خواهرانه

باجی باجین اولسون سوز چوخدو وقت یوخدو
  • خواهرانه

    باجی باجین اولسون سوز چوخدو وقت یوخدو

پنجشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۴، ۰۱:۱۱ ب.ظ

آغاز راه سبز فرداها!🌿

خدایا در طلوع سال نو

 آغاز راه سبز فرداها

به خوشبختی نشان کوچه بن بست ما را ده.🙏

سال نورو بهتون تبریک می گم و هر چهار فصلش رو براتون شاد آرزو می کنم❤️

بذارید یه سلامی هم بکنم بهتون👇

 

سلااااااااااام سلاااااام سلااااااااااااام سلاااااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! عیدتووووووووووووووون مباااااااااااااااااااارک 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷

یکی یکی بیایید جلو چشمهای قشنگتونو ببوسم بووووووووووووووووووووووس 😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘

ایشالاااااااااااااااا سالی سرشار از خوشبختی و سعادت و سلامت و پر از خبرهای خوب و اتفاقهای شیرین داشته باشید🙏🙏🙏

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۰۴ ، ۱۳:۱۱
رها رهایی
پنجشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۴، ۰۷:۳۵ ق.ظ

خدا به همرات زمستان قشنگم

دلم نمی یاد باهات خداحافظی کنم 😥

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۰۴ ، ۰۷:۳۵
رها رهایی
دوشنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۳، ۰۹:۰۹ ق.ظ

