کردم و از فرداش یه کوچولو حالم بهتر شد و از اون خواب آلودگی بیست و چهار ساعته خلاص شدم ولی از اینور دیدم عجیبه پریودم هم سر وقتش نیومد و عقب افتاد با خودم گفتم شاید دفعه پیش چون بعد از تموم شدن پریودم هشت روزی آجر داغ کردم و روش نشستم اون باعث شده که نیاد(می گفتند برای افتادگی مثانه و نشت قطره ای. ادرار خوبه و درمانش می کنه) برا همین یکی دو هفته ای صبر کردم گفتم شاید بیاد دیدم نه بابا  خبری ازش نیست که نیست کم کم اعصابم خرد شد با خودم گفتم نکنه بارداری چیزی اتفاق افتاده و من حالیم نیست ...نکنه اون خواب آلودگی و این قطع پریود یه جورایی بهم ربط دارند و نشونه حاملگی چیزی هستند!!!! برا همین یه روز با ترس و لرز و خجالت رفتم یه بی بی .چک از داروخونه گرفتم و فردا صبحش قبل از اینکه ازش استفاده کنم کلی دعا کردم و از خدا خواستم که کمکم کنه همچین اتفاقی نیفتاده باشه و همچین خبری نباشه بهش گفتم که من حال و حوصله بچه دار شدن و این چیزارو ندارم و همینجوری ام بدون بچه خوشبختم و همین زندگی همراه با آرامشمو به همه چیز ترجیح می دم و نمی خوام با هیچ بچه ای عوضش کنم ...خلاصه بعد از یکی دو ساعت دعا و التماس به خدا رفتم بی .بی چک رو استفاده کردم و با کمال خوش شانسی دیدم که دعاهام برآورده شده و جواب منفیه نمی دونید چقدررررررررررررررر خوشحال شدم انگار یه بار سنگین غم و غصه و استرس از رو دوش روحم برداشته شد...اون روز جمعه بود فرداش که می شد شنبه برای اینکه کاملا خیالم راحت بشه رفتم آزمایش خون هم دادم و بعد از ظهرش جوابشو گرفتم که خدارو شکرررررررررررررر اونم منفی بود و دیگه یه نفس راحت کشیدم و با خودم گفتم تا بیست و پنج آذر صبر می کنم اگه پریود شدم که هیچ، اگه نشدم می رم پیش متخصص.زنان و می گم برام سونو.گرافی بنویسه ببینم چه خبره که یکی دو روز بعدش تلفنی با مامان و هاجر حرف می زدم قضیه رو براشون گفتم و مامان گفت جوشونده کا.کوتی(یا به قول خودمون کهلیک .اوتی) بخور تا پریود بشی هاجر هم همون کا.کوتی رو گفت به اضافه دم کرده زعفرون! منم بعد از خداحافظی باهاشون گفتم بذار اول یه مشت کا.کوتی خشک شده داریم اونو استفاده کنم اگه جواب نداد بعد زعفرونو امتحان می کنم چون مقدار کاکو.تی که تو خونه داشتیم کم بود فک نمی کردم اصلا جواب بده...خلاصه همون یه مشتو جوشوندم و سه چهار لیوانی از جوشونده اش خوردم و شب خوابیدم فردا صبحش با کمال تعجب و برخلاف اینکه فک می کردم کمه و اثر نمی ذاره بلند شدم دیدم خاله پری نازنین تشریفشو آورده اونم چه تشریف آوردنی شررررررررررر شرررررررر و لاینقطع! دیگه خدارو شکر کردم و بلاخره این قضیه هم به خوبی و خوشی حل شد و رفت پی کارش. هر چند که قبلش یه چند هفته پراسترس و اعصاب خرد کنی رو گذروندم با هزار ترس و فکر و خیال، ولی خب گذشت و تموم شد دیگه...فک کنم علت قطع شدنش همون گرمای آجرهایی بود که ماه قبلش استفاده کرده بودم فک کنم زیادی گرمشون کرده بودم اونم تاثیر منفی روش گذاشته بود...فک کنم بیچاره رو پخته بودم😁😆...خلاصه که خواهر یکی از دلایل دیر نوشتنم هم این مساله بود که شکر خدا حل شد...یه دلیل دیگه اش هم این بود که رفتم ثبت نام کردم و از پونزده آبان دوباره کلاس اصلاح.انداممو تو همون مرکز.تکنه که قبلا می رفتم شروع کردم و یه روز در میون می رفتم اونجا، برا همین، حس خواب آلودگی که اون مدت داشتم از یه طرف و خستگی ورزشی که می کردم هم از یه طرف دیگه مزید بر علت شده بود و دیگه فرصتی برای نوشتن برام نمی ذاشت... خلاصه اینجوریااااااااااآااااا دیگه خواهر...بگذریم الان انقدر می نویسم باز تبدیل به شاهنامه می شه و هم شما حوصله نمی کنید بخونید هم گردن من درداش شروع می شه ...برا همین بهتره دیگه من برم و شمام برید به کاراتون برسید البته قبل از رفتن دو تا عکس از پالتوهایی که هفته پیش برا خودم خریدم می ذارم با یه چندتا عکس از حال و هوای پاییزی زمستونی این یکی دو روز که ببنید ایشالا که خوشتون بیاد! از دیروز صبح یه برف ریز خوشگلی اینجا می باره که نگوووووووووووووووووووو البته هنوزم ادامه داره هی می یاد بند می یاد بعد دوباره شروع می کنه البته با اینکه هوا خیلی سرده ولی رو زمین ننشسته و فقط کمی رو درختا نشسته چون قبلش بارون اومده بود و زمین خیس بود و برا همین هر چی می یاد تا می افته زمین آب میشه ولی همین اومدنش خیلی نازه و دل آدمو می بره الانم همچنان داره می باره از اونورم چون هوا به شدت مرطوبه مه همه جارو پوشونده و ترکیب برف و مه و هوای سرد و برگای زرد  و خیس درختا که رو زمین افتادند منظره پاییزی زمستونی دل انگیزی ایجاده کرده که نگووووووووووووو به قول آقای. اصغری(کار.شناس. هوا.شناسی تلوزیون) هوا به طرز زیبایی کارت پستالی شده طوریکه روح آدم از اینهمه قشنگی از حس لذت و آرامش و شادی لبریز میشه و می خواد از قالب تن بزنه بیرون و با دونه های سفید و زیبای برف تو باد به رقص دربیاد و تو مه گم بشه و تا دوردستها بره!...

خب بریم در ادامه عکسهارو ببینیم منم دیگه برم ...مواظب خود نازنینتون باشید هوا خیلی سرد شده سعی کنید لباس گرم بپوشید تا سرما نخورید و بتونید از زیبایی های طبیعت پاییز و زمستون لذت ببرید... خییییییییییییییییییییلی دوستتون دارم از دور صورت ماهتونو می بوسم و به خدای بزرگ می سپارمتون بوووووووووووووووووووس فعلا باااااااااآاااای 

 

این چهار تا عکسو دیروز موقع رفتن به کلاس انداختم اینجا نزدیکای میدون آزادگانه(یعنی در واقع نزدیک پل آزادگانه اون پرچمهایی که دیده میشه تو عکس، مال پله! قدیما اینجا میدون بوده بعدا به پل تبدیل شده یه پل هوایی که ماشین از روش رد میشه ولی مردم هنوزم بهش می گن میدون آزادگان)

 

 

 

 

 

 

 

 

اینارو هم امروز صبح از پشت پنجره انداختم(البته برفی که می اومد خیلی قشنگ بود ولی نیست که کیفیت دوربین گوشیم زیاد بالا نیست نتونست خوب بندازه کلا عکسی که انداخت با اون منظره بارش برفی که پشت پنجره بود خیلی فرق داشت)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم عکس دو تا پالتویی که تو این ماه خریدم (قد هر دو تقریبا یه کوچولو بالاتر از زانوئه جنساشونم هر دو فوترند ولی نوک مدادیه یه کوچولو نازکتر از اون یکیه)

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۰۱ ، ۱۶:۵۶
رها رهایی
دوشنبه, ۲۵ مهر ۱۴۰۱، ۰۲:۵۳ ب.ظ

بلاخره برگشتم! 😃

سلااااااااااام سلاااااااااام سلاااااااااااام سلاااااااااام خوبید؟ منم خوبم! چه خبر؟ چیکارا می کنید؟ من اینجا نبودم و شاهنامه نمی نوشتم خوشحال بودید نه؟ ای ناقلاهااااااااااا!🤪 دلم برا اینجا و همه تون تنگ شده بود، دیگه امروز با خودم گفتم بسه دیگه باید شروع کنم به نوشتن، هر چند که مشکل گردنم هنوز حل نشده اون روز که اومدم میاندو.آب(۳۱شهریور) و رفتم پیرمرد بنابیه مهره های گردنمو جا انداخت یکی دو روز درد داشتم و خوب شد ولی اومدنی اگه یادتون باشه گفتم که تو ورودی مرا.غه نزدیک بود اتوبوسمون با یه تریلی تصادف کنه و راننده برا اینکه نزنه به تریلی مجبور شد چند بار به حالت مارپیچ عرض جاده رو اینور اونور بره تو اون لحظات من برا اینکه پرت نشم جلوی ماشین سریع بلند شدم و پشتی صندلی جلوئی رو محکم چسبیدم و تو همون حین دست و شونه راستم بدجور کشیده شد طوریکه تا یه ساعت درد داشتم تا خوب شد از اونجایی که گردنم هم همون سمت راستش همیشه درد می کنه فک کنم این کشیدگی دست و شونه ام باعث شد که هرچی رشته کرده بودم پنبه بشه و دوباره گردنم همون آش و همون کاسه بشه برا همین چند روز پیشا که یه کم سرمو پایین انداخته بودم بازم مثل سابق درد گرفته بود و دو روز کامل منو اذیت کرد تا خوب بشه ولی خب دیگه چیکار کنم به قول مامان پیمان دردها هست ولی باید زندگی کرد و نباید زیاد بهشون اهمیت داد برا همین امروز با خودم گفتم باید شروع کنم به نوشتن حتی اگه گردنم اجازه شاهنامه نوشتن بهم نده کوتاه که می تونم بنویسم برا همین نباید طرفدارامو بیشتر از این منتظر بذارم 😜...این شد که عزممو جزم کردم بیام بنویسم...حالا از شوخی بگذریم شاید این وبلاگ خواننده زیادی نداشته باشه چون من تو تنظیماتش قسمتی که مربوط به اعلام آپدیت شدن وبلاگه بستم تا کسی متوجه بروز شدن این وبلاگ نشه یا مثلا از طریق همون تنظیمات کاری کردم که نشه کسی از طریق سرچ کردن تو گو.گل و موتورهای. جستجو برسه به وبلاگ من، ولی صرف همین نوشتن منو خیلی آروم می کنه انگار وقتی می نویسم یه جورایی تخلیه روانی می شم و یه آرامش خاصی بهم دست می ده انگار که حسابی با یکی درد دل کرده و خودمو خالی کرده باشم برا همین حتی اگه هیچ خواننده ای هم اینجا رو نخونه بازم نوشتن توی اینجا برا من خالی از لطف و فایده نیست از طرفی هم وقتی می نویسم انگار روزهایی از زندگیم جاودانه می شن و در آینده می تونم دوباره با خوندنشون به روزایی برگردم که گذشتند و رفتند ولی از طریق اینجا خاطره شون ثبت شده و برام به یادگار مونده برا همین نوشتن روزمرگیهای زندگی تو اینجا برای من دو برابر جذابه و اگه کسی هم باشه که این نوشته هارو بخونه که دیگه هزار برابر جذاب میشه... ایشالااااااااآااا که بازم منو بخونید و منم از ته ته ته دلم خوشحال بشم! ...خب من دیگه برم برای روز اول فک کنم همین مقدار کافیه و نباید بیشتر از این چشمهای قشنگتونو اذیت کنم ...خییییییییییییییییییییییلی دوستتون دارم مواظب خودتون باشید ...بووووووووووووووووووووس فعلا بااااااااااااااای 

راستی یکی دو تا هم عکس می ذارم با توضیحات کوتاه که در ادامه ببینید ایشالاااااااااااااا که خوشتون بیاد!

 

 

این عکسهایی که می بینید مربوط به یه گیاه به اسم خزه اسپانیا.یی ، یا ریش پیرمرد، یا روح نقره ایه که یه گیاه هوازیه که احتیاج به خاک و گلدون نداره و مواد لازم برا رشدشو از سلولهای هوا می گیره فقط باید روزی یه بار روش آب اسپری کرد تا به رشدش ادامه بده! این گیاه جالبو هفته پیش که شمال بودیم داداش حسین(دوست پیمان) که تو لنگرود رستوران داره بهم داد تو رستورانشون جلوی گیشه صندوقدار از سقف آویزون کرده بودند من در مورد اینکه این گیاه زنده است یا نه سوال کردم و اونم یه مقدار ازش برید و بهم داد همراه با توضیحاتی که چند خط بالا براتون نوشتم، منم خیلی ازش خوشم اومد و برام خییییییییییلی جالب بود! وقتی اومدیم خونه با یه نخ و مهره از دستگیره کمد اتاق خوابمون که به نوعی میز توالت هم هست آویزون کردم و هر روزم دارم روش آب اسپری می کنم تا بزرگ بشه گفتم عکسشو براتون بذارم شاید برا شما هم جالب باشه!

 

 بفرمایید چایی!..‌. این چایی رو هم تو همون رستوران داداش حسین خوردیم یه شب که نم بارون می زد... و ما اولین بارون پاییزی بود که می دیدیم!

 

این عکس هم من اسمشو گذاشتم پاییز در گلدون! ایشون خانوم اناری خوشگل ما هستند که توی بالکن تشریف دارند و این روزها زرد و طلایی شدند!

