کبوتر بچه ای با شوق پرواز!❣️
سلاااااااااااام سلاااااااااااااااااااام سلاااااااااااااااااام خوبید؟ سال نوتون مباااااااااااااااااااااااااارک 🌷🌷🌷❤️❤️❤️
ایشالا که سال خیییییییییییییییییلی خیییییییییییییییییییییییییلی خوبی براتون باشه و اصلا بشه همون سالی که همیشه دلتون می خواست و تو رویاهاتون می دیدینش 🙏
جونم براتون بگه که دیشب موقع خواب با خودم گفتم خدایا فردا عیده و سال نو میشه و همه بلاخره یکی رو دارند که کنارشون باشه ولی من تنهام (چون پیمان شال و کلاه کرده بود که صبح بلند شد بره تهران خونه مامانش) برا همین به خدا گفتم خدایا فردا خودت بیا به دیدن من یا نشونه ای برام بفرست که بفهمم تنها نیستم و تو به یادم هستی!... خلاصه اینارو همینجوری و ناخودآگاه از ته دل به خدا گفتم و خوابیدم امروز صبح هم ساعت هشت و نیم بلند شدم پیمانو راه انداختم و رفتم گرفتم خوابیدم ساعت یازده اینجورا بلند شدم اومدم گفتم بذار اول یه زنگ به مامان اینا بزنم عیدو بهشون تبریک بگم بعد برم سراغ بقیه کارام خلاصه زدم و همینجور که داشتم با مامان حرف می زدم چشمم به جاکفشی پشت در که توی پاگرد پله هاست افتاد دیدم یه بچه کبوتر خوشگل نسشته روش و داره منو نگاه می کنه انگار تازه راه افتاده بودو بلد نبود خوب بپره و یه جوری پریده بود که سر از خونه ما درآورده بود و از پدر و مادرش دور افتاده بود... قضیه رو به مامان گفتم و گفت شاید لونه اش همون اطراف باشه... بعد از اینکه از مامان خداحافظی کردم وایستادم پشت درو نگاش کردم دیدم یه کم روی جاکفشی راه رفت و بعد بالهاشو باز کرد بپره بره که پرید ولی خورد به شیشه درو افتاد زمین روی پادری پشت در، ایندفعه یه خرده روی پادری راه رفت و دوباره پر زد و رفت روی جاکفشی نشست همینجور که وایستاده بودم داشتم نگاه می کردم یهو دیدم یه کبوتر بزرگ با یه گنجشک همزمان اومدند نشستند روی سقف ایرانیتی روی حیاط که در واقع سقف پارکینگ گل پسر میشه(ماشینمون) گنجشکه همونجا موند و کبوتره اومد پیش بچه کبوتره روی جاکفشی نشست فهمیدم که مامانشه!(یا حالا باباشه نمی دونم!) بچه کبوتره خوشحال شد و باهم پریدند روی پادری و یه کم جلو در راه رفتند و بعد کبوتر بزرگه پرید رو سقف و دوباره با گنجشکه پریدند رفتند و یه پنج دقیقه دیگه دوباره گنجشکه اومد بلافاصله بعدش کبوتر بزرگه با یه کبوتر دیگه پیداش شد و اول هر دو روی سقف پارگینگ گل پسر نشستند بعدش اومدند زیر سقف روی هره دیوار نشستند در این حین هم بچه کبوتره که از حضور اونا خوشحال شده بود هی می پرید که بره پیششون و نمی تونست و می خورد به شیشه درو می افتاد پایین و بازم بلند می شد و سعی خودشو می کرد ولی موفق نمی شد با خودم گفتم این بخواد همینجوری بخوره به شیشه ممکنه بمیره بذار درو باز کنم آروم بگیرمش بذارمش رو سقف گل پسر تا پدر و مادرش ببرنش برا همین دست بردم سمت در تا دستگیره رو بپیچونم که درو باز کنم از صدای چرخیدن دستگیره ترسید و پرید رفت روی شاخه درخت موی تو حیاط نشست، دیدم نه بابا ماشاالله خوب می پره برا همین خیالم ازش راحت شد همون موقع دیدم مامانش اومد روی شاخه مو نشست کنارش و بچه کبوتره انقدررررررررررررررررر از دیدن مامانش خوشحال شده بود که بالهاشو هی باز می کرد و مادره رو بغل می کرد اونم نوکشو می زد به نوک بچه اش انگار داشت بوسش می کرد نمی دونید چه صحنه قشنگی بود فیلمشو ورداشتم ولی خب اینجا مجبورم عکسشو فقط برا شما بذارم البته فک کنم میشه فیلم هم بذارم ولی متاسفانه هم من بلد نیستم هم نت کنده و فکر نمی کنم به راحتی بشه آپلودش کرد ...خلاصه که از دیدن اینهمه عاطفه و محبتی که یه پرنده به پدر و مادرش داره یا پدر و مادرش به اون دارند دلم پر از شادی شد و همونجا یاد حرفهایی افتادم که موقع خواب به خدا زده بودم و یه لحظه از اینکه خدا انقدرررررررررررررررر قشنگ و پر مهر به دیدنم اومده بود و نشونه حضور و محبتشو و از اینکه به یاد من بوده رو با این پرنده های زیبا به من یادآوری کرده بود از تعجب خشکم زد و چشمام پر اشک شد اشکی که از شوق می ریخت از شوق اینکه خدا به یادم بود و تنهام نذاشته بود و اگه دیگران مهمون همدیگه بودند اون چهارتا پرنده رو که مثل فرشته ها زیبا و پاک بودند رو مهمون من کرده بود!( گفتم چهار تا چون جالبه که اون گنجشکه هم همش با این سه تا کبوتر بود و تند تند می رفت و می اومد و تنهاشون نمی ذاشت و این رفت و آمدش و همراهیش با این کفترها خیلی با مزه بود و کلی منو به خنده انداخته بود) .... خلاصه که خواهر بچه کبوتره بلاخره با پدر و مادرش پرواز کرد و رفت ولی چیزی که تو دل من به یادگار از این خاطره موند حضور پررنگ خدا بود که قبلش هرگز و هیچ لحظه ای تنهام نذاشته بود و روز عید هم با چهار تا پرنده زیبا به دیدن من اومده بود و مهمون من شده بود تا بگه که هرگز تنها نیستم و نخواهم بود! ممکنه زندگیم یه موقعهایی خالی از حضور آدمها باشه ولی هرگز از حضور زیبای خدا خالی نیست و اون همیشه با منه! 😍😍😍❤️❤️❤️🥰🥰🥰
اینم داستان مصور کبوتر بچه داستان ما👇
بقیه عکسهارو بعدا تو وبلاگ قرار می دم الان هر کاری می کنم لود نمی شن