شب بارونی تهران😍

سلاااااااااام سلاااااااام سلااااااااااام سلاااااااااام خوبید؟ منم خوبم؟ جونم براتون بگه که ما خونه تهرانو که پارسال خریده بودیم و صاحبخونه یه سال ازمون رهن کرده بودو آخر آذر یعنی تقریبا چهل روز پیش تحویل گرفتیم ولی خب یه سری تغییرات می خواستیم توش بدیم مثلا تو کابینت و شیرآلاتش و این چیزاش، یه مقدارم تعمیرات داشت در حد رفع نم از دیوار وسط هال که بخاطر ترکیدگی شیر پسیوار سیفون دستشویی ایجاد شده بود و رنگ آمیزی دوباره و این چیزا، برا همین تا حالا توش ساکن نبودیم چون خود این کارها یه دو سه هفته ای زمان برد بعدشم بخاطر رنگ آمیزی که رنگ روغن بود تا یه مدت بوش اذیت کننده بود و نمی شد تحمل کرد ما بخاطر مسافتی که بین کرج و تهران بود نمی تونستیم موقعی که نیستیم در و پنجره هارو باز بذاریم چون اگه اتفاقی می افتاد نمی شد به سرعت از کرج تا تهران اومد از اونورم وقتایی که بودیم چون هوا سرد بود بازم نمی شد درو پنجره باز کرد چون سرما اذیت می کرد (امسال به نسبت سالهای قبل تهران هواش سردتر بود البته کرجم همینطور ،کلا پاییز و زمستون امسال سردتر از سالهای قبل بود یکی دو روز روز حتی دما به شش هفت درجه زیر صفرم رسیده بود) ...خلاصه که یه مدتم بخاطر بوی رنگ صبر کردیم تا اینکه کم کم یه سری وسیله هارو آوردیم و چیدیم البته ما چون خونه کرجو نفرختیم پیمان گفت بهتره مبله نگهش داریم چون نمی تونیم به امید خدا ولش کنیم که، باید هر هفته بریم بهش سر بزنیم برا همین بهتره وسیله توش باشه که اگه یه وقت آدم خواست شب بمونه حداقل بتونه توش راحت باشه ، این شد که یه سری وسیله ها رو گذاشتیم همونجا موند مثل تخت و تشک این چیزا و برا اینجا تخت و تشک نو خریدیم از مبلها هم یه دو نفره و یه تک نفره اش رو آوردیم اینجا و یه دو نفره با یه تک نفره هم موند اونجا (از اول ما بجای مبل سه نفره دو تا مبل دو نفره خریده بودیم یعنی در کل مبلای ما شش نفره اند بجای هفت نفره چون سه نفره اش زیادی جا می گرفت از همون اول بجاش دو تا دو نفره اشو که جمع و جور بود گرفتیم ) ...یه میز غذاخوری شش نفره هم داشتیم که صندلیهاش ست مبلامون بود اونو یه مدت چون تو خونه کرج هالمون کوچیک بود گذاشته بودیم تهران خونه مامان پیمان ، اینجا که اومدیم پیمان میزو با چهار تا از صندلیاش آورد تو این خونه بجاش یه میز چوبی قهوه ای قدیمی سالم با چهار تا صندلی ست خودش رو که باز تو خونه مامان پیمان داشتیم بردیم گذاشتیم خونه کرج بجای مبل دو نفره ای که آورده بودیم اینجا تا بشه اونجام از میز غذاخوری استفاده کرد البته فقط دو تا از صندلیاشو بردیم دو تاش باز موند خونه مامان پیمان ...بعد یه سری لباس و رختخواب و این چیزا گذاشتیم موند اونجا و یه سریاشو آوردیم اینجا ، یخچال رو هم گذاشتیم موند همونجا ، یه یخچال از این پهنا که شبیه سایدند ولی ساید نیستند چند سال پیش که تو نظر آباد بودیم خریده بودیم همینجور آکبند گذاشته بودیم خونه مامان پیمان اونو آوردیم اینجا و زنگ زدیم اومدند راه انداختند ...یه میز آرایش سفیدم داشتیم که یه موقعی تو کرج وقتی توی آپارتمان تو اردلانها بودیم داده بودیم برامون ساخته بودند که اونم باز خونه مامان پیمان بود اونو ورداشتیم آوردیم اینجا و میز آرایش قهوه ای که ست تختخوابمون بودرو همونجا تو کرج گذاشتیم موند ...خلاصه که الان جفت خونه ها همه چی دارند و تو هر کدومشون که باشیم میشه راحت بود و چیزی کم ندارند البته اینجا( منظورم خونه تهرانه) فعلا اجاق گاز نداره ما تا حالا به جز خونه چهار راه طالقانی تو کرج هر خونه ای که رفتیم اجاق گاز تو کار داشت ولی اینجا نداره و فعلا داریم از یه گاز از این رو میزیهای دو شعله قدیمی استفاده می کنیم تا تو این هفته ایشالا یه اجاق گاز هم بخریم این گاز دو شعله قدیمی اسمش خانوم فرفریه سالی که تو نظر آباد بودیم خریدیمش من چون تو اون یه سالی که تو نظرآباد بودیم همش روش شیرینی و این چیزا درست می کردم پیمان به شوخی می گفت این فر توئه منم اسمشو گذاشته بودم خانم فرفری و خیلی هم ازش راضی بودم و اکثریت قریب به اتفاق خلاقیتهام تو زمینه کیک و شیرینی هارو با همکاری صمیمانه خانوم فرفری پخته بودم و خاطرات شیرینی ازش دارم و خیلی هم دوستش دارم خانوم فرفری اینجام فعلا به دادم رسیده و تنهام نذاشته البته تا حالا اینجا غذا درست نکردم فقط در حد آب جوش آوردن و چایی دم کردن و گرم کردن غذا کمکم کرده ولی امروز می خوام اولین کوکو سبزی این خونه رو روش درست کنم😃 ... حالا ما تا دیشب که برای اولین بار شبو تو این خونه موندیم تا حالا شب اینجا نمونده بودیم و فقط روز اومده بودیم و شب برگشته بودیم کرج، ولی دیروز تصمیم گرفتیم بیاییم و شب بمونیم و کم کم موندن تو این خونه رو افتتاح کنیم این شد که یه قابلمه خورشت قرمه سبزی بسیار بسیار خوشمزه جوجو پزو با یه قابلمه برنج خوشرنگ زعفرانی باز هم جوجو پزو ورداشتیم و زدیم زیر بغلمون و راه افتادیم اومدیم اینجا، اینجام تا شب پیمان یه سری کارهارو ردیف کرد از جمله راه انداختن تلوزیون و شستن و سابیدن سرویسها و تی کشیدن خونه و ...