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۰۱ ، ۱۴:۵۳
رها رهایی
سه شنبه, ۷ تیر ۱۴۰۱، ۰۵:۵۶ ب.ظ

دوباره باز خواهم گشت!😃

سلااااااااام سلااااااااام سلااااااااام سلاااااااام خوبید؟ منم خوبم! دلم برا همه تون و برای نوشتن تو اینجا خیلی تنگ شده راستش یکی دوبار خواستم بیام بنویسم ولی این گردن مبارک من یاری نکرد جدیدا خیلی اوضاعش خراب شده دم به دقیقه درد می گیره سر هر چیز کوچیکی، وقتی هم که درد می گیره ول کن نیست تا سه چهار روز پدر منو درمی یاره سر این امتحان کوفتی آموزش و پرورش که قبولم نشدم کلا گردنم به باد فنا رفت یعنی یه مقدار خودش به باد فنا رفت یه مقدار بسیار زیادی هم خودم با دستان مبارکم به باد فنا دادمش اون روزا که درس می خوندم گردنم کمی اذیت می کرد منم فکر خلاقمو به کار انداختم و از اینترنت حول و حوش کرج سمت کوهسار یه شکسته بند از این سنتی ها پیدا کردم به اسم ننه بتول، زنگ زدم بهش، گفتند ننه بتول خودش یه سالی هست که مرده ولی دخترش و نوه اش تو این کارند و کارشونو خوب بلدند منم آدرس گرفتم و رفتم پیششون! دخترش(که یه زن پنجاه شصت ساله بود) به قول خودش مهره هامو جا انداخت البته تو دو جلسه(با بیست روز فاصله) نوه اش هم که یه پسر سی ،چهل ساله بود تمام گردن و کمر و پشتمو ماساژ سوئدی و فک کنم ایتالیایی داد و به قول خودش تمام عصبهای درگیر دیسکها رو توی گردن و کمرم آزاد کرد و گره هاشو همه رو باز کرد آخر سر هم هفتصد و هشتاد تومن از من پول گرفتند چهار تا هم روغن بهم دادند که شبها به گردنم و کمرم بمالم بابت اونم صد و بیست تومن ازم گرفتند و من با خوشحالی و توهم سلامتی برگشتم خونه و دقیقا از همون روز دیگه نه تنها گردنم که پشت و کمرم و سمت راست بدنم همه باهم به باد فنا رفتند طوریکه تا دراز می کشم همه شون با هم سر میشن و گزگز می کنند و سوزن سوزن می شن نمی ذارند راحت بخوابم بلند هم که می شم یکریز درد می کنند و پدر منو درمی یارن! چند وقت پیش رفتم پیش متخصص اعصاب و ستون فقرات گفت درد پشتت بخاطر ضعف ماهیچه است باید با ورزش تقویتش کنی ولی برای گردن و کمرم ام .آر .آی نوشت که اونم برا بیست و پنجم همین ماه نوبت دادند که برم انجام بدم فعلا منتظرم که تاریخش برسه برم ببینم چه خبره ...خلاصه که خواهر خودم دستی دستی خودمو عیبناک کردم رفت پی کارش، یعنی به خیال خودم رفتم ابروشو درست کنم زدم چشمش هم درآوردم و الان با یک عالمه درد در خدمت شما هستم تا درس عبرت باشم براتون! ...خب بگذریم از این چند وقت اگه بخوام براتون بگم بدترین اتفاقش همون امتحان مزخرفی بود که دادم و این اواخر هم نتیجه مزخرف تر از خودش یعنی رد شدنم بود...و یه خبر نه چندان خوب دیگه هم اوضاع ناجور کمر مامان و عمل سختی که قراره بکنه است که فعلا منتظر نظر کمسیون پزشکیه که همش دستم به دعاست که ایشالااااآاااااااااا به امید خدا همه چی به خوبی پیش بره و بتونه سلامتی کاملشو بدست بیاره...اما بهترین اتفاقی که این وسط برا من افتاد و خیییییییییییییییییلی خوشحالم کرد این بود که پیمان بعد از ظهر روز چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت به طرز خیلی غافلگیرکننده ای منو سورپرایز کرد و یه خونه ویلایی هشتادو دو متری تو هفت تیر کرج برام خرید و به اسمم زد که قیمتش یک میلیارد و ششصد میلیون تومان بود البته اینارو قبلا بهتون گفتم و خودتون همه رو می دونید ولی برای ثبت در خاطرات گفتم اینجام بنویسم تا یادگاری بمونه...خلاصه که وسط اونهمه درس و گردن درد و کمر درد این کار پیمان منو از ته دل خوشحال کرد طوریکه تو بنگاه معاملات ملکی وقتی فهمیدم خونه رو داره برا من و به اسم من می گیره از خوشحالی و ناباوری قلبم چنان تپید و دست و پام چنان لرزید که تا چند دقیقه نمی تونستم خودکارو تو دستم نگه دارم تا قولنامه رو امضا کنم! چون داشتن خونه تو این اوضاع مملکت که همه چی سر به فلک گذاشته و با اوضاع مالی که من داشتم و با تمام تلاشی که یک عمر کردم و درس خوندم ولی به جایی نرسیدم یکی از آرزوهای بزرگ و محال من بود و هرگز فکر نمی کردم که یه روزی بتونم بهش برسم ولی پیمان کاری کرد که محال ترین آرزوی من برآورده شد و از این بابت از اون بخاطر لطف بزرگی که در حق من کرد و از خدا بخاطر نعمتی که به من داد از ته ته ته دلم ممنووووووووووووووووون و سپاسگزارم! ...خلاصه اینجوریا دیگه خواهر اینم از بهترین اتفاق این مدت که بعد از داشتن شما و سلامتی شما می تونم با قاطعیت بگم که بهترین اتفاق عمرم بود ...خب دیگه من برم که گردنم داره آلارم میده شروع کنه کسی جلودارش نیست ...امروز اومدم اینو بگم که من باز هم قراره بیام اینجا بنویسم و این وبلاگ تعطیل نشده و هرگز هم تا وقتی که من زنده ام تعطیل نخواهد شد😃 فقط منتظرم وقت ام آر آی برسه ببرم نتیجه رو نشون دکتر بدم یه چیزی بده این گردنم یه خرده وضعیتش بهتر بشه بعد بیام دوباره شاهنامه بنویسم😜 ...به قول داریوش دوباره باز خواهم گشت نگران نباشید فقط وای به حالتون اگه بازم وسط شاهنامه نویسیهام دمپایی سمتم پرت کنید 😡😝....خب دیگه از دور می بوسمتون مواظب خود گلتون باشید خیییییییییییییییییییلی دوستتون دارم بوووووووووووووووس فعلا باااااآاااااااای 

 

❤گلواژه❤

هرگز و تحت هیچ شرایطی از لطف خدا ناامید نشید با وجود خدا هیچ محالی، محال نیست! ما هرگز نمی دونیم که گذر زمان چی قراره سر راهمون بذاره پس باید همیشه نور امیدو تو دلمون روشن نگه داریم!

از حضرت مهناز(ع)🙃

 

بذارید چند تا هم عکس بذارم علی الحساب براتون از گلهای بالکنمون!

 

تقدیم به نگاه مهربونتون با یک دنیا عشق و ارادت که خودتون از هر گلی گلترید!❤❤❤

 

(نیست که بالکنمون کوچیکه نمیشه کامل ازش عکس انداخت برا همین گلها نصفه نیمه اند!)

 

اینم عکس خانوم نیلوفری خوشگلی که خودش پای خانوم اناری تو گلدون دراومده و گل داده

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۰۱ ، ۱۷:۵۶
رها رهایی
دوشنبه, ۸ فروردين ۱۴۰۱، ۰۹:۲۲ ب.ظ

چهل سالگی!🎈🎂🎈

         ❣️❣️❣️

گفت در فصل بهاری دلپذیر
از چهل بگذشت عمرت روز عید
شاد باش و زندگی را پاس دار
مثل فروردین و آغازِ سعید

آن چه بگذشته است منما یاد از او
بار دیگر زندگی آغاز کن
با صدای بالک مرغ سحر
با سپیده با سحر پرواز کن

با هزاران گله ی ابر سپید
در هوای آسمان همراه شو
تا بدانی کیستی تنها بمان
از رموز اندرون آگاه شو

یک نفس کافی است تا اندوه را
با نوای شاد خود رسوا کنی
صد هزاران غنچه ی لبخند را
با نسیم مهربانی وا کنی

نوبهاری تازه آمد عزم کن
از برای مهربانی دیر نیست
با دلت این جمله را فریاد کن
«کودک ِ احساس ِ شادی» پیر نیست!🌷🌷🌷

