خواهرانه

باجی باجین اولسون سوز چوخدو وقت یوخدو
  • خواهرانه

    باجی باجین اولسون سوز چوخدو وقت یوخدو

۱ مطلب در اسفند ۱۴۰۴ ثبت شده است

شنبه, ۳ اسفند ۱۴۰۴، ۰۵:۴۲ ب.ظ

من با شادترین آهنگ دنیا گریه کردم!

سلاااااااااام سلاااااااااااااام سلاااااااااااام سلاااااااااااام خوبید؟ منم خوبم ! دیروز صبح ساعت ده اینجورا راه افتادیم رفتیم بهشت .زهرای تهران سر خاک پدر و برادر پیمان ، خیلی وقت بود که نرفته بودیم تو راه از اینکه جاده انقدر شلوغ بود تعجب کردیم چون جنعه ها معمولا دم ظهر بهشت .زهرا خلوته داخل هم رفتیم دیدیم غلغله است با اینکه چهارشنبه و پنجشنبه مراسم .چهلم کشته.شدگان. دی.ماه برگزار شده بود ولی با اینهمه تعداد زیادیشون انگار جمعه مراسم گرفته بودند ... اول سر خاک بابای پیمان که تو قطعه های قدیمیه رفتیم اونجام شلوغ بود ولی سر خاک برادرش که رفتیم چون اکن نسبتا تو قطعه های جدیده بیشتر شلوغ بود همین که سر قبرش رسیدیم از صد متر دورتر که معلوم بود روی یکی از قبرها صندلی چیده بودند یهو یه آواز ساد بختیاری بلند سد با دف و دهل و ..‌. انقدر شااااااااااد بود این آهنگ که همه بخاطر تضادش با جایی که بودیم با تعجب به سمت آهنگ نگاه کردند من و پیمان هم اول تعجب کردیم ولی بعد من یادم افتاد که این همون رقص سوگه که می گن سر خاک خیلی از این جوونها برپا شده خلاصه رفتیم جلو و رسیدیم به سر خاک داداش پیمان و وایستادیم پیمان سروع کرد به شستن سنگ مزار و منم شروع کردم به خوندن آیه الکرسی و فاتحه براش همینجور که می خوندم این آهنگ شاد مثل مارش عزا تو ذهنم داشت نواخته می شد و یهو به خودم اومدم دیدم به زارترین حالت ممکن دارم گریه می کنم اونم نه گریه معمولی ، یه گریه سوزناک از ته دل با یه هق هق عمیق که توی کثری از ثانیه تمام دستمال کاغذیهای دستم و توی کیفم خیس خیس شدند ولی اشکم بند نیومد و بیشتر هم شد اون آنگ یه جوری دلمو به لرزه درآورده بود که انگار هزاران هزار تکه اش کرده بود انگار داغ هزاران جوان یهو به دل من اثر کرده بود چشمامو با دستمالهای توی دستم گرفته بودم و رومو کرده به بودم به یه وری و به حزن انگیزترین و تلخترین شکل ممکن داشتم از ته دل گریه و مویه می کردم انقدر که اصلا از یادم رفت که کجا هستم و چی کار دارم می کنم      فقط خودمو می دیدم که پشت به یه نقشه ای ایستادم که نقشه ایرانه و سراسر سیاهه و فقط منم و یه غم جانگداز و سیل اشکی که می اومد و هق هقی که ازم شنیده می شد و همزمان داشتم با دلی اندوهگین که هزاران هزار پاره شده بود به این فکر می کردم که چی شد که به اینجا رسیدیم ؟ تقصیر کی بود؟ چرا وطن اینجوری سیاه پوش بچه هاش شد؟ بچه هایی که آینده این مرز و بوم بودند و قرار بود که بسازنش ؟؟؟ ... این سوال همش تو دلم تکرار می شد ... از اونورم از تریبونی که آهنگ ازش پخش می شد صدای پر صلابت مردی بلند شد که می گفت ما بختیاری ها وقتی تفنگ به دست می گیریم اونو به سمت سینه دشمن نشونه می ریم نه به پشت خواهر و برادرامون، این جا.وید نا.مهایی که کشته شدند نه به دست دشمن .خار.جی که به دست . ایا.دی مز.دور داخلی کشته شدند ما اینجاییم که بگوییم بختیاری .نمی میره از این لحظه به بعد تفنگهای .ما سینه. تک تک اونارو نشونه رفته ... این صدا و این متن هم داغ دل منو بیشتر کرد و دوباره اون سوال بی جواب که چرا ما به اینجا رسیدیم ؟ توی ذهنم تکرار شد و سوز اشکمو بیشتر کرد طوریکه دیگه نمی دونستم تو دلم برای داداش پیمان که بالا سر مزارش ایستاده بودم چی دارم می خونم برا همین بعد از اینکه فاتحه پیمان تموم شد و از سر مزار بلند شد منم اشک ریزان راه افتادم به سمت ماشین و تا برسم کرج مثل ابر بهار گریه کردم ...وقتی رسیدیم دیگه چشمام و صورتم از حجم اشکی که ریخته بودم می سوختند و گوشه های چشمام بخاطر تماس مکرر دستمال کاغذی انگار زخم شده بودند ... اون اشک و اون غم دست خودم نبود انگار ذره ذره وجودم برای.وطن و روزهای .سیاهش و برای روزگاری که مردمش داشتند برا بچه هایی که امیدهای آینده بودند و الان دیگه نبودند شرحه شرحه شده بود ... نمی دونم مسببش کیا هستند و من تو جایگاهی نیستم که  بتونم اون شخص یا اون جریانو تشخیص بدم ولی اینو می دونم که این روزهای سیاه نمی مونند و این زمستون هم می ره و رو سیاهیش برای ذغالی می مونه که اون بچه هارو خاکستر کرد ولی از خاکستر اون غنچه ها فردای وطن ، رستنگاه گلهایی قراره بشه که زیباترش کنند 

به امید اون روز 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۰۴ ، ۱۷:۴۲
رها رهایی