منم در حد میوه پوست کندن و چایی دادن و تو اینترنت گشتن و کتاب خوندن و ماسک نشاسته ذرت رو صورت گذاشتن و این کارها کنارش بودم و خلاصه روز رو تو خونه جدید به شب رسوندیم و شبم قرمه سبزیمونو توش جان کردیم و سریالمونو دیدیم (منظورم سوجانه) بعدم یک و دو نصف شب گرفتیم خوابیدیم حالا من شب با بالشم مشکل داشتم بالش من همیشه کوتاهه و کلا با بالش بلند مشکل دارم حالا ایندفعه بالش من زیادی کوتاه بود و در کل چسبیده بود به زمین(به تشک در واقع) برا همین هی باهاش کلنجار داشتم تا اینکه خوابم برد نصفه های شب از گرمای زیاد لحافی که انداخته بودیم رو خودمون از خواب پریدم لحافمون از این لحاف آماده هاست که توش نمی دونم پشم شیشه داره چی داره هر چیه وقتی آدم می کشه روش ذره ای هوا ازش رد و بدل نمیشه و یه جوری آدمو گرم می کنه که آدم فکر می کنه زیر لحاف بخاری روشنه اونم با درجه بالا برا همین آدم از شدت گرما همش عرق می ریزه و هی مجبوره پرتش کنه کنار تا کمی خنک بشه ...خلاصه که این لحاف در نوع خودش بی نظیره نمی دونم پیمان اینو از کجا خریده من که زنش شدم این لحاف بود و من در جریان خریدش نیستم و به نظرم بیشتر به درد طبیعت گردا می خوره که تو سرمای سیبری وسط سرما و یخبندون بکشند رو خودشون و بگیرند بخوابند و خیالشون از یخزدگی راحت باشه فقط یه خرده باید نگران گرمازدگی باشند چون مثل یه بخاری همراه می مونه که شعله اش زیادی بلنده ...خلاصه که به لطف گرمای بیش از اندازه خانم لحاف نصف شب از خواب پریدم و پرتش کردم یه گوشه و با خودم گفتم حالا که بیدار شدم پاشم برم دستشویی اینجارو تو شب یه افتتاحی بکنم و ببینم تو شب چه شکلیه و از اونورم چون من هر جا برم خاله پری نازنین منو تنها نمی ذاره مخصوصا راه دور، برا همین از روز قبل با من بود و دیگه دستشویی رفتن تو اون لحظه از اوجب واجبات بود ...خلاصه که بلند شدم رفتم و وقتی برگشتم دراز کشیدم دیدم یه صدای ریزی از کانال کولر می یاد انگار که داره بارون می یاد این صدارو قبلشم می شنیدم ولی چون به صداهای این خونه هنوز آشنا نیستم نمی دونستم که چیه هی گوش دادم و هی با خودم گفتم یعنی بارونه؟  نمی تونستم هم بلند بشم برم پنجره رو وا کنم ببینم چیه چون پیمان خواب بود و نمی خواستم سر و صدا راه بندازم برا همین یکی دو تا غلت الکی تو جام زدم تا پیمان بیدار بشه که موفق شدم بیدارش کنم اون که بلند شد بره دستشویی بهش گفتم پیمان فک کنم داره بارون می یاد اونم گفت شاید منم گفتم بذار برم از تو بالکن نگاه کنم ببینم چه خبره که رفتم ولی از اونجایی که بالکن ایجا هم دیواره هاش بلنده و هم جلوش توری آکردئونی داره نشد بفهمم چی به چیه هر چند که توری رو باز کردم و دستمو بردم بیرون ولی طاقی بالای بالکن اگرم بارون بود نمی ذاشت قطراتش رو دستم بریزه برا همین اومدم رفتم از پنجره اتاق کوچیکه بیرونو نگاه کردم دیدم آره کوچه خیسه و یه بارون قشنگ ریزی داره می یاد یه چند تا نفس عمیق کشیدم و یه خرده هوای تازه بارونی فرستادم به ریه هام و با یه لبخند و حس خیلی خووووووب پنجره رو بستم و از خدا بخاطر اینکه شب اولی که تو این خونه موندیم رو با بارونش برامون انقدر قشنگ کرده تشکر کردم و با چشمهای قلب قلبی و دل شاد اومدم دراز کشیدم رو تخت و به صدای ریز بارون رو کانال کولر گوش دادم و گذاشتم ساز زیبای قطرات بارون و صدای زیبای کلاغی که تو این بارون غار غار می کرد منو یه راست ببره به کوچه بچگیهام، به کوچه رهایی  که منحصر به فردترین و زیباترین کوچه دنیا بود ...هیچی مثل ترکیب این دو تا صدا نمی تونست منو به این سرعت پرت  کنه به اون کوچه! صدای بارون با من چه می کنه که بماند توضیحی براش لازم نیست ولی صدای کلاغ از اون صداهای نوستالوژیکه برام که هر وقت بشنوم چشمامو می بندم و به آنی خودمو تو کوچه رهایی می بینم از بچگی عاشق صدای کلاغ بودم نمی دونم چرا ولی من این صدارو به صدای قناری و بلبل و هزار و به میلیونها صدای زیبای دیگه ترجیح می دم صدای کلاغ برام یه جوری خاصه و یه جوری با روح و روان من آمیخته که صدای هیچ پرنده دیگه ای حتی خوش آوازترینشون برام اونجوری نیست این صدا انگار یه چیزی تو اعماق وجود منو بیدار می کنه یه حس نابو، یه چیزی که نمی دونم چیه یه چیزی مثل یه خاطره خیلی خیلی دور که انگار خودش یادم نیست ولی خوشحالیش تو اعماق وجودمه و با این صدای زیبا اون شادی و حس ناب خفته دوباره بیدار میشه و جاری میشه توی رگ به رگ روح من و دمیده میشه تو ذرات وجوم و منو به شیرین ترین و عمیق ترین خلسه دنیا می بره !...هر چیه ربط به اون کوچه و اون خونه و به دخترکی که رهاتر از باد با ذره ذره وجودش اون کوچه و اون خونه و ننه عصمتشو می پرستید داره ...به قول فروغ : 