سلااااااااااااااااااااااام سلاااااااااااااااااام سلااااااااااااااااااااام سلاااااااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که هم اومدم حالی ازتون بپرسم توی این سال جدید هم یه کوچولو از تولدم و چهل ساله شدنم و مسائل و قضایاش براتون بنویسم و زود برم چون خیلی فرصت ندارم هم از این نظر که یه کوچولو کار دارم باید انجام بدم هم اینکه اگه خدا بخواد و قسمت بشه شاید کمی بتونم درس بخونم چون تا اینجای کار اونجور ی که بشه روش حساب کرد درست و حسابی نخوندم و برا همین باید به خودم بجنبم چون دیگه زمان زیادی تا امتحان نمونده...خب بریم سر اصل مطلب...جونم دوباره بهتون بگه که همونطور که خودتون مستحضر هستید و بودید امروز تولد چهل سالگی من بود و هست تا یادم نرفته اول از همه از شما سه خواهر گلم و مامان خوشگلم که با تبریکهای قشنگتون توی واتساپ و تماسهای تلفنیتون منو از ته ته ته دل خوشحال کردید ممنوووووووووووووووووووووووونم دست گلتون درد نکنه اااااااااااااااااااااااااااااااالهی که همیشه زنده باشید 🙏🙏🙏 سلامتی و طول عمر همراه با عافیت و شااااااااااااااااادی شما و بقیه عزیزان دلم و برآورده شدن تک تک آرزوهای قشنگتون، آرزوی قلبی من توی همه روزهام مخصوصا تو روز تولدمه و از خدا می خوام که بعنوان هدیه تولدم از طرف خودش این آرزوی قلبی منو برآورده کنه تا همیشه لبخند رو لبهای تک به تکتون ببینم و از شااااااااااااااااااااااااادی شما عزیزانم شااااااااااااااااااااااد بشم چون شما که شااااااااااااااااااااااااااااد و پیروز و سلامت باشید من چیزی تو زندگی کم ندارم که بخوام آرزوشو بکنم! ... خب این از آرزوی روز تولدم حالا بریم سر کادوهایی که پیمان برام خرید ... بعد از سال تحویل پیمان یه سکه تمام بهار و با یه چند تا ده هزار تومنی نو که هنوزم نشمردم ببینم چندتاست بهم عیدی داد(شاید ده تا باشند یعنی رو هم بشن صدهزار تومن شایدم بیشتر باشند نمی دونم بعد از اینکه اینو نوشتم می رم می شمرمشون😁) منم کلی ازش تشکر کردم و اونم گفت این کادو هم برای عیدته هم تولدت، برا همین من دیگه اصلا انتظار اینو نداشتم که روز تولدم ازش کادو بگیرم در نهایت فک می کردم می خواد یه تبریک بهم بگه ولی شنبه صبح (یعنی ششم) بعد از خوردن صبونه پیمان گفت جوجو من یه سر می رم پیش میر.محسنی(همون سکه فروشه) برگشتنی هم سیب زمینی و پیاز و بادمجونی هم که گفتی برات می گیرم می یارم منم گفتم باشه!(از قبل بهش سپرده بودم که بگیره قرار بود باهاشون قیمه درست کنم ببره برا مامانش)....خلاصه اون رفت و منم نشستم پای کتابام یه خرده روا.نشناسی .سنجش و اندازه گیری خوندم یکی از فصلهاش بود که داشت در مورد اندازه گیری و سنجش و ارزشیابی و آزمون حرف می زد و انقدر این چهار تا کلمه مباحث شون هم شبیه هم بودند و هم با هم تفاوت داشتند که من بعد اینکه فصلو تموم کردم مخم دیگه تاب ورداشته بود و سیمهای مغزم اتصالی کرده بود طوریکه رسمأ داشتم دیوونه می شدم برا همین دیگه کتابو گذاشتم کنار و یه زنگ به پیمان زدم گفتم هم یه کوچولو باهاش حرف بزنم یه خرده مغزم استراحت کنه هم اینکه بهش بگم مایع دستشوییمون تموم شده همراه با چیزای دیگه مایع هم بگیره اونم یه جوری با عجله جواب منو داد و گفت باشه می گیرم و سریع قطع کرد که من به جای آروم شدن بدتر اعصابم خرد شد خلاصه یه، یه ساعتی گذشت و آقا اومد خونه من دیدم نه سیب زمینی پیاز گرفته نه بادمجون نه حتی مایع دستشویی فقط یه نایلون سفید که یه چیز کوچیکی توشه دستشه و یه لبخند ژکوند هم گوشه لبشه منم تا چشمم بهش افتاد چون اعصابم خیلی خرد بود با عصبانیت گفتم بیا شش ساعته رفتی اینم برگشتنته که دست خالی اومدی! اونم خندید و اومد تو و یه جعبه سفیدی رو از تو نایلون درآورد و با خنده داد دست من، منم اولش فکر کردم ادکلنی عطری چیزیه گفتم این چیه؟ اونم دوباره خندید و به جعبه اشاره کرد درست که نگاه کردم دیدم روش عکس گوشیه گفتم ااااااااااااااااا برا خودت گوشی خریدی؟(گوشی پیمان قدیمیه و جدیدا هم خیلی اذیتش می کرد) اونم گفت نه برا تو خریدم تولدت مباااااآاااااااااااااااااارک! منم هم خییییییییییییییییییییییییییییییییلی سورپرایز شدم چون اصلا انتظارشو نداشتم آخه فک می کردم کادوشو قبلا داده هم اینکه کلی خجالت کشیدم بخاطر اینکه تو بدو ورودش سرش داد زده بودم که چرا شش ساعته رفته و حالا دست خالی اومده، نگو بیچاره از صبح دنبال گوشی بوده و هی داشته می گشته که برا من یه چیز خوب پیدا کنه برا همین وقت نکرده بود بقیه چیزارو بگیره خلاصه با کلی خوشحالی و کلی شرمندگی بغلش کردم و کلی بوسیدمش و هم ازش تشکر کردم هم بابت رفتارم ازش معذرت خواستم اونم گفت خواهش می کنم و بعدم گفت جوجو می خواستم آخر سر هم برم شیرینی تینا برات کیک هم بخرم ولی راستش انقدر خسته شده بودم که نای اینکه بخوام اون سربالایی تینارو برم بالا نداشتم(ما چون محله مون نزدیک کوه نوره در واقع تو دامنه کوهیم و اکثر خیابونای اطرافمون شیبدارند و راه رفتن توشون سخته پیمان هم چون پیاده رفته بود دیگه خسته شده بود) منم گفتم همین که اینهمه زحمت کشیدی و گوشی به این خوشگلی برام خریدی ازت ممنووووووووووووووووووووووونم و نیازی به کیک نیست اونم تشکر کرد منم ازش پرسیدم گوشی رو چند گرفته؟ که گفت خود گوشی رو پنج میلیون و دویست و پنجاه هزار تومن خریده گلس روشو دویست هزار تومن و قابشم پنجاه هزار تومن که سر جمع شده پنج میلیون و پونصد هزار تومن! منم بازم ازش تشکر کردم که یهو پیمان انگار یه چیزی یادش افتاده باشه گفت جوجو سیم کارت همراه اولتو با کارت ملیت بده من سریع برم بدم تو خدمات. ارتباطی پانچش کنند چون این گوشیه سیم کارت خیلی ریز می خوره منم دادم و رفت ده دقیقه بعد زنگ زد که جوجو چون سیم کارت توئه قبول نکردند و گفتند باید خودت بیای منم گفتم باشه الان می پوشم می یام گفت لباس بپوش می یام دنبالت منم پوشیدم و اومد دوباره با هم رفتیم اونجام یه نیم ساعتی معطل شدیم تا اینکه یه فرم پر کردم و انگشت و امضا زدم دادم بهشون سیم کارتمو با یه سیم کارت جدید عوض کردند و گرفتیم اومدیم بیرون همونجام بیرون در پاساژ سیم کارتو از تو پوکه اش درآوردیم و با سیم. کارت. ایرانسلم که خودش از قبل پانچ بود گذاشتیم تو اون قسمت خشاب مانند گوشی و تا اومدیم فشار بدیم بره تو گوشی باد اومد و جفت سیم کارتارو با خودش برد یه خرده دنبالشون رو زمین گشتیم چون ریز بودند سخت بود پیدا کردنشون، کلی هم به باده خندیدیم و خلاصه پیداشون کردیم و گذاشتیمشون تو گوشی و پیمان با گوشی خودش به گوشی من زنگ زدم و اون جلوتر رفت و من پشت سرش با فاصله که صداشو تست کنیم در حین تست صدا پشت تلفن هم یه خرده با هم شوخی کردیم و خندیدیم تا اینکه دیگه راه افتادیم اومدیم خونه، بعد از عوض کردن لباسامون و شستن دست و بالمون نشستیم یه چایی خوردیم و یه خرده با گوشیه ور رفتیم و برنامه هاشو اینارو تنظیم کردیم، دیگه ساعت سه اینجورا بود گرفتیم یه ساعتی خوابیدیم ساعت چهار هم بلند شدیم پیمان رفت مغازه و منم درسو بی خیال شدم و نشستم با گوشیه ور رفتم و برا خودم استراحت کردم تا اینکه ساعت ده اینجورا پیمان با یه پک کباب کوبیده و جیگر گوشفندی همراه با مخلافتش اومد خونه وگفت بیا به جای کیک برات کباب خریدم منم که دوباره سورپرایز شده بودم کلی ازش تشکر کردم! از شب قبل یه مقدار کته خالی داشتیم  که هیچ خورشتی نداشت و منم حال درست کردن چیزی رو نداشتم ظهرش پیمان گفته بود ولش کن خورشت نمی خواد با یه سالادی چیزی می خوریمش دیگه، منم از خدا خواسته دیگه چیزی درست نکرده بودم، آوردم اونو گذاشتم گرم شد و با کباب و جیگر خوردیم و بعدم باز یه کوچولو با گوشیه مشغول شدیم و گرفتیم خوابیدیم، دیروزم که با کتاب خوندن و قیمه درست کردن گذشت امروزم که پیمان ساعت هفت و نیم بلند شد رفت تهران منم بعد از اینکه راهش انداختم اومدم گرفتم تا ساعت دوازده خوابیدم دوازده به بعدم اول سمیه جونم و بعدم مامان خوشگلم و بعدشم ساناز جونم بهم زنگ زدند و تولدمو تبریک گفتند شهرزاد جونم و مسی جونم هم تو واتساپ تبریک گفته بودند و آیهان جونم هم تو روبیکا که از همینجا ازشون تشکر می کنم یه دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنوووووووووووووووووووووووووووون عزیزای دلم دست گلتون درد نکنه لطف کردید  بوووووووووووووووووووووووووووووووووس .....خلاصه تا دو و نیم با این تبریکات و تلفنها مشغول بودم دو و نیم هم پیمان زنگ زد که داره می یاد و یه ربع بعدشم رسید وقتی اومد تو گفت جوجو بیا که برات جایزه خریدم منم رفتم ببینم چی خریده که دیدم یه حعبه شیرینی دانمارکی و زبان خریده البته می گفت دو جعبه بودند یکیش دانمارکی و یکی زبان که بعدا ترکیبشون کرده یه جعبه اش رو داده به مامانش یه جعبه اش رو هم آورده خونه، منم کلی ازش تشکر کرد و یه خرده به درازی شیرینیهای زبانی هم که خریده بود خندیدم اونم گفت اینارو از نان.تهران خریدم اون همیشه اینجوری دراز درست می کنه راستش کیکهای خیلی خوشگلی هم داشت می خواستم برات بگیرم ولی با خودم گفتم تا از تهران برسه کرج ممکنه آب بشه! (نان.تهران شیرینی فروشی قدیمی محلشونه که از زمان بچگیهای پیمان هم بوده تو میدون نار.مک نزدیک متروی.سرسبزه) بعد از این حرفا هم گفت یه جایزه دیگه هم برات خریدم منم گفتم چیه که از توی یه نایلون یه شیشه نیم لیتری روغن نارگیل درآورد داد دستم می گفت لیتری دویست و هشتاد هزار تومن بوده نیم لیترشو صدو چهل هزار تومن گرفته منم کلی خوشحال شدم و ازش تشکر کردم اونم با خنده گفت اینو خریدم که دیگه نری روغنای منو بدزدی ای دزد نابکار! منم کلی به حرفش خندیدم!( آخه نیست که من همیشه شبا به پوستم روغن نارگیل می زنم همیشه یکی دو تا شیشه کوچولو روغن نارگیل دارم که به محض تموم شدنشون پیمان میره از روغن گیری که توی سرسبزه و ازش همیشه روغن کنجدو اینا می گیریم برام می گیره می یاره چند وقت پیش پیمان یه شیشه یه لیتری روغن نارگیل برا خودش گرفت که هر وقت خواست بره حموم قبلش بزنه به موهاش، از اون موقع به بعد من دیگه هر وقت روغن نارگیلم تموم می شد دیگه به پیمان نمی گفتم بره بگیره یواشکی می رفتم از اون شیشه بزرگه پرش می کردم و بعدا به شوخی به پیمان می گفتم مامانی روغنم تموم شده بود رفتم یواشکی از روغنت یه خرده دزدیم انقدر اینکارو کرده بودم که روغنه دیگه نصف شده بود و اونم به فکر افتاده بود که برام روغن بگیره که دیگه از روغن اون استفاده نکنم) ....خلاصه اینجوریااااااااااااا دیگه خواهر اینم از تولد ما و چهل سالگیمون و هدایا و سورپرایزهاش .......عکس کادوهامو می ذارم پایین که ببینید ....خب دیگه من برم باز پستم تبدیل به شاهنامه شد و درسم هم که به باد فنا رفت .....از دور می بوسمتون مواظب خودتون باشید بازم بابت تبریکاتتون ممنووووووووووووووووووووووووووووووونم خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوستتون دارم بووووووووووووووووووووووووووووووووس فعلا باااااااااااااااااااااااااااااای 

 

این عکسهای گوشی جدیدم 

 

 

اینم عکس شیرینی و روغن نارگیلم 

 

 

اینم عکس کباب و جیگر اون روز 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۰۱ ، ۲۱:۲۲
رها رهایی
يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۴۰۰، ۰۴:۱۶ ب.ظ

قرن معجزه و عشق!❤️🌷❤️

سلااااااااااااااااااام سلاااااااااااااااااااام سلاااااااااااااااااام سلااااااااااااااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که اومدم خیلی کوتاه ورود به قرن جدید که انشاءالله قرن معجزه و عشق برا همه مون باشه و آغاز سال جدید و رسیدن بهار زیبا و عید نوروزو بهتون تبریک بگم و برم! از خدا برا همه تون بهترینهارو می خوام بهترین هایی که تو دلتونه و همیشه آرزوی داشتنشونو داشتید اااااااااااااااااااااااااااااااالهی که توی این سال جدید طوری به صورت معجزه آسا بهشون برسید که ندونید از شدت ناباوری و خوشحالی اشک شوق بریزید یا از ته دل بخندید🙏🙏🙏...همراه با اون اشک و لبخند براتون عمر طولانی طولانی طووووووووووووووووووووووووووووووولانی همراه با سلامتی جسم و جان و روح و روان و روزگار خوش و خرم و شاد همراه با آرامش و آسایش و آسودگی و نعمت و ثروت و رفاه فراوان مادی و معنوی بی منت و دل بی غم و لب خندان آرزو می کنم!اااااااااااااااااااااااااااااااااالهی که همیشه در پناه خدای نازنینمون باشید و همیشه حواسش بهتون باشه و دستتونو بگیره و هرگز لحظه ای به حال خودتون رهاتون نکنه و هر چی گره تو زندگیتونه باز کنه و مسائل و مشکلاتتونو با دستان پر قدرت خودش حل کنه و به جز رنگ خوشی و خرمی و شادی به لحظه هاتون نزنه! اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالهی آمین!

از دور صورت ماهتونو می بوسم خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوستتون دارم عیدتون مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک 🌷🌷🌷لحظه هاتون شااااااااااد شااااااااااااااااااااااااااد شاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد! 

🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️🌷❤️💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒💒🌲🌲🌲.        🌲🌲🌲.       🌲🌲🌲.       🌲🌲🌲.      🌲🌲🌲🌲.        🌲🌲🌲.     🌲🌲🌲.       🌲🌲🌲.     🌲🌲🌲.       🌲🌲🌲.     🌲🌲🌲.       🌲🌲🌲.    🌲🌲🌲.     🌲🌲🌲.     🌲🌲🌲.  🌲🌲🌲.   🌲🌲🌲.   🌲🌲🌲

          

💥گلواژه💥

قطعا شب عید بخش جادویی از یه ساله اینطور فکر نمی کنید؟ 

همه آرزوهای سال نو به حقیقت می پیوندند!

«از یه پیرمرد نازنین در فیلم جابجایی شاهزاده یک»

به امید به حقیقت پیوستن تمام آرزوهای سال نوتون !🙏🙏🙏🌷🌷🌷

❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

 

این گلهای زیبا هم تقدیم به شما که زیباتر از گلید!(دو تا عکس اول مربوط به دو تا گلیه که پیمان دیشب موقع برگشتن از مغازه خریده بود و آورده بود و من با دیدنشون کلی ذوق کردم و قربون صدقه شون رفتم و بهشون خوشامد گفتم! می گفت مرد گلفروش گفته که اسماشون همیشه بهاره!(فقط عکسهارو تو لحظه ورودشون گرفتم که هنوز گلدوناشون خاکی و کثیفه یه خرده هم گوشیم نامردی کرده و تار انداخته که باید ببخشید!)... دو تا عکس دیگه هم مربوط به خانم رزهای زیبائیه که پیمان هفته پیش گرفت و برد تو باغچه خونه مامانش کنار رزهایی که قبلا کاشته بودند کاشت !)

 

 

 

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۰۰ ، ۱۶:۱۶
رها رهایی
دوشنبه, ۹ اسفند ۱۴۰۰، ۱۰:۰۰ ق.ظ

فقط خدا می دونه!

سلاااااااااام سلاااااآااام سلاااااااااااام سلااااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که اومدم یه سر کوتاه بهتون بزنم و برم راستش می خوام برای این استخدامی. آموز.گاری ابتدا.یی مطالعه کنم فرصت کمه و تا شونزده اردیبهشت بیشتر وقت ندارم و باید بشینم جانانه براش درس بخونم چون می خوام حتما حتما حتماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نه تنها قبول بشم بلکه تو این رشته نفر اول بشم به امید خدا! برا همین تو این مدت ممکنه اینجا خیلی کم سر بزنم اگرم زدم ممکنه در حد چند خط فقط بنویسم تا این امتحانه تموم بشه و انشالله بعد از شونزده اردیبهشت بازم مثل قبل بیام و براتون شاهنامه بنویسم 😁😁😁  یه علت دیگه کم نوشتنم هم علاوه بر کمبود وقت گردن مبارکمه که اگه با نوشتن توی اینجا تحت فشارش بذارم دیگه برای درس خوندن جواب نمی ده و پدر منو درمی یاره هرچند که می دونم اینجام ننویسم بازم موقع درس خوندن قراره اذیت کنه چون کتاب هایی که دارم خیلی کت و کلفتند و اگه دست بگیرمشون یا یه خرده سرمو پایین بندازم دردش دوباره عود می کنه ولی خب سعی می کنم خیلی رعایتشو بکنم و دعا دعا می کنم که تا آخر آزمون جواب بده و منو به خوبی همراهی کنه برا همین می خوام برای رعایت حالش حتی کتاب ها رو هم پرپر کنم و صفحه به صفحه دستم بگیرم که دیگه نخواد وزن سنگینشون روش تاثیر بذاره و داغون ترش کنه ... خلاصه که خواهر ما با این گردن نازنین داستانها داریم دیگه...بگذریم  پنجشنبه که رفتم کلاس اصلاح. اندام اونجا ساعت جلسات یکشنبه و سه شنبه ام رو عوض کردم از شش و نیم تا هشت غروب بود که انداختمشون به یازده و نیم تا یک ظهر! اینجوری تکلیف آدم مشخصه تا ظهر می ره کلاس و دیگه بعد از ظهرش خالیه و می تونه برای درس برنامه ریزی کنه یکشنبه یعنی دیروزم همون ساعت یازده و نیم رفتم سه شنبه این هفته هم کلاس نداریم و بخاطر بعثت پیامبر تعطیل رسمیه پنجشنبه هام هم که سر جاشه همون یک ربع به ده صبحه که تایمش خوبه و اونو دیگه عوض نکردم ... خب این از این ...از کتابهام براتون بگم دیروز قبل کلاس رفتم برای آزمون استخدامی چند تا کتاب عمومی خریدم جمعه هم قراره با گل پسر بریم تهران و اختصاصی هامو بگیرم راستش هر چی تو کرج گشتم کتاب مدر.سان خیلی کم بود چون اکثر منابع رو می خوام مدر.سان بگیرم گفتند بهتره بری از تهران بگیری البته از یک سایتی هم به صورت آنلاین کل کتابارو پیدا کردم که بخرم زنگ زدم باهاشونم حرف زدم و ازشون شماره حساب گرفتم ولی چون مبلغ کتاب‌ها بالا بود (تقریبا نهصد و پنجاه تومن اینجورا) ترسیدم همینجوری بریزمش پوله رو بخورند و کتابارو هم برام نفرستند برا همین پیمان گفت جوجو خودمون حضوری بریم بگیریم بهتره به این اینترنتیا زیاد اعتباری نیست منم دیدم راست میگه منطقیه ولی چون سمت انقلا.ب طرح .ترا. فیکه برای همین نمی تونیم در طول هفته بریم گذاشتیم جمعه بریم بگیریم که طرح نیست ...خلاصه اینجوریا دیگه خواهر اینم از کتابای ما ... خوب من برم تا گردنم نگرفته شمام  مواظب خود گلتون باشید  خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوستتون دارم  از دور یه عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالمه می بوسمتون  بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس  فعلا باااااااااااااااااااااااااای

 

💥 گلواژه💥
اینو همیشه به یاد داشته باشید که بهترین رو در زندگی شما فقط خدا می‌دونه که کِی باشه و چی باشه!

 

این عکسو دیروز موقع برگشتن از کلاس گرفتم این گلهای آبی ریز و خوشگل که قاصد بهارند کنار پیاده رو شکفته بودند و دل منو بردند! من اینارو خییییییییییییییییییییییییییییببببیلی دوست دارم و وقتی می بینمشون دلم پر از شادی میشه شادی رستاخیز دوباره طبیعت، شادی اومدن بهار زیبا و دلکش! دقت کنید یکی دو تا گل سفید کوچولو هم لابلاشون هست یه جاهایی معمولا زردشم کنار این آبی ها و سفیدا درمی یاد! خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی نازند فقط حیف عکسه خیلی خوب نیفتاده سایه دست من و گوشی هم توش هست که باید ببخشید آخه آفتاب افتاده بود رو صفحه گوشی و چشممو می زد برا همین کلا نمی دیدم چی می اندازم که نتیجه اش این شد که می بینید ولی خب شما عکسو بزرگ کنید و سعی کنید فقط به اون گلهای ریز زیبا نگاه کنید و بقیه اش رو نادیده بگیرید و اگه زیباییشون شمارو به وجد آورد از ته دل بگید «فتبارک الله احسن الخالقین»! واااااااااااااااااااااااااقعا هم آاااااااااااااااااااااااااااااااااااااافرین بر دست و بر بازوی او!❤️❤️❤️ اینم بووووووووووووووووووووووووس از گل روی ماهش 😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۰۰ ، ۱۰:۰۰
رها رهایی
چهارشنبه, ۴ اسفند ۱۴۰۰، ۰۹:۲۳ ق.ظ

فک کنم ایندفعه نوبت اونه!

سلاااااااام سلااااااااااام سلاااااااااااام سلااااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که تو این فاصله ای که ننوشتم اتفاق خاصی نیفتاد همش روزمرگی بود جز اینکه دیروز دیگه بعد از دو هفته رفتم کلاس اصلاح.اندام و تمرینامو دوباره شروع کردم حالا از شانس من دیروز رضوان جون (مربیم) حالش زیاد خوب نبود و هر از گاهی سرفه می کرد و همش هم شونه و گردنشو با یه دست گرفته بود و می گفت امروز حالم یه جوریه منم یه خرده شونه هاشو مالیدم و بعدم دراز کشید با پام سعی کردم قولنجشو بشکنم ولی نشد انگار هیچ قولنجی نداشت ...خلاصه که خدا بخیر کنه... فک کنم حالا که من اومدم نوبت اونه و اون باید دو هفته بره استراحت! ... فعلا که همه دارند می گیرند خیییییییییییییییییییییلی مواظب خودتون باشید چون هر کی رو می بینم خونوادگی گرفتند ... من فک می کنم همش بخاطر این به قول خودشون واکسیناسیون وسیعیه که انجام دادند! اومدند ویروس مریضی رو وارد بدن همه کردند تا همه بگیرند و اون ایمنی نسبی که می گن ایجاد بشه! ما که تا وقتی که پیمان واکسن نزده بود سه سال بود که نگرفته بودیم تا واکسنو زد بیست روز نگذشته هم خودش مریض شد هم منو مبتلا کرد و پدرم دراومد ...خلاصه که خواهر فعلا همه دارند می گیرند و اوضاع زیاد خوب نیست خیلی مواظب خودتون و بچه هاتون باشید همه چی رو رعایت کنید اگه کسی علایمشو داره یا گرفته سعی کنید حتما ازش دوری کنید وگرنه دور از جونتون باید کم کم ده روز مثل ما زجر بکشید ... ایشالااااااااااااااااااااااااا که هیچوقت این اتفاق نیفته و همیشه تک به تکتون سلامت باشید...  بگذریم ... جمعه شب زرشک پلو درست کرده بودم  پیمان گفت جوجو بیا فردا بریم تهران من یه کوچولو غذا برا مامان ببرم بدم بعد از اونجا یه سر بریم بهشت زهرا سر خاک بابام و داداشم بعد از ظهر تا ساعت دو سه برگردیم تو استراحت کن منم برم مغازه! (یکی دو هفته است دوباره پیام قهر کرده رفته و اون ورا نمی یاد و پیمان خودش می ره مغازه) منم گفتم باشه ...دیگه شنبه صبح ساعت ده اینجورا آماده شدیم و راه افتادیم سمت تهران، اول رفتیم نارمک من تو میدون هفت.حوض نزدیک خونه مامان پیمان پیاده شدم رفتم یه دوازده تا تیشرت هفتاد و هفت تومنی رنگارنگ با طرحهای خوشگل برا مغازه خریدم!(البته قیمتش هشتاد تومن بود من چون تعداد زیاد گرفتم دونه ای سه تومن بهم تخفیف داد) بعدم رفتم از یه لوازم آرایشی برا خودم به عنوان جایزه دو تا مداد ابروی قهوه ای و یه مداد لب کالباسی با یه لاک سبز پررنگ گرفتم!(این جایزه برا این بود که زحمت کشیده بودم دوازده تا تی‌شرت خوشگل انتخاب کرده بودم بلاخره باید یه جوری خستگیم درمی رفت دیگه!😁) پیمان هم رفت غذای مامانشو داد و نیم ساعت بعدش اومد میدون منو سوار کرد دم دمای سوار شدن هم که کنار خیابون منتظر پیمان بودم یه پسره با یه ماشین شاسی بلند جلوم ترمز کرد و سرشو از شیشه ماشین آورد بیرون و پرسید خانم شما مسیرتون کجاست؟ سوار شید من برسونمتون! منم برگشتم سمتش فکر کردم داره آدرس می پرسه دیدم اونجوری گفت گفتم نه ممنون شما بفرمایید و رفتم سوار ماشین خودمون شدم پیمان هم گفت یارو چی می گفت؟ گفتم هیچی می خواست منو برسونه اونم سرشو تکون داد و چیزی نگفت و دیگه راه افتادیم سمت بهشت زهرا، انقدر هم اون مسیری که می رفت سمت بهشت زهرا (اتوبا.ن .آزادگان و جاده قم) شلوغ بود که خدا می دونه خلاصه با یه ترافیک بدجور بلاخره رسیدیم بهشت .زهرا و از دم درش گل و گلاب گرفتیم و اول رفتیم سر خاک باباش و پیمان رفت آب آورد و سنگشو شست و گلاب ریخت و گلارو چید روش و منم براش فاتحه و یس و قدر خوندم و آخر سرم که بلند شدیم بریم گفتم آقا جون نور به قبرت بباره خوش به حالت که از دست غرغرهای ایران خلاص شدی برو با حوریا حال کن!(اسم مامان پیمان ایرانه) پیمانم در حالیکه سعی می کرد نخنده سرشو با تاسف تکون داد و گفت بیااااااا اینم طرز سرخاک اومدنشه! منم کلی خندیدم و دیگه رفتیم سوار شدیم و راه افتادیم سمت قطعه ای که داداشش توش خاکه اونجام من یه خرده فاتحه و الرحمن و اینا خوندم پیمانم طبق معمول همیشه علاوه بر سنگ داداشش هی رفت آب آورد و سنگهای یه کیلومتری اطرف داداششم شست و خلاصه بعد از آب و جارو کردن نصف قبرستون، دیگه رفتیم سوار گل پسر شدیم و راه افتادیم سمت کرج، اونجام قبل از اینکه بریم خونه به پیمان گفتم جلوی یه کافی.نت تو آزادگان نگه داشت اون نشست تو ماشین و من پریدم رفتم بالا و تو استخدا.می آموزش و پرورش(آموز.گاری ابتدا.یی) ثبت نام کردم و اومدم، دیگه رفتیم سمت خونه! ساعت چهار و نیم اینجورا بود رسیدیم پیمان یه چایی نیمه سرد خورد و تی شرتهارو برداشت رفت مغازه یه نیم ساعت بعدشم از مغازه زنگ زد که جوجو سرم بدجور درد می کنه کاش اون موقع که خونه بودم یه قرص می خوردم می اومدم گفتم اون اطراف داروخونه ای چیزی نیست بری یه قرص بخری؟ گفت چرا ولی یه کم دوره راستش حالشو ندارم تا اونجا برم ... خلاصه یکی دو دقیقه ای حرف زد و بعد خداحافظی کرد منم با خودم گفتم بیچاره تا شب از سر درد داغون میشه پاشم هم براش قرص ببرم هم یه چند تا لقمه نون پنیر بگیرم ببرم بخوره بیچاره تشنه گشنه بدون صبونه از صبح سر پاست حالام که رفته مغازه، برا همین بلند شدم چند تا لقمه نون پنیر گردو گرفتم و یه خرده خرما و این چیزا ورداشتم چایی رو هم گرم کردم و اندازه سه تا لیوان ریختم تو فلاکس و پیچوندمش لای یه دم کنی اسفنجی گنده که گرم بمونه و همه رو گذاشتم توی یه کیسه دسته دار و لباس پوشیدم و درارو قفل کردم و پیاده راه افتادم سمت مغازه، تو راه با خودم گفتم بذار سوار تاکسی بشم زودتر برسم که اونم یادم افتاد هیچ پولی همرام نیست!(کیف پولمو نبرده بودم فقط کیسه چایی و لقمه هارو ورداشته بودم) برا همین دیگه مجبور شدم تمام مسیر نیم ساعته تا مغازه رو پیاده گز کنم ساعت شش و بیست دقیقه بود خلاصه رسیدم دم در مغازه دیدم پشت به ویترین نشسته رو صندلی و داره درو دیوارو نگاه می کنه، رفتم تو صدای پامو که شنید برگشت منو دید تعجب کرد و فک کرد داره اشتباه می بینه! ...خلاصه که قرص و لقمه هارو بهش دادم و خودم هم نشستم اونجا تو خوردن لقمه ها و چایی و خرما همراهیش کردم (آخه خودم هم از صبح هیچی نخورده بودم) ...تا ساعت نه اینجورا اونجا بودیم و دیگه نه بستیم و راه افتادیم سمت خونه، وسطای راه هم نم بارون زد و من کلاه پالتومو کشیدم رو سرم تا خیس نشم به پیمان هم گفتم کلاه سوئیشرتتو بذار گفت نه بارون می زنه باحاله... تا خونه همونجوری اومد، دیگه بارون کم کم داشت زیاد می شد که رسیدیم هوام نسبت به اون موقعی که من رفتم مغازه سردتر شده بود باد می اومد و سر کوه نور هم برف نشسته بود ... خلاصه ینجوریااااآاااااااااااااا دیگه خواهر ...اینم از ما و قصه زندگی ما تو این چند روز ....خب من برم یه خرده بخوابم حالا که پیمان نیست(امروز رفته تهران پیش مامانش) شمام برید به کار و زندگیتون برسید ....از دور می بوسمتووووو‌وووووووووون  بووووووووووووووووووووووووووووووووس خییییییییییییییییییییییییییییلی مواظب خودتون باشید فعلا بااااااااااااااااای 

💥گلواژه💥

زندگی کن به شیوه خودت …

با قوانین خودت …!!!
مردم دلشان می خواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند …
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی …
چه خوب … چه بد …
موضوع صحبتشان خواهی شد …!
پس زندگی کن به شیوه خودت …
چه خوب … چه بد …!!!