کوچه ای هست که قلب من آن را از محله های کودکی ام دزدیده است 🌧❤️☔️❤️🌧

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۰۳ ، ۰۹:۰۹
رها رهایی

امروز صادق گلم زنگ زد همزمان دلمون برا هم تنگ شده بود طوریکه اگه اون دو دقیقه دیر زنگ می زد من شماره اش رو می گرفتم این اتفاق انقدرررررررررر جالب بود برام که یه بار دیگه به اینکه آدمای هم خون با یه رشته های نامرئی به هم وصلند ایمان آوردم 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۰۳ ، ۰۰:۳۷
رها رهایی
پنجشنبه, ۱۳ دی ۱۴۰۳، ۰۶:۵۱ ب.ظ

امشب خونمون بله برونه!❤️❤️❤️

امشب اشکان نازنینم خواهر زاده گلم به امید خدا داماد میشه و جواب بعله عروس خانومو می گیره باورم نمیشه اشکان کوچولوی گل من که یه روزی تو بغل ما بازی می کرد داره قاطی مرغا میشه اااااااااااااااالهی که خوشبخت بشه و تا ابد کنار عشقش بمونه 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۰۳ ، ۱۸:۵۱
رها رهایی
جمعه, ۳۰ آذر ۱۴۰۳، ۱۱:۴۲ ب.ظ

یلدا...نوه دختری حضرت پائیز قشنگ!❤

سلااااااااااااااااااااام سلااااااااااااااام سلاااااااااااام سلااااااااام خوبید؟ منم خوبم!

خبر این است که یلدا خانوم

آخرین دختر آذر بانو   🌬⛱️🍂🍁

نوه دختری حضرت پائیز قشنگ

دل سپرده به یکی از

پسران ننه سرمای بزرگ

کرده پیراهنی از برف به تن

می رود خانه ی بخت

❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️

🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨🌨

 

❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️

 

یلدا مژده دوباره رسیدن بهار را در طولانی ترین و چراغانی ترین شب زمین ندا می دهد شبی که شب زایش نور و روشنائی است شبی که شب شادمانی است

یلداتون شادمان باد 😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

 

از ته دل آرزو می کنم که تک تک شب های عمرتون رو در لباس خوش بختی به صبح برسونید و یلدا براتون طولانی ترین و از ته دلترین خنده هارو به ارمغان بیاره و زمستون پیش رو بهترین زمستون عمرتون باشه

از دور یه عالمه می بوسمتون یلدااااااااااااااااااااااااااااااتون مبااااااااااااااااااااااااااااااارک 😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

 

 

اینم آدم برفی دستساز من که همین امشب به مناسبت شب قشنگ یلدا و شروع زمستون زیبا با خمیر کلی(خمیر هوا خشک) درستش کردم اسمشم یلدا خانومه( هر چند که پیرن دکمه دار مردونه تنشه😃 البته میشه گفت پالتو تنشه و اونام دکمه های پالتوشند اینجوری بهتره!) 👇

 

 

 

اینم عکس شیرینی های یلدایی ما 👇

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم فال شب یلدای ما 👇

 

 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۰۳ ، ۲۳:۴۲
رها رهایی
شنبه, ۷ مهر ۱۴۰۳، ۰۱:۲۲ ب.ظ

اولین بارون پاییزی!🌧☔️

سلاااااااااااااام سلاااااااااااام سلااااااام سلاااااااااام خوبید؟ منم خوبم ! وااااااااااااااااااای نمی دونید چه بارون خوبی داره اینجا می یاد یه بارون شرشررررررررررررر و یکریز و زیباااااااااااااااااا که از دیشب شروع شده و همینجورم ادامه داره علاوه بر اینجا تهران و همه این اطراف داره می یاد پیمان از صبح رفته تهران خونه مامانش ظهر که بهش زنگ زدم گفت اینجام همینجور یه ریز داره می یاد ...خدارو صد هزار بار شکررررررررررررررررررررر بخاطر این نعمتش که به ما ارزانی داشته یکی دو ساعت پیش من از خوشحالی سجده شکر به جا آوردم و روی ماه خدارو بوسیدم و کلی ازش بخاطر این نعمت بزرگ و فرح انگیزش تشکر کردم که علاوه بر اینکه زمین و گلها و درختانو سیراب می کنه با زیبائیش روحمونم می نوازه 

دوستت دارم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ازت ممنوووووووووووووووووووووووووونم بابت این بارون زیباااااااااااااااااااااااااا و تمام نعمتهای ریز و درشت و مخفی و آشکار و بزرگ و کوچک و فراوانی که به من و به خوانواده ام و به عزیزانم و به همه عالم و آدم و کائنات عنایت کردی من از طرف همه شون از تو تشکرررررررررررررر می کنم خییییییییییییییییییییییییلی ماااااااااااااااااااااااااااااااهی 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۰۳ ، ۱۳:۲۲
رها رهایی
يكشنبه, ۱ مهر ۱۴۰۳، ۱۰:۳۹ ق.ظ

پاییز آمد 🍁

سلااااااااااام سلااااااااااااام سلاااااااااااااام سلاااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که هیچی مثل اومدن پاییز و زمستون نمی تونه منو سر شوق بیاره برا همین با یه دنیاااااااااااااااااااااااا شوق و شور و عشق اومدم تا اومدن پاییزو بهتون تبریک بگم و برم 

پاییزتون مباااااااااااااااااااااااااااارک ایشالااااااااااااااااا همون پاییزی باشه که همیشه منتظرش بودید 🙏❤️❤️❤️

*

🍁صدای پای پاییز می آید ...