هر کس یگانه اسطوره زندگی خویش است

قدر خودمان را بدانیم!heart

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۰۰ ، ۰۹:۲۳
رها رهایی
چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۰، ۰۹:۳۳ ق.ظ

دهه.زجررررررررر!

سلاااااااااااااام سلااااااااااااام سلاااااااااااااام سلااااااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که من بعد از یه دوره مریضی برگشتم که دوباره بنویسم از دوازدهم بهمن یعنی از اون سه شنبه ای که من پست آخر رو گذاشتم تا بیست و دوی بهمن، من و پیمان گرفتار آنفولانزا بودیم گرچه نمی دونم دکتر درست تشخیص داده بود یا نه؟ شاید هم کرو.نا بود یعنی شاید ا.میکرون بود و اون نتونست تشخیص بده و گفت آنفولانز.ای خفیفه! خلاصه که اون بازه زمانی که بهش میگن دهه فجر برای ما مثل دهه زجر بود کلی بدبختی کشیدیم تا اینکه از بیست و سوم بهمن یعنی دقیقا فردای بیست و دوی بهمن کم کم حالمون بهتر شد الان هم خداروشکر خوبیم فقط یه کوچولو سرفه می کنیم و کمی هم گلاب به روتون آبریزش.بینی داریم و به قول معروف کرو.نا رو شکست دادیم یا اینکه آنفولا.نزارو  شکست دادیم چه می دونم والله! من که از وقتی که تو تابستون مامان پیمان مریض شد و هزار تا دکتر بردیم و هیچکدومشون نفهمیدند چشه فهمیدم که این دکترهای ما اصلا نمی دونند کرو.نا چیه چه برسه به اینکه اونو از آنفولا.نزا تمیز بدن یا اینکه سویه های مختلفشو از هم تشخیص بدن خلاصه هر چی که بود شکستش دادیم رفت پی کارش هرچند که بهمون خیلی سخت گذشت و پدری ازمون در اومد ولی خوب خدا رو شکر تموم شد دیگه! تو این مدت هم من از نوزدهم یعنی از سه شنبه هفته قبل کلاس اصلاح. انداممو نرفتم و قراره از شنبه ای که می یاد دوباره برم اون موقع بهم گفتند چون سرما خورده ای دوهفته نباید بیای تا حالت کامل خوب بشه بعد بیای چون احتمال اینکه بقیه ازت بگیرند زیاده برا همین منم نرفتم و استراحت کردم البته جلساتم محفوظه و از شنبه قراره ادامه شون بدم و از بین نرفتند و سر جاشونند فقط دو هفته بینشون فاصله افتاد دیگه، که اونم چاره ای نبود چون انقدر حالم بد بود که اونام می گفتند بیا من نمی تونستم! حالا باید از شنبه تمرینامو درست و حسابی انجام بدم تا جبران اون دو هفته هم بشه ...خب این از دهه.زجر ما ...روز مرد هم من چون قبلش مریض بودم چیزی نتونسته بودم تو اون فاصله برا پیمان بگیرم برا همین یه روز مونده بهش یعنی دوشنبه صبح، بعد از این که پیمان خونه رو به قصد رفتن به مغازه ترک کرد سریع لباس پوشیدم و زنگ زدم به آژانس سر کوچمون گفتم یه ماشین بفرستند که باهاش برم خریدمو بکنم و با همونم برگردم! (راستش مریضی خیلی ضعیفم کرده بود و اصلا حال اینو نداشتم که بخوام پیاده برم یا اینکه بخوام برم بیرون منتظر اتوبوس بمونم یا اینکه حتی از سر خیابون تاکسی بگیرم)... خلاصه یه پیرمرد با یه پراید. سفید فرستادند اومد دنبالم و سوار شدم باهاش رفتم خیابون آبان(تقریبا نرسیده به اون سکه.فروشه است که همیشه می ریم) یه پیرمرد باکلاسی که قبلا سرهنگ بوده و حالا بازنشسته است(از اون سرهنگهای زمان.شاه که همش ماموریت آمریکا بوده و هر وقت آدم می ره پیشش کلی هم انگلیسی حرف می زنه و لغات انگلیسی به آدم یاد می ده) اونجا جوراب فروشی داره که سالهاست پیمان ازش برا خودش و مامانش و گاهی هم من جوراب می خره البته فقط جوراب نیست بلکه لباس زیر مردونه و دستکش و این چیزام داره ...خلاصه رفتم پیشش و ازش برای پیمان پنج جفت جوراب گرفتم با پنج تا شورت که روی هم رفته شد سیصدو پنجاه هزار تومن!(جوراب ها جفتی سی هزار تومن بودند و شورتها هم دونه ای چهل هزار تومن) بعد اینکه اونارو گرفتم می خواستم برم شیرینی. گلستان که نزدیک خیابان.آبان بود یک جعبه شیرینی دانما.رکی هم بگیرم!(روز قبلش پیمان هوس شیرینی دانما.رکی کرده بود) برا همین رفتم سوار ماشین شدم و به پیرمرد راننده که تمام مدت که من داشتم جوراب و شورت می خریدم تو کوچه روبروی مغازه پارک کرده بود گفتم اگه میشه دور بزنید بریم شیرینی .گلستان من یه جعبه هم شیرینی بگیرم بعد بریم خونه! گفت براتون مهمه که حتما از شیرینی.گلستان خرید کنید؟ گفتم نه چون در حال حاضر بهمون نزدیکه گفتم بریم اونجا! اونم گفت سر راهمون شیرینی. تینا و سارا هست اگه اجازه بدید ببرمتون از یکی از اونها خرید کنید چون اگه بخواهیم خیابان.آبانو دوباره برگردیم تا بریم برسیم شیرینی. گلستان کلی باید توی خیابونها بچرخیم و تو ترافیک بمونیم! گفتم درسته پس هر کدومو که راحتید برید! گفت پس می برمتون شیرینی.سارا اونجام شیرینی‌سرای خوبیه! گفتم بعله می شناسمشون اتفاقا تو محله خودمونه و من سالهاست ازشون خرید می کنم کارشون بد نیست! اونم تعریف کرد که یه روز  خانمی که سالها پیش با هم همکار بودیم (انگار مرده قبلا تو بیمارستان کار می کرده بعد بازنشستگی اومده بود تو آژانس) به صورت اتفاقی از آژانس ما ماشین خواست و من رفتم سوارش کردم می خواست بره شیرینی بخره رفتیم شیرینی.سارا، تو راه از من پرسید از چه شیرینی خوشم میاد منم گفتم من از شیرینی.گردویی خوشم می یاد وقتی از شیرینی فروشی اومد بیرون دیدم محبت کرده و برای من هم یک جعبه کوچیک شیرینی.گردویی گرفته! من شیرینی رو بردم خونه باورتون نمیشه شیرینیش اینقدر خوشمزه بود که ما بعد از اون تمام شیرینی فروشی های شهرو گشتیم و نتونستیم شیرینی گردویی به خوشمزگی شیرینی .سارا پیدا کنیم منم گفتم بله درسته شیرینی. سرای. سارا جز شیرینی فروشی های خوب کرجه! اونم گفت بعله درسته اگه جز شیرینی فروشی های یک کرج هم نباشه حتما دو هست! ...خلاصه رفتیم سمت شیرینی .سارا و تو راه هم پیرمرده بهم گفت دخترم قدم شما امروز برای من خیر بود و اونجا که وایستاده بودم شما خریدتونو بکنید از ایران.خودرو بهم زنگ زدند که ببایید ماشینتونو تحویل بگیرید نزدیک یه سال بود که ثبت نام کرده بودیم و خبری از تحویلش نبود منم خوشحال شدم و بهش تبریک گفتم و پرسیدم چه ماشینی ثبت نام کرده بودید؟ گفت یه پر.شیا(پژو.پارس) گفتم مبارکه و ایشالا که چرخش براتون بچرخه و ...اونم تشکر کرد و دیگه رسیدیم جلو شیرینی.سارا اون پارک کرد و منتظر موند منم پیاده شدم رفتم تو، هر چی نگاه کردم دیدم شیرینی‌ دانما.رکی ندارند انگار! پرسیدم ازشون گفتند بعد از ظهر آماده میشه برای همین، دیگه نیم کیلو کیک.یزدی با نیم کیلو شیرینی.نارگیلی گرفتم بعد نگاه کردم دیدم شیرینی‌.گردویی هم دارند برا پیرمرده هم نیم کیلو شیرینی. گردویی گرفتم کیلویی نود هزار تومن بود جعبه ای که توش شیرینیهارو چید ششصد گرمی بود پنجاه و پنج هزار تومن شد پول اونو با پول شیرینی خودم حساب کردم و اومدم بیرون رفتم سوار شدم، دیگه راه افتادیم سمت خونه با خودم گفتم اگه شیرینی رو زودتر بهش بدم ممکنه کرایه اش را کمتر بگه برا همین سر کوچمون که رسیدیم اول کرایه را پرسیدم با کلی تعارف و اینا گفت که چهل و پنج هزار تومن میشه منم یه تراول پنجاه هزار تومانی بهش دادم می خواست بقیه پول رو برگردونه که نذاشتم و گفتم قابل شمارو نداره و باشه پیشتون بعدم که پیاده شدم در جلوی تاکسی رو باز کردم و شیرینی .گردویی رو هم بهش دادم و گفتم روزتون مبااااااااارک ناقابله حاج آقا شیرینی .گردوئیه! اونم کلی ازم تشکر کرد که شما منو شرمنده کردید و از این حرفها، منم گفتم قابل شما رو نداره بابای من اینجا نیست که براش شیرینی بگیرم شما هم جای بابای من!... گفت خدا پدرتو برات نگه داره منم ازش تشکر کردم و گفتم نمی دونم این همون شیرینی.گردویی که شما می گفتید هست یا نه!؟ گفت دخترم دستت درد نکنه این بهترین شیرینی .گردویی دنیااااااااااااااااست! منم تشکر کردم و دیگه خداحافظی کردم اون رفت و منم درو باز کردم اومدم تو! توی خونه هم قبل از این که پیمان بیاد شورت و جوراب ها رو توی یک جعبه دسته دار گذاشتم یه قلبم روش زدم و با خودکار روش نوشتم «روزت مبارک ناز گل زیبای من» و جعبه رو از دسته اش به دستگیره در واحد آویزون کردم بعدم رفتم وسایل صبونه رو آماده کردم(طبق معمول همیشه، ما لنگ ظهر تازه صبونه می خوریم) ...ظهر تقریبا ساعت دو اینجورا بود که پیمان اومد زنگ درو زد براش باز کردم اومد بالا و جعبه رو دیدو گفت این چیه؟ بوسش کردم و بهش گفتم روزت مبارک اونم ازم تشکر کرد و جعبه رو ورداشت اومد تو محتویاتشو نگاه کرد و منم بهش گفتم یکی از شورتها رو امتحان کنه ببینه اندازه است یا نه؟ که کرد و دید براش کوچیکه!(صبح موقع رفتن به خرید، چون ماشین آژانس زود رسید و من با عجله رفتم پایین، یادم‌ رفت سایز شورت رو نگاه کنم برای همین به جای سایز سه براش سایز دو خریده بودم که کوچیک بود) که دیگه بعد از ظهری پیمان ورشون داشت برد عوضشون کرد و سایز سه گرفت به جاشون آورد که اندازه اش بود ...خلاصه خواهر اینجوریاااااااااااااااا دیگه... اینم از ما و کادوی روز مرد ما! ...خب دیگه من برم تا گردنم شروع به درد نکرده شما هم مواظب خودتون باشید از دور می بوسمتون بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووس خییییییییییییییییییییییییییلی دوستتون دارم فعلا باااااااااای

💥گلواژه💥

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم
حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند!

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند 
نه آن گونه که می خواهم باشند!

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم!
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد!

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد!

 

اینم عکس کادوی آویزون به در ما!(خیلی خوب نیفتاده چون دم دمای اومدن پیمان با عجله ازش عکس انداختم) 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۰۰ ، ۰۹:۳۳
رها رهایی
سه شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۰، ۱۰:۲۷ ق.ظ

بهش می گن پلنگه ... پلنگه چش قشنگه! 👁️

سلاااااام سلااااااآااام سلاااااااااااام سلااااااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! پیمان همین الان رفت تهران تا به مامانش سر بزنه منم گفتم بیام یه کوتاه براتون بنویسم و برم بگیرم بخوابم! نمی دونید چقدرررررررررررر خوابم می یاد خاله پری نازنین هم دو سه روزه تشریف فرما شده و عصاره وجود منو کشیده در حالیکه باید بیست و یکم می اومد برا همین، هم خوابم می یاد هم یه کم پاهام درد می کنه فک کنم منیزیم بدنم کم شده کلا این خاله پری نمی ذاری چیزی تو بدن ما بمونه و هر دفعه می یاد زحمت می کشه و همه رو تخلیه می کنه قبلنا هر ماه یه بار این کارو می کرد الان هر دو هفته یه بار به من سر می زنه و خلاصه که خیلی خاله نازنینیه و تند تند دلش برا من تنگ میشه و دلش نمی یاد طولانی مدت تنهام بذاره دیگه کاری به ماه و این چیزام نداره دیگه هر وقت خودش تشخیص می ده بهم سر می زنه و منو غافلگیر می کنه ...بگذریم هر چی از این خاله عزیز بگم کم گفتم ...بریم سر تعریف روزمرگیهای خودمون! جونم براتون بگه که شنبه بعد از ظهر پیمان گفت که جوجو بیا بریم برای من یکی دو تا شلوار جین بخریم شلوارام دیگه خیلی بی ریخت شدند منم گفتم باشه(پیمان همیشه سختشه بره شلوار بخره میگه دو ساعت باید آدم کفش دربیاره شلوار دربیاره شلوار جدیده رو بپوشه دوباره اونو دربیاره شلوار خودشو بپوشه دوباره کفش بپوشه... خلاصه که پروسه اش طولانیه و آدم سختشه برا همین همیشه بخاطر سختی پروب کردن تنبلیش می یاد که بره شلوار بگیره تو این مدتم دو سه تا شلوار جین داشت دیگه از پارسال پیارسال همش همونارو می پوشید)... خلاصه آماده شدیم و ساعت چهار و نیم پنج راه افتادیم اول رفتیم خیابون.هما.یون برای گل گلیهامون(ماهیهامون) یه ماده ضدعفونی. کننده. آکواریوم گرفتیم بعدش هم از اونجا رفتیم شلوار فروشی های مردانه رو نگاه کردیم و از یکیشون برای پیمان یه شلوار جین خریدیم و اومدیم بیرون من بهش گفتم بیا بقیه مغازه هارو هم نگاه کن یکی دو تا دیگه هم بگیر گفت نه فعلا همینو داشته باشم دیگه سختمه بخوام دوباره برم برا پروب ، حالا بعدا یکی دیگه هم می گیرم! گفتم باشه هر جور راحتی! همون موقع جلو پاساژ میر.محسنی اینا (همون سکه .فروشه) بودیم پیمان گفت جوجو من برم یه ده دقیقه به میر .محسنی سر بزنم بیام گفتم باشه برو منم همین اطرافم اومدی بیرون بهم زنگ بزن گفت باشه اون رفت و منم یه دوری تو پاساژهای اطراف اونجا زدم و یه شلوار جین دیدم ازش خوشم اومد بعد که پیمان اومد بیرون بهش گفتم گفت بیا بریم بگیریم رفتیم شلوارو پروب کردم فروشنده می گفت که سایزش چهل و دوئه ممکنه به من که سایزم سی و هشت، چهله نخوره ولی وقتی پوشیدم دیدم که اندازه اندازه است حالا نمی دونم شلوار اونا کوچیک بود یا سایز من رفته بالا؟!!! خلاصه همونو گرفتیم فروشنده می گفت دویست و شصت و پنج که بهمون دویست و شصت داد پارسال دقیقا همون شلوارو با همون رنگ و همون جنس گرفته بودم صد تومن! فکر کنید در عرض کمتر از یک سال دو و نیم برابر هم بیشتر شده یعنی صدو شصت درصد گرون شده! کجا داره مملکت ما میره خدا میدونه!!!!!!!!!!!!! ...از اونجا اومدیم بیرون رفتیم برای من دو تا کلیپس و یک کش موی پارچه ای خریدیم بعد از اونجا هم رفتیم سمت میدون. تو.حید و یه گشتی توی موبایل فروشی هاش زدیم تا من یه هولدر(نگهدارنده) موبایل و تبلت بتونم پیدا کنم خیلی هاشون چیزای خیلی ساده ای داشتند که به درد من نمی‌خورد ولی تو یکیشون دو تا هولدر پایه بلند دیدم که به نظرم چیز خوبی بودند یکیشو می‌گفت یک میلیون و اون یکی رو پونصد هزار تومن می خواستم  پونصد هزار تومانی رو بخرم که پیمان گفت جوجو این جنسش ضعیفه دو بار تبلت بذاری روش خم میشه برا همین نگرفتم و اومدیم بیرون، یه خرده مغازه های دیگه رو گشتیم دیدیم چیز خاصی ندارند ، دیگه داشتیم از پاساژ خارج می‌شدیم که دم در پاساژ یه مغازه چندتایی هولدر گذاشته بود دم درش که اونام خیلی ضعیف و به قول پیمان ترتری بودند داشتیم اونا رو نگاه می کرد یم که فروشنده اش که یه پسر جوانی بود اومد جلو گفت می تونم کمکتون کنم منم گفتم والله هولدر. پایه .بلند. تبلت می خواستیم ولی اینایی که اینجا گذاشتید جنساشون ضعیفند گفت داخل یکی دارم که خیلی حرفه ایه، دیگه رفتیم تو نشونمون داد دیدیم جنسش خیلی خوبه فلزی و محکم بود گفتیم چند؟ گفت پونصد تومن گفتیم تخفیف هم می دید گفت حتمااآااااااااا! امتحانش کردیم دیدیم که خوبه و به کار ما هم میاد گفتیم همونو بهمون بده! دیگه پسره آماده اش کرد و گذاشت تو کارتن و سی تومن هم بهمون تخفیف داد چهارصدو هفتاد تومن کارت کشیدیم و لحظه آخر اومد بهمون بده گفت متاسفانه سری اینو که دو حالت داره و هم به موبایل می خوره و هم به تبلت الان نگاه کردم ما نداریم و من یه سری گوشی خورشو بهتون می دم فعلا با این تستش کنید تا آخر هفته من سری اصلی خودشو به آدرس منزلتون پیک کنم منم گفتم بدون سری مخصوص تبلت این هولدر عملاً به دردمون نمی خوره و بلا استفاده میشه برامون! گفت نه ما تو فاکتورش می نویسیم و امضا می کنیم که تا آخر این هفته سری رو تهیه کنیم و براتون بفرستیم شما مطمئن باشید ما هم گفتیم باشه و ورش داشتیم رفتیم خونه دیدیم اون سری گوشی که بهمون داده به پیچی که روی هولدر هست نمی خوره جای پیچ اون سری کوچیکتر و پیچ خود هلدر بزرگتر بود بعدشم یکی از پیچهای نگهدارنده پایه اش کم بود انگار جا مونده بود تو مغازه و پسره یادش رفته بود بذاره تو کارتن که پیمان فرداش سری رو برداشت برد اونجا سوراخشو اندازه پیچ هولدر گشاد کرده بودند پیچ جا مونده رو هم بهش داده بودند که اومد سری رو زدیم سر هولدر  و با گوشی امتحان کردیم دیدیم خوبه و فعلاً منتظریم که پنجشنبه سری خودشو برامون بفرستند تا تبلتو روش بذاریم و ازش استفاده کنیم تا گردن مبارک من به باد فنا نره ....خلاصه اینجوریا دیگه خواهر این از شنبه... یکشنبه هم عصرش رفتم مرکز.اصلاح اندام و تمرینامو انجام دادم از اونجایی که پنجشنبه هفته ای که گذشت عقد رضوان جون بود و یکشنبه اولین روزی بود که بعد عقدش سر کار اومده بود و ما می دیدیمش وسط تمرینامون با آهنگ پلنگه چشم قشنگه که از بلندگوها پخش می شد همه با هم(یعنی هم مربی ها هم همه بچه هایی که اونجا داشتند تمرین می کردند) ریختیم وسط و به افتخار رضوان جون کلی رقصیدیم و قر دادیم اونم با دو جعبه شیرینی که با خودش آورده بود از همه مون پذیرایی کرد و کلی و خوش گذشت(رضوان جون سی و سه سالشه متولد شصت و هفته با یه پسری یکی دو سال بود نامزد بود که پنجشنبه دیگه عقد کردند) ...دوشنبه هم که پیمان صبح تا ظهر مغازه بود و منم تا ساعت دوازده و نیم در خواب ناز بودم و بعدش ساعت دو اون اومد تازه صبونه خوردیم و بعدش گرفتیم یکی دو ساعت خوابیدیم بعدم ساعت پنج اینجورا بلند شدیم یه چایی با طعم هل و با دو تا تی تاب نوش جان کردیم و بعدم پیمان بلند شد رفت از آقای صاد.قی املاکی سر کوچه قبلیمون عسل بگیره منم بهش گفتم برگشتنی از خودپر.داز  سر کوچه یه پولی بریزه توی یکی از کارتامون که رمز پویاش فعاله تا من از نما.یشگاه. مجازی چندتایی کتاب بگیرم که اول رفته بود اونو ریخته بود زنگ زد بهم گفت بعدم رفته بود عسله رو بگیره که صاد.قی گفته بود فردا می یارم(مدیر.املاک صاد.قی اینا تو شهرستان انگار پرورش زنبور دارند پیمان هفته پیش به صا.دقی سپرده بود ازش برامون یک کیلو عسل بگیره ببینیم چه جوریه اگه خوب بود بعدا ازشون بیشتر بگیریم) پیمان که رفت پیش صاد.قی منم بادمجون و سیب زمینی سرخ کردم گذاشتم کنار، گوشتم با لپه و رب بار گذاشتم که بپزه تا قیمه بادمجون درست کنم بعدم تو سایت نمایشگا.ه مجازی. کتاب یه خرده چرخیدم تا یکی دو تا کتاب انتخاب کنم بگیرم که دیدم اولا سایتشون خیلی کنده ثانیا کتاباشون هم خیلی گرونه ثالثا تخفیفاشون هم خیلی کمه همش بیست درصده برا همین رفتم کتابای دیجی. کا.لا رو نگاه کردم دیدم انقدرررررررررررررر قیمتاش خوبه که نگووووووووووووووووو خیلی از کتاباشونم با شصت هفتاد درصد تخفیف گذاشته اند با خودم گفتم مگه آدم دیوونه است که بره از نمایشگا.ه مجازی خرید کنه با پول دو تا کتاب اونا می شد از دیجی .کا.لا پنج تا کتاب گرفت برا همین بی خیال نمایشگاه شدم و رفتم چهار پنج تا کتاب از دیجی. کا.لا انتخاب کردم حالا هفته دیگه قراره برام بیارنش البته این هفته هم می شد ولی پیمان گفت یکشنبه دوشنبه بزنم که وقتی می یارند اون باشه که بره پایین تحویلشون بگیره ...خلاصه اینجوریا دیگه خواهر اینم از ما داستانهای این چند روزمون... خب من دیگه برم... از دور می بوسمتون خیییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوستتون دارم مواظب خودتون باشید بووووووووووووووووس بووووووووووووووووووووووووووووس بووووووووووووووووووووووووووووس فعلا باااااااااااای

💥گلواژه💥
در گاوبازی؛ جایزه نفر اول به کسی تعلق می گیرد که نسبت به حملات گاو بهترین جا خالی را داده باشد نه به کسی که با گاو درگیر می شود! ... در زندگی هم اگر گاوی به سمت شما می آید درگیر نشوید کنار بکشید...
(گلواژه امروزمون خیلی به پستی که گذاشتم ربط نداشت ولی هم خنده داره هم قابل تأمله هم اینکه واقعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا از اون چیزاست که باید تو زندگی به کارش بست تا همیشه زندگی با آرامش پیش بره! )


اینم عکس هولدر .تبلتم! (البته فعلا سرش کوچولوئه و هولدر گوشیه!)

(قدش اگه کامل باز بشه دو و نیم متری میشه اینی که تو عکس می بینید کوتاهترین حالتشه که من گذاشتم میشه ازش برای فیلم برداری یا تولید .محتوا هم استفاده کرد! پایه هاش هم وقتی بازتر میشه که قدش بره بالا زاویه هاش تغییر می کنه و جای بیشتری می گیره تا محافظت بیشتری از تبلت بکنه و امکان افتادنشو کم کنه البته پایه هاش بادیه وقتی ولش کنی جمع بشه یهو نمی افته بلکه آروم با یه صدای بادی که از توش می یاد کم کم می یاد پایین و بسته میشه یارو می گفت اینجوری وقتی پیچاش شله هم پایه اش اگه بخواد بسته بشه چون به تدریج و آروم این اتفاق می افته تبلت از روش نمی افته که آسیب ببینه)

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۰۰ ، ۱۰:۲۷
رها رهایی
جمعه, ۸ بهمن ۱۴۰۰، ۰۱:۴۳ ب.ظ