حواست هست 

که شهریور هم گذشت ..

و باید دل خوش کنیم 

به آمدن پاییز...🍁🍁🍁🍁

 

🍁یک پاییز خوشرنگ 

 

🍁 یک پاییزی که مهر و آبان و آذرش تو را

به یاد زیباترین و رنگی ترین خاطراتت بیاندازد ...

 

🍁یک پاییز دوست داشتنی 

و پر از عشق ...

که شاید مال من و تو باشد ...

 

🍁 می مانیم به امید پاییزی که نه فاصله ... نه درد ... نه جنگ...

نه فقر ... فقط عشق باشد و عشق

 

🍁پاییزی که وقتی به آخرش رسید

جوجه ای از جوجه هایش 

کم نشده باشد ...

 

🍁به امید عشق ❤️... به امید پاییز دلخواهمون و 

به امید شیرین ترین 

لحظه های زندگی اش ...

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

🍁🍁🍁🍁🍁

*

*

🍁 باز پاییز است، اندکی از مهر پیداست

در این دوران بی مهری

 باز هم پاییز زیباست

 مهرت افزون پاییزت مبارک🍁🍁🍁

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁

*

 

*

🍁 قرار ما

 

وقت طلوع انار 

 

در باغهای پاییز 🍂🍁🍂

*

 

*

اینا شعرهائیه که قبلا هم براتون همینجا نوشتم ولی مثل خود پاییز که هیچوقت تکراری نمیشه تکراری نمی شن و همیشه قشنگند برا همین گفتم امسال هم براتون بنویسمشون 

🍁

🍁🍁

🍁🍁🍁

***********

اینم یه عکس از انارهای خوشگلی که قاصد  زیبای پاییزند و عصری که کلاس نقاشی رفته بودم یه میوه فروش دوره گرد کنار خیابون گذاشته بود و داشت می فروخت و ما هم یکی دو تا ازش گرفتیم تا شب تست کنیم اگه شیرین بود بعدا بازم ازش بگیریم که ترش بودند ولی این ترشی چیزی از زیبایی پاییزیشون کم نمی کرد 👇

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۰۳ ، ۱۰:۳۹
رها رهایی
چهارشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۳، ۱۱:۵۲ ق.ظ

کبوتر بچه ای با شوق پرواز!❣️

سلاااااااااااام سلاااااااااااااااااااام سلاااااااااااااااااام خوبید؟ سال نوتون مباااااااااااااااااااااااااارک 🌷🌷🌷❤️❤️❤️

ایشالا که سال خیییییییییییییییییلی خیییییییییییییییییییییییییلی خوبی براتون باشه و اصلا بشه همون سالی که همیشه دلتون می خواست و تو رویاهاتون می دیدینش 🙏