قصه تولد پیمان و حواشیش!🎁🎈🎂

سلااااااااام سلاااااااام سلاااااام سلاااااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که یکی دو روز قبل از روز زن پیمان دو تا از کارت های منو گرفت و گذاشت تو کیفش و گفت بعدم بهت می دم معمولاً وقتی می خواد پولی چیزی بریزه تو حسابم اینکارو میکنه منم بهش دادم یه روز مونده به روز زن یک میلیون به کارت اقتصاد.نوینم ریخت و منم بعد از اینکه اس ام اسش برام اومد کلی ازش تشکر کردم و فکر کردم کادوی روز زنه ولی روز زن پیمان رفت پیش آقای میر.محسنی(همون سکه فروشه) و موقع برگشت یک سکه تمام به من هدیه داد منم دوباره حسابی ازش تشکر کردم و گفتم همون یک میلیون دیروز کافی بود چرا انقدر زحمت کشیدی؟..اون روز گذشت و رفت پیمان فردای روز زن هم پنج میلیون دیگه ریخت به حسابم و پس فرداشم چهار میلیون دیگه ریخت و خلاصه که کلی منو شرمنده کرد و سرجمع پولهایی که به اون کارتم ریخته بود شد ده میلیون! دو میلیون دیگه هم پنجشنبه ریخت به حساب پار.سیانم و پولها شد کلا دوازده میلیون که با احتساب قیمت سکه که الان دوازده میلیون و سیصد چهارصد تومنه تقریباً کادوی روز زن من نزدیک بیست و پنج میلیون تومن شد که به قول بهبو.د تو سریال. پا.یتخت الهی شکر آقاااااااااااااااااااا! حالا از اونورم ششم یعنی چهارشنبه تولد پیمان بود منم خدا خدا می کردم که پیمان کارتهای منو بهم برگردونه چون هیچ پول دیگه ای نداشتم که بخوام براش کادو و کیک بخرم اونم که قربونش برم اصلا انگار نه انگار! چند بارم الکی کیف پولمو برداشتم و آوردم جلوش مرتب کردم و هی حرف از کارتها انداختم که شاید بلندشه کارتهای منو بیاره بهم بده که بازم انگار نه انگار دیگه تا یه روز مونده به تولد همش نگران بودم و هی با خودم می گفتم خدایا چیکار کنم؟ البته دو تا کارت دیگه هم تو کیفم داشتم ولی خب موجودیشون خیلی کم بود و نمی شد باهاشون کاری کرد یکیش پونزده تومن توش بود و توی اون یکی هم فقط چهل تومن بود که با چهل تومن هم مگه می شد چیزی گرفت؟ تا اینکه سه شنبه صبح پیمان که داشت می رفت مغازه رو باز کنه و تا ظهر اونجا باشه (پیام وقت دندونپزشکی داشت و قرار بود بعد از ظهر بیاد) موقع راه افتادن، صدو پنجاه هزار تومن (سه تا تراول پنجاه تومنی) از کیفش در آورد و گذاشت روی میز آرایش و گفت جوجو این مال تو! نمی دونید چقدر خوشحال شدم یعنی برای اون دوازده میلیون اونقدر خوشحال نشده بودم که برای این صدو پنجاه تومن خوشحال شدم با خودم گفتم حداقلش اینه که میشه باهاش یه کیک گرفت و تو تولد دست خالی نبود! خلاصه اون راه افتاد رفت که بره مغازه و منم سریع لباس پوشیدم و درارو قفل کردم و راه افتادم سمت آزادگان گفتم می رم از داروخونه براش یه بسته چهار تایی از این سرتیغهای ژیلت می گیرم(مارک ژیلت) یه کیک کوچولو هم از تینا(قبلا هم بهتون گفتم تینا بهترین قنادی.کرجه و نزدیک خونه ماست) می‌گیرم و سریع برمی گردم که اول رفتم از داروخونه. پگا.ه که دقیقا زیر پله پرسیدم گفتند نداریم بعد خواستم برم داروخانه. مر.یم که  پونصد متری با پگا.ه فاصله داشت یهو یادم افتاد زیر پل یه داروخونه دیگه به اسم آیدین هم باز شده که همیشه از پنجره خونمون دیده می شه، دیگه دویدم رفتم اونجا که تقریباً صد متری از اونجایی که من بودم فاصله داشت! نزدیکاش بودم که دیدم جلوی دکه روزنامه فروشی کنار داروخانه یه زن دست فروش انواع شلوار های خونه مردونه رو چیده رو زمین با خودم گفتم این دارو خونه رو هم سر بزنم اگه نداشت میام شلوارهای زنه رو نگاه می کنم اگه خوب بودند به جای تیغ براش شلوار می خرم با این فکر رفتم تو داروخونه و به دختر جوان و خیلی خوشگلی که مسئول قسمت آرایشی و بهداشتیش بود سلام دادم و پرسیدم که از اون تیغها دارند که گفت آره و منم خوشحال شدم و گفتم میشه بیاریدش که ببینم؟ رفت آورد دیدم خودشه! گفتم چند؟؟؟ گفت سیصدو هفتاد و شش هزار تومن! آه از نهادم بلند شد بهش گفتم واقعاااااااااااااااااااااا شده انقدررررررررررررررر؟؟؟؟ گفت آره! گفتم می دونید من اینا رو پارسال چند می خریدم؟گفت چند؟ گفتم پنجاه هزار تومن! گفت آره جدیدا خیلی گرون شدند! بعدم گفت خب یه مارک دیگه بگیر ارزونتر باشه حتما باید همینو بگیری؟ گفتم آخه دارم برا همسرم می گیرم اون همیشه از اینا استفاده میکنه تولدشه می خوام بهش کادو بدم! گفت ولش کن باباااااااااا این خیلی گرونه برو یه چیز ارزونتر براش بگیر! گفتم آخه اون روز زن دوازده میلیون پول و یه سکه تمام بهم داده با یه عشوه خاصی گفت اون وظیفشه داده که داده! به مرد جماعت نباید زیاد رو داد ما زنها پولمون کجا بود؟! گفتم آره والله من همش صدو پنجاه تومن پول دارم که تازه اونم پنجاه تومنشو گذاشتم برای کیک و الان صد تومن بیشتر برا کادو ندارم بعدم قضیه کارتامو بهش گفتم! اونم گفت مردا زرنگند دیگه، نداده دستت گفته بذار ولخرجی نکنه! منم گفتم آره فک کنم! بعدم مثل یه خواهر که بخواد خواهرشو نصیحت بکنه دهنشو آورد سمت گوشم و گفت بی خیال تیغ شو برو یه چیز ارزونتر براش بگیر قال قضیه رو بکن بره پی کارش خودتو خلاص کن! تازه فقط این نیست که بیست و ششم روز مرده از اونور و.لنتاین نزدیکه از اونور هزارتا کوفت و زهر مار دیگه هست که قراره پدرمون در بیاد یه کادوی روز زن دادن بهمون صد تا کادو باید بهشون برگردونیم! گفتم آره راست میگی تازه فک کن مال من تولدش هم به این چیزا اضافه شده! گفت خب دیگه، دیگه بدتر! پس ولش کن تیغو! منم خندیدم و بهش گفتم دستت درد نکنه بابت راهنماییت چه خوب که خدا تورو سر راهم قرار داد ولی الان رئیس داروخانه بفهمه اینجوری مشتری های داروخونه رو می پرونی حسابتو می رسه! اونم خندید و دیگه باهاش خداحافظی کردم موقع خداحافظی هم اسمشو پرسیدم گفت سحر هستم! منم بهش گفتم سحر خیلی خوشگلی قیافه خیلی نازی داری که به دل می شینه اونم کلی از تعریفم خوشحال شد و دیگه با خنده از هم خداحافظی کردیم و اومدم بیرون رفتم سراغ زن دستفروش قیمت شلواراشو پرسیدم یه جور داشت هشتاد تومن که زیاد مال نبود ولی یه جور دیگه هم داشت می گفت صد و ده تومن که جنس خوبی داشت بهش گفتم یکی از اون صدو ده تومانیها رو برام آورد نگاه کردم دیدم خوبه گفتم صد می دید اینو من وردارم؟ گفت آره! منم خوشحال شدم و کلی ازش تشکر کردم و همونو گرفتم ازش و خداحافظی کردم و بدو بدو رفتم تینا از متصدی قسمت کیک پرسیدم کیک کیلویی‌چنده؟ گفت نودو هشت هزار تومن ! یه کوچولوشو انتخاب کردم که ششصد هفتصد گرم بود شد شصت و پنج هزار تومن که پنجاه نقد داشتم پونزدهشم گفتم از کارت ملتم که همش چهل تومن توش بود کشید و دیگه کیکو برداشتم و اومدم خونه! ساعت دوازده دیگه خونه بودم کیکه رو گذاشتم تو یخچال و شلواره رو هم با کاغذ کادوهای قدیمی که تو خونه داشتیم کادو کردم و رفتم یه زنگ به پیمان زدم ببینم چیکار می کنه که وسط حرفامون به شوخی با یه لحن بچگونه بهم گفت مامانی میشه یه شله زرد و یه حلوا و یه پیراشکی و یه نمی دونم چی برام درست کنی بیام بخورم؟ منم گفتم دیگه چی؟؟؟ گفت دیگه سلامتی دیگه، فعلا اینا رو برام درست کن تا من فکرامو بکنم بقیه شو می یام بعدا بهت می گم منم خندیدم و باهاش خداحافظی کردم بعد اینکه گوشی رو گذاشتم با خودم گفتم پاشم یه شعله زرد و یه حلوا براش درست کنم بالاخره تولدشه دیگه بذار خوشحال بشه! دیگه دست به کار شدم تا ساعت دو که اون برگرده یه کاسه شله زرد و یه ظرف حلوای زنجبیلی درست کردم دیگه وقتی رسید خونه من تازه از روی گاز گذاشته بودمشون پایین تا چشمش به شله زرده افتاد خوشحال شد و حلوا رو هم که دید دیگه گل از گلش شکفت با خوشحالی رفت لباسهاشو عوض کرد و اومد در یخچال رو باز کرد که آب بخوره چشمش افتاد به جعبه کیک و با تعجب پرسید این دیگه چیه؟ منم پریدم بغلش کردم و گفتم  اون کیک تولدته تولدت مباااااااااااااااااااااارک! بعدم دویدم رفتم کادوشو آوردم دادم بهش اونم با خوشحالی بازش کرد و نگاه کرد و منم بهش گفتم بپوش ببینم اندازه است؟ اول نگاه کرد گفت فک کنم یه خرده بزرگه ولی بعد که پوشید گفت خوبه چون اندازه اندازه بود! خلاصه همونجور سرپا مراسم تولدو به جا آوردیم و پیمان هم با خنده و خوشحالی ازم تشکر کرد و پرسید تو کی رفتی بیرون اینا رو گرفتی؟! منم قضیه رو براش تعریف کردم و سر اینکه شلواره رو از دستفروش براش گرفته بودم کلی خندیدیم و دیگه اون دست و بالشو شست و منم بساط صبحانه رو آماده کردم نشستیم ساعت دوی بعد از ظهر تازه صبونه خوردیم بعد صبونه هم کیکه رو آوردم برید و ازش عکس و فیلم گرفتم و بعدش نشستیم با چایی و کلی خنده و شوخی خوردیم و جای شما خالی کلی خوش گذشت... شبش هم کلاس داشتم ساعت ۸ داشتیم از کلاس برمی گشتیم که پیام زنگ زد به پیمان که کجایید؟ پیمان هم گفت بیرونیم داریم می ریم سمت خونه گفت یه ساعت دیگه می یام دم در این دستگاه پوزه رو برات می یارم کار نمی کنه فردا ببر شرکتش نشونش بده ببینند چش شده!!! منم با خودم فکر کردم که دستگاه پوزو بهونه کرده که بیاد تولد پیمان و براش کادو بیاره که وقتی اومد دیدم نه بابا آقا بزتر از این حرف هاست که از این کارا بکنه همون پوزه رو آورده که فرداش پیمان ورش داشت برد شرکتش گفتند چون تراکنشش کم بوده از مرکز دستگاهو سوزوندن پیمانم اعصابش خرد شده بود ناراحت اومد خونه بهش گفتم چی شده؟ گفت هیچی انقدر که هر وقت عشقش کشید میره مغازه و اون خراب شده اکثرا بسته است دستگاه پوز رو به خاطر تراکنش کمش سوزوندن و ازمون سلب امتیاز کردند... دیگه زنگ زد به پیام یه خرده پشت تلفن با هم جر و بحث کردند و بعدم قطع کرد، دیگه بیچاره درست روز تولدش کلی اعصابش سر همین قضیه خرد شد و خوشحالی روز قبلشم کوفتش شد... خلاصه اینجوریا دیگه خواهر اینم از قصه تولد پیمان و حواشیش... خب دیگه از دور می بوسمتون مواظب خودتون باشید خیلی دوستون دارم  ااااااااااااااااااااااااااااااالهی که تا دنیا دنیاست با آرامش و شادی زندگی کنید بووووووووووووووووووووووووس فعلا باااااااااااااای

 

اینم عکس حلوا و شله زردی که برا پیمان درست کردم و کیک و شلواری که براش گرفتم!(فقط چون با عجله کار کردم تا قبل از رسیدن پیمان حلوا و شله زرد آماده باشه تزئین شله زرد و برشهای حلوا زیاد جالب نشدند!)

این سفیدیهای دور شله زرد برفه که اومده آخه ماه بهمنه دیگه هوا سرده دورش برف اومده!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۰۰ ، ۱۳:۴۳
رها رهایی
جمعه, ۱ بهمن ۱۴۰۰، ۱۲:۴۲ ب.ظ

کولاک زیبای برف!🌨️🌨️🌨️

سلااااام سلاااااااام سلاااااام سلاااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که این چند وقته مشغول جابجایی اسبابی بودیم که از نظر.آباد آورده بودیم البته بیشتر پیمان مشغول بود چون یه سریهاشو باید تو انباریمون که بالا پشت بومه جا می داد یه سریهاشو تو خونه تو کمد دیواریها و یه سریهاشم که تو پارکینگ تا بعدا ببره خونه مامانش منم یه سری ریزه میزه هاشو که مال خودم بود سر و سامون دادم این وسط هم یکشنبه و سه شنبه و پنجشنبه رفتم کلاس(همون. مرکز .اصلاح ا.ندام ) و مربیم که اسمش رضوانه و ما بهش می گیم رضوان جون کلی باهام تمرین کرد و طوریکه در طول هفته گردنم دردش خیلی آروم شده بود و تقریبا هیچ دردی نداشتم تو کل بدنم هم برعکس اینکه فکر می کردم بعد از تمرینات عضلاتم بگیره یه حس سبکی خیلی خوشایندی داشتم که خیییییییییییییییییییییلی خوب بود تا چهارشنبه که پیمان رفت یک کیلو و نیم سبزی قرمه با یه خرده ریحون برا خوردن گرفت آورد تا آماده کنیم و بذاریم تو فریزر، تا من پنجشنبه قرمه سبزی درست کنم که اون جمعه ببره برا مامانش! خلاصه نشستیم پاک کردیم البته بیشترشو پیمان پاک کرد من فقط یک ربع کمک کردم با این همه بازم گردنم چون پایین انداخته بودمش درد گرفت، بعد از پاک کردن شون  با همون گردن درد شستمشون و گذاشتم  آبش رفت و دیگه یه ساعت بعدش پیمان با دستگاه خردش کرد منم بعد از ظهری سرخش کردم و گذاشتمش تو فریزر که یه مقدارم اونجا به گردن دردم اضافه شد بخاطر هم زدن سبزی که با دست راستم اینکارو می کنم عصر اون روزم یه بیسکویت لیدی. فینگر درست کردم که زیاد هم خوب نشد ولی خب گردنم دیگه کلا به باد فنا رفت چون گردن من یه جوریه که وقتی دستم یه خرده بیشتر کار کنه شروع می کنه به گرفتن، دیگه پاک کردن سبزی که باعث شد گردنمو بندازم پایین و شستنش و درست کردن اون بیسکویت لیدی. فینگر که باعث شد از دستام کار بکشم همه باهم دست به دست هم دادند و باعث شدند که شب از شدت درد و ناراحتی تا خود صبح نتونم بخوابم درد گردنم هم به سرم زده بود و نصف سرم به شدت درد می کرد هم چشم راستم داشت از شدت درد از حدقه درمی اومد هم اینکه دست راستم دردناک شده بود، دیگه تا صبح همش خواب و بیدار بودم تمام طول شب به سختی چند دقیقه ای رو خواب می رفتم و دوباره درده بیدارم می کرد و این خوابیدنا و بیدار شدنا  تا خود صبح همینجور تکرار می شد تا اینکه صبح بلند شدم رفتم کیسه آب گرمو از کتری که پیمان گذاشته بود جوش اومده بود پر کردم آوردم گذاشتم رو گردنم تا شاید یه خرده دردش آروم بشه بتونم کلاسمو برم چون پنجشنبه بود و من باید یک ربع به ده می‌رفتم کلاس(اون روزم براتون نوشتم پنج شنبه بعد از ظهرا مرکز باز نیست و تایم همه کلاسها قبل از ظهره) خلاصه نمی دونید چه اوضاعی بود داشتم از درد می مردم یه نیم ساعتی کیسه آب گرمو روی گردنم گذاشتم تا اینکه یه خرده سردرد و گردن دردم بهتر شد، دیگه بلند شدم لباس پوشیدم آماده شدم با پیمان راه افتادیم سمت کلاسم، دیگه وقتی رسیدیم گردنم تقریباً کامل خوب شده بود یه خرده هم رضوان جون بهم تمرین داد دیگه کامل خوب شد طوریکه وقتی کلاسم تموم شد و اومدم بیرون کلا دردی در کار نبود و من بسی خوشحال بودم! دیگه با پیمان راه افتادیم سمت خونه سر راه هم از شیرینی.تینا دو سه جور نون و شیرینی خریدیم و زیر پل .آزادگان هم که رسیدیم من به پیمان گفتم بیا بریم برج.میلاد یه چرخی تو این موبایل فروشیها بزنیم ببینیم می تونم یه هولدر. تبلت بگیرم (نگهدارنده تبلت از این پایه دارا که تبلتو جلوی صورتم نگهداره و مجبور نشم سرمو پایین بندازم تا گردنم درد بگیره- برج .میلاد هم یه برجیه سمت پل.آزادگان که چندین طبقه است و مرکز فروش .موبایل و طلاست یعنی هم مغازه طلا فروشی داره در کل پاساژ و هم موبایل فروشی ) که رفتیم تو و یه چرخی توش زدیم چیز خاصی نداشتند فقط یکیشون سه مدل داشت که دو مدلش همچین به درد بخور نبودند ولی یه مدل داشت که از اون دوتای دیگه یه مقدار بهتر بود که گفت خود سه پایه اش دویست و هفتاد و پنج تومن اون قسمت نگهدارند تبلت هم صدو هفتاد تومن که سر جمع می شد چهارصدوچهل و پنج تومن اول خواستم همونو بگیرم ولی پیمان گفت جوجو این کوتاهه فک نمی کنم به دردت بخوره این برا روی میز فقط خوبه تو هم که همیشه پشت میز نمی خوای بشینی که تو باید یه چیزی بگیری که پایه اش حداقل یه متری بلند بشه که وقتی مثلا رو مبل نشستی تبلت جلوی صورتت قرار بگیره بتونی ازش استفاده کنی دیدم راست میگه گفت اینارو ولش کن یه روز می ریم میدون. توحید موبایل فروشیهای اونجا فک منم داشته باشند گفتم باشه و خلاصه بی خیال شدم و رفتیم خونه بعد از اینکه دست و بالمونو شستیم و یه چایی خوردیم رفتم هولد.رهای دیجی.کا.لارو یه نگاه انداختم باورتون نمیشه همون که من تو برج .میلاد دیده بودم و بهم گفته بودند چهارصدو چهل و پنج تومن دقیقا همونو تو دیجی.کا.لا گذاشته بود چهل هزار تومن!!!!!!!!!!!! یعنی با عرض معذرت چقدررررررررررررررررررررر بعضی از این مغازه دارا بیشرفند! حالا خوب شد که نخریده بودم وگرنه دلم خیلی می سوخت! ...دیگه در حالی که از شدت بی انصافی بعضیها سرم سوت می کشید رفتم رو تخت و گرفتم خوابیدم البته خواب که چه عرض کنم در واقع میشه گفت از شدت خستگی ناشی از شب بد خوابیدن و تمرینات ورزشی که تو کلاس انجام داده بودم بیهوش شدم و یکی دو ساعت بعدش که با صدای پیمان که داشت لباس می پوشید که بره بیرون و همزمان هم زنگ زده به وانتیه سر کوچمون آقای ذوالفقا.ری که فردا صبح بیاد وسایل تو پارکینگو ببرند تهران از خواب پریدم و دیدم که خستگیم حسابی در رفته بلند شدم پیمانو راه انداختم و درو پشت سرش بستم داشت می رفت یه سر به آقای میر.محسنی(همون سکه فروشه) بزنه بعدشم اومدم رو تخت دراز کشیدم یه خرده کتاب خوندم بعدم یه زنگ به شهرزاد زدم و یه چهل دقیقه‌ای باهاش حرف زدم آخرای حرفامون بود که از پنجره به بیرون نگاه کردم دیدم چه برف با حالی شروع شده شهرزاد هم از پنجره بیرونو نگاه کرد و گفت که اونجا هم داره برف میاد و رو زمینم نشسته ولی من گفتم اینجا هنوز رو زمین چیزی نیست و فقط یه کوچولو خیسه انگار تازه شروع کرده باشه... بعد از خداحافظی از شهرزاد هم پیمان زنگ زد که جوجو داره برف میاد گفتم آره چند دقیقه پیش از پنجره دیدم گفت می خواستم برم میوه بگیرم چون برف داره شدت می گیره نمیتونم تا فاطمیه برم سخته برای همین دارم برمی گردم خونه، گفتم کار خوبی می کنی ولش کن حالا بعدا می گیری اونم گفت باشه و خداحافظی کرد و قطع کرد یه ربع بعد از زنگ پیمان رفتم دوباره از پنجره بیرونو نگاه کردم دیدم که برفه یک کولاکی می کنه که نگوووووووووووووووووووووو با باد داشت می اومد و زمین هم یه دست سفید شده بود! باد برفو زوزه کشان  دور سر درختای کوچه که اکثرا هم کاجند می چرخوند و مثل یه پودر سفیدی فوت می کرد به سمتشون اونام با باد می رقصیدند و رفته رفته شاخه ها و تنه شون سفید تر و سفیدتر می شد آسمون هم سفید سفید شده بود انگار که هوا مه آلود باشه نمی دونید چقدر زیبا بود خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی منظره قشنگی بود آدمو یاد سال‌های بچگی می انداخت اون روزا که برف خیلی زیاد میومد و این تصاویر همیشه جلو چشممون بودند!(می خواستم از اونهمه زیبایی عکس بگیرم و براتون اینجا بذارم ولی دونه های برف چون متحرک بودند و با باد می اومدند تو عکس مثل رشته های نخ سفید روی تصویر می افتادند و نمی ذاشتند پشتش چیزی مشخص بشه برا همین نشد که عکس بگیرم)...یه نیم ساعتی گذشت برف همینجور داشت بیشتر و بیشتر میشد که پیمان رسید درو براش زدم اومد تو پارکینگ، از دوربین می دیدم که شبیه آدم برفی شده بس که برف رو سرش و تنش نشسته بود برفهای سر و تنشو تو پارکینگ تکوند و اومد بالا دیدم موهای سرشو و تمام لباساش خیس شده می گفت برف جوری می اومد که من فقط روشنایی ماشینا رو می دیدم چیزی جلوی آدم دیده نمیشد از اونجایی هم که هوا سرد بود هر چی برف رو زمین می نشست سریع یخ می زد ماشین ها هم همه سر می خوردند و مجبور بودند آروم برند برا همین تو خیابونا یه ترافیکی شده بود که بیا و ببین ...خلاصه که اوضاعی بوده ولی من خییییییییییییییییییییییییلی خوشحال بودم خیلی برف نازی بود انقدر رویایی و زیبا می اومد که نگووووووووووووووووووووووو با اون بادی هم که می‌وزید یک جوری رو درختا می نشست که آدم  عشق می کرد... برف نازنین تا یک ساعتی همونقدرررررررررررررررررر زیبا اومد ولی بعدش آروم شد و بند اومد من فکر می کردم که تا خود صبح بیاد با خودم می گفتم اگه تا صبح بیاد ممکنه ارتفاعش به بیست سی سانت برسه ولی متاسفانه زود بند اومد و در کل همش پنج شش سانت رو زمین نشست پیمانم همش نگران بود و می‌گفت که فردا گفتم ذوالفقا.ری بیاد این وسایل رو ببریم تهران حالا اگه کوچه یخ بزنه ماشین ذوالفقا.ری نمیتونه بره و ممکنه سر بخوره! کوچه ما چون هم شیب داره و هم بخاطر بلندی ساختموناش اکثرا سایه است برف و یخ توش زیاد می مونه و حالا حالاها آب نمیشه... خلاصه دیدم پیمان همینجور نگران فرداست بهش گفتم ولش کن از حالا نگران فردا نباش بذار فردا بشه ببینم اوضاع چه جوریه اگه خوب بود ببر اگه نبود که بیخیال شو و یه روز دیگه ببر دنیا که به آخر نرسیده که!(البته به خاطر این می خواست فرداش یعنی جمعه ببره چون جمعه ها خیابونای تهران طرح ترافیک نیست و وانت ذوالفقار.ی میتونست راحت از تو شهر بره ولی تو روزهای عادی چون خیابونا طرحند باید از اتوبان .همت می‌رفت که اونم  وانت‌ها حق تردد با باررو توش ندارند و اگه برند پلیس جریمه شون می کنه و برشون می گردونه برای همین گذاشته بودند که جمعه برند که اونم برفی که اومده بود باعث شده بود که پیمان دو به شک باشه که فردا میتونه اسبابو ببره یا نه چون اگر هم نمی تونست ببره بازم اسباب باید تا جمعه دیگه میموند توی پارکینگ و اونجوری هم پارکینگ اوضاع آشفته ای داشت و همسایه ها اعتراض می کردند هم اینکه احتمال اینکه دزد به پارکینگ بزنه زیاد بود چون چند شب پیش اومده بودند در ماشین روی پارکینگو به زور باز کرده بودند که یخچال ها رو ببرند که همسایه‌ها متوجه شده بودند و نذاشته بودند برا همین احتمال دوباره اومدنشون بود) ...شبم هوا خیلی سرد شد پیمان که رفت پایین آشغالارو بذاره بیرون اومد گفت که همه خیابون یخ زده! اون موقع هم که ما خوابیده بودیم  ماشین هایی که از تو خیابون رد می‌شدند صداشون میومد بالا و قشنگ معلوم بود که روی یخ دارند راه می رند چون صدای خرت خرت شکستن یخ زیر چرخاشون می اومد... خلاصه که شب خوابیدیم و صبح بلند شدیم دیدیم که آفتاب شده ولی کوچه همچنان یخ زده است پیمان به ذوالفقار.ی زنگ زد اونم گفت که الان با وانت میرم تو کوچه یه دور میزنم ببینم اوضاع چه جوریه که یه ده دقیقه بعدش زنگ زد که من پایین پشت درم بیا پایین! پیمان هم رفت پایین و دید که ذوالفقار.ی اومده و میگه که اوضاع خیابونا بد نیست و میشه رفت! دیگه زنگ زد به پیام و پیام هم اومد و سه تایی با هم وسیله هارو جا دادند تو وانت البته فقط سه تا یخچال ها رو با یه سری چیزای کوچیکتر چون دیگه جا برا همه وسایل نبود و قرار شد که یه دور دیگه هم بذارند یه روز دیگه ببرند! خلاصه تا جایی که می شد بار زدند و بستند، دیگه پیمان سوار وانت شد و با ذوالفقار.ی رفت که راهنماییش کنه و پیام هم با ماشین خودش پشت سر اونا راه افتاد ! بعد از رفتن اونا منم زیر کتری رو روشن کردم و با یه کیسه آب گرم اومدم خدمتتون که اینا رو بنویسم حالا هم تا گردنم به باد فنا نرفته برم وگرنه بازم باید تا صبح فردا درد بکشم....خب دیگه مواظب خودتون باشید خیلی خیلی خیلی خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کنید دوستتون دارم بووووووووووووووووووووووووووووووووووووس فعلا بااااااااااااااای

 

💥گلواژه💥

اتفاقات ناب و زیبا

به سر وقتِ ما نمی آیند
این ما هستیم که 
باید به جستجوی این اتفاقات
برخیزیم

هچ قله ای

خود را به زیرِ پایِ 
هیچ کوهنوردی نمی کشد!

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۰۰ ، ۱۲:۴۲
رها رهایی