جونم براتون بگه که دیشب موقع خواب با خودم گفتم خدایا فردا عیده و سال نو میشه و همه بلاخره یکی رو دارند که کنارشون باشه ولی من تنهام (چون پیمان شال و کلاه کرده بود که صبح بلند شد بره تهران خونه مامانش) برا همین به خدا گفتم خدایا فردا خودت بیا به دیدن من یا نشونه ای برام بفرست که بفهمم تنها نیستم و تو به یادم هستی!... خلاصه اینارو همینجوری و ناخودآگاه از ته دل به خدا گفتم و خوابیدم امروز صبح هم ساعت هشت و نیم بلند شدم پیمانو راه انداختم و رفتم گرفتم خوابیدم ساعت یازده اینجورا بلند شدم اومدم گفتم بذار اول یه زنگ به مامان اینا بزنم عیدو بهشون تبریک بگم بعد برم سراغ بقیه کارام خلاصه زدم و همینجور که داشتم با مامان حرف می زدم چشمم به جاکفشی پشت در که توی پاگرد پله هاست افتاد دیدم یه بچه کبوتر خوشگل نسشته روش و داره منو نگاه می کنه انگار تازه راه افتاده بودو بلد نبود خوب بپره و یه جوری پریده بود که سر از خونه ما درآورده بود و از پدر و مادرش دور افتاده بود... قضیه رو به مامان گفتم و گفت شاید لونه اش همون اطراف باشه... بعد از اینکه از مامان خداحافظی کردم وایستادم پشت درو نگاش کردم دیدم یه کم روی جاکفشی راه رفت و بعد بالهاشو باز کرد بپره بره که پرید ولی خورد به شیشه درو افتاد زمین روی پادری پشت در، ایندفعه یه خرده روی پادری راه رفت و  دوباره پر زد و رفت روی جاکفشی نشست همینجور که وایستاده بودم داشتم نگاه می کردم یهو دیدم یه کبوتر بزرگ با یه گنجشک همزمان اومدند نشستند روی سقف ایرانیتی روی حیاط که در واقع سقف پارکینگ گل پسر میشه(ماشینمون) گنجشکه همونجا موند و کبوتره اومد پیش بچه کبوتره روی جاکفشی نشست فهمیدم که مامانشه!(یا حالا باباشه نمی دونم!) بچه کبوتره خوشحال شد و باهم پریدند روی پادری و یه کم جلو در راه رفتند و بعد کبوتر بزرگه پرید رو سقف و دوباره با گنجشکه پریدند رفتند و یه پنج دقیقه دیگه دوباره گنجشکه اومد بلافاصله بعدش کبوتر بزرگه با یه کبوتر دیگه پیداش شد و اول هر دو روی سقف پارگینگ گل پسر نشستند بعدش اومدند زیر سقف روی هره دیوار نشستند در این حین هم بچه کبوتره که از حضور اونا خوشحال شده بود هی می پرید که بره پیششون و نمی تونست و می خورد به شیشه درو می افتاد پایین و بازم بلند می شد و سعی خودشو می کرد ولی موفق نمی شد با خودم گفتم این بخواد همینجوری بخوره به شیشه ممکنه بمیره بذار درو باز کنم آروم بگیرمش بذارمش رو سقف گل پسر تا پدر و مادرش ببرنش برا همین دست بردم سمت در تا دستگیره رو بپیچونم که درو باز کنم از صدای چرخیدن دستگیره ترسید و پرید رفت روی شاخه درخت موی تو حیاط نشست، دیدم نه بابا ماشاالله خوب می پره برا همین خیالم ازش راحت شد همون موقع دیدم مامانش اومد روی شاخه مو نشست کنارش و بچه کبوتره انقدررررررررررررررررر از دیدن مامانش خوشحال شده بود که بالهاشو هی باز می کرد و مادره رو بغل می کرد اونم نوکشو می زد به نوک بچه اش انگار داشت بوسش می کرد نمی دونید چه صحنه قشنگی بود فیلمشو ورداشتم ولی خب اینجا مجبورم عکسشو فقط برا شما بذارم البته فک کنم میشه فیلم هم بذارم ولی متاسفانه هم من بلد نیستم هم نت کنده و فکر نمی کنم به راحتی بشه آپلودش کرد .‌‌..خلاصه که از دیدن اینهمه عاطفه و محبتی که یه پرنده به پدر و مادرش داره یا پدر و مادرش به اون دارند دلم پر از شادی شد و همونجا یاد حرفهایی افتادم که موقع خواب به خدا زده بودم و یه لحظه از اینکه خدا انقدرررررررررررررررر قشنگ و پر مهر به دیدنم اومده بود و نشونه حضور و محبتشو و از اینکه به یاد من بوده رو با این پرنده های زیبا به من یادآوری کرده بود از تعجب خشکم زد و چشمام پر اشک شد اشکی که از شوق می ریخت از شوق اینکه خدا به یادم بود و تنهام نذاشته بود و اگه دیگران مهمون همدیگه بودند اون چهارتا پرنده رو که مثل فرشته ها زیبا و پاک بودند رو مهمون من کرده بود!( گفتم چهار تا چون جالبه که اون گنجشکه هم همش با این سه تا کبوتر بود و تند تند می رفت و می اومد و تنهاشون نمی ذاشت و این رفت و آمدش و همراهیش با این کفترها خیلی با مزه بود و کلی منو به خنده انداخته بود) .... خلاصه که خواهر بچه کبوتره بلاخره با پدر و مادرش پرواز کرد و رفت ولی چیزی که تو دل من به یادگار از این خاطره موند حضور پررنگ خدا بود که قبلش هرگز و هیچ لحظه ای تنهام نذاشته بود و روز عید هم با چهار تا پرنده زیبا به دیدن من اومده بود و مهمون من شده بود تا بگه که هرگز تنها نیستم و نخواهم بود! ممکنه زندگیم یه موقعهایی خالی از حضور آدمها باشه ولی هرگز از حضور زیبای خدا خالی نیست و اون همیشه با منه! 😍😍😍❤️❤️❤️🥰🥰🥰

 

اینم داستان مصور کبوتر بچه داستان ما👇

 

بقیه عکسهارو بعدا تو وبلاگ قرار می دم الان هر کاری می کنم لود نمی شن

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۰۳ ، ۱۱:۵۲
رها رهایی
چهارشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۳، ۰۹:۵۲ ق.ظ

بهارتان شاااااااااااد!❤️

             ❤️❤️❤️❤️

ای آنکه ز عشق تو مرا نیست قرار

زین بیش بدست غصه خاطر مسپار

بر هر بد و نیک پرتو انداز چو مهر

بر ناخوش و خوش گذر تو چون باد بهار!

عزیزای دلم هر روزتون رو نوروز و هر بهارتون رو شاد آرزو می کنم عیدتووووووووووون مباااااااااااااااااارک!❤️❤️❤️

🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۰۳ ، ۰۹:۵۲
رها رهایی
چهارشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۳، ۱۲:۱۱ ق.ظ

خداحافظ زمستان عزیزم!❄️

قبل از اینکه بیای گفته بودند که قراره کولاک کنی و من چقدرررررررررر از این بابت خوشحال بودم طوریکه دل تو دلم نبود تا برسی رسیدی ولی خشک و خالی اومدی و زودم رفتی به جز یکی دو بار برف خفیف و چندین بار بارون چیزی برامون در چنته نداشتی البته من همینش رو هم دوست داشتم و ازت هزاران بار ممنونم ولی دلم می مونه پیشت تا برگردی ولی اینبار با کولاکی از برف و بارون و یه عالمه مه و زیبایی😍😍😍 😘😘😘❤️❤️❤️ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۰۳ ، ۰۰:۱۱
رها رهایی
پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۴۰۲، ۱۲:۱۲ ب.ظ

برفک زیبای من 😭

سلاااااااام سلاااااااااااام سلااااااااام سلااااااااااااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که برفک اسم یکی از جوجه های جیکو و برفی بود از بین تمام تخمهایی که جیکو گذاشت فقط دوتاشون تبدیل به جوجه شدند که یکیشون زرد و سفید بود و دقیقا شبیه برفی بود که پیمان اسم اونو شنگول گذاشته بود اون یکی هم همرنگ جیکو بود ولی یه خرده پررنگتر  که اسم اونم منگول گذاشته بود چون دو تا بودند پیمان به شوخی می گفت اینا شنگول و منگولند بعد یه مدت اسم شنگولو چون سفید بود به برفک تغییر داد ولی منگول اسمش همینجوری منگول موند منگول بیچاره پاهاش مشکل داشت و نمی تونست راه بره و بعد یه ماه هم مرد البته یه اشتباهی که من کرده بودم شاید بیشتر باعث مرگش شد وقتی جیکو تخم گذاشت ما یه لونه براش آماده کردیم که بره رو تتمهاش بخوابه من کف اون لونه رو یه تکه موکت انداختم که نرمتر باشه بعد روشو با الوار چوب پوشوندم منگول بیچاره چون پاهاش مشکل داشت نمی تونست راه بره خودشو رو زمین می کشوند البته ما نگز دونستیم که مشکل داره فکر می کردیم چون هنوز بچه است این کارو می کنه بعدا فهمیدیم نمی تونه راه بره هفته آخر نگو ناخناش به پرزهای موکت گیر کرده و دو سه روز تقلا کرده که ناخناشو از لای پرزهای موکت دربیاره چون نتونسته بود بهش فشار اومده و نیمه جون شده بود وقتی ما فهمیدیم و درش آوردیم خیلی ضعیف شده بود طوریکه دو سه روز بعد بیچاره افتاد و مرد ما چون معمولا لونه شون تاریک بود و جوجه ها همش تو لونه بودند و ازش بیرون نمی اومدند متوجه گیر کردنش نشده بودیم و صداهایی هم که درمی آورده رو به حساب این گذاشته بودیم که لابد گشنشه و داره پدر و مادرشو صدا می کنه و آب و دون می خواد...خلاصه که بیچاره مرد و پای درخت موی تو حیاط خاکش کردیم موند برفک که اونم 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۰۲ ، ۱۲:۱۲
رها رهایی
يكشنبه, ۶ اسفند ۱۴۰۲، ۰۹:۲۳ ق.ظ

روزی که برف آمد!🌨

سلاااااااااااااام سلااااااااااااااام سلااااااااااااام سلاااااااااام خوبید؟ منم خوبم! وااااااااااااااااااااای داره برف می یاد ریز ریز چه برف قشنگی!😃 صبح ساعت هفت و نیم پیمان بیدار شد رفت پرده هارو کنار زد یهو گفت ااااا!(الف رو با کسره بخونید) منم خواب و بیدار بودم با خودم گفتم نکنه برف اومده ازش پرسیدم چیه چی شده برف اومده اونم طبق عادت معمولش که از دیدن این چیزا ناراحت میشه مخصوصا امروز،که قرارم بود بره تهران برا مامانش ناهار ببره با یه حالت ناراحت گفت آره بابا برف اومده لعنتی! منم خوشحال از تخت با سرعت نور پریدم بیرون و رفتم بیرونو نگاه کردم دیدم حدود دو سانتی برف نشسته رو گلها و درخت مو و رو دیوار و کف حیاط و...و همینجور هم آروم داره می یاد نمی دونید چقدررررررررررررررررر خوشحال شدم آخه اولین برف امساله که رو زمین نشسته و در کل دومین برف زمستون امساله قبلش یه بار کلا اومده بود اونم با بارون که تو پست قبل گفتم در واقع بیشتر برفاب بود تا برف، اصلا هم رو زمین ننشسته بود ....خلاصه که با یه خوشحالی قشنگی امروزو شروع کردیم البته بیشتر خودمو می گم چون پیمان برا این چیزا نه تنها خوشحال نمیشه که ناراحت هم میشه کلا خانواده ناراحتی هستند یه موقعهایی که تهران برف یا بارون می یاد مامانش زنگ می زنه و یه جوری با یه لحن ناراحت و غمگین و شاکی حرف می زنه که آدم فکر می کنه خدای نکرده چه اتفاق سوزناکی رخ داده که این انقدرررررررررررر ناراحته به اصل ماجرا که می رسی می بینی یا یه نم بارونی تهران زده یا یه برف کم جونی اومده و خانومو دلگیر کرده ! ...خلاصه که آدمهای عجیبی اند... برف امروزو که به میمنت و مبارکی رویت کردیم منم رفتم گوشیمو آوردم و چندتایی عکس و فیلم ازش گرفتم و پیمان هم با قیافه اخمالو رفت رو گلهای حیاط نایلون کشید که سردشون نشه و بعضیاشونم که روی هره دیوار بودند رو آورد گذاشت زیر طاق که یخ نزنند و بعدم اومد لباس پوشید و قابلمه غذارو ورداشت و رفت تهران بده به مامانش و سریع برگرده که یهو برف همه جارو نگیره که ماشینش تو برفا گیر کنه!... قبلش که اصلا چشمش به برفا افتاد گفت من برم با مترو برم الان نمیشه با ماشین رفت سر می خوره گیر می کنه!...راستش اینارو که می گفت منم با اینکه به روی خودم نمی آوردم ولی تو دلم خنده ام گرفته بود با خودم می گفتم چه خبره آخه؟ با همین یه ذره برف این می خواد گیر کنه؟ اگه این آدم برفهای روزای بچگی مارو می دید چی می گفت و چیکار می کرد؟ ...خلاصه که دمش گرم دیگه، اسباب خنده و شادی مارو فراهم کرد دلمون که از دیدن برف شاد شده بود اینم با این حرفاش شادترش کرد! ... خب همین دیگه من برم تا پیمان با سرعت نور برنگشته بگیرم یه کوچولو تو این هوای برفی و سرد و زیبا بخوابم و دلی از عزا دربیارم ایشالا تا من می خوابم و بلند می شم کلی دیگه برف به برفهای الان اضافه شده باشه هر چند که احتمال گیر کردن پیمان تو برفها هست ولی خب چیکار کنم دیگه منم دلم برف می خواد، منم تموم بهار و تابستونو به عشق رسیدن به پاییز و زمستون و دیدن همین برفها بود که تحمل کردم دیگه! تا حالا که الحمدالله هیچی نیومده حداقل تا اسفند تموم نشده یه برف درست و حسابی بیاد ببینیم و بعد برسیم به بهار... خب من رفتم بخوابم عکسهایی که گرفتم رو بعدا می یام پایین همین پست براتون می ذارم که ببینید. 

خییییییییییییییلی خیییییییییییییییییییلی دوستتون دارم از دور یه عالمه می بوسمتون روز برفیتون بخییییییییییییییییییییر و خوشی و شااااااااااااااااااااااااادی  بوووووووووووووووووووس فعلا بااااااااااااااای 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۰۲ ، ۰۹:۲۳
رها رهایی
جمعه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۲، ۰۲:۰۰ ب.ظ

عکسهای حال خوب کن❣️

سلااااااااااام سلااااااام سلااااااام سلاااااااااااام خوبید ؟ منم خوبم؟ چه خبر؟ چیکارا می کنید؟ در چه حالید؟ ااااااااااااااااااااااااااالهی که همیشه و در همه حال دلاتون شااااااااااااااد و تناتون سلامت و روز و روزگارتون خوش و خرم باشه و مطابق بر آرزوهای قشنگتون بگذره 🙏
جونم براتون بگه که یه بارون قشنگی اینجا می یاد که نگووووووووووووووووو! یک ریز و تند و زیبا! 😍 از همه جا داره آب می چکه دو تا تشت پیمان گذاشته بود تو حیاط که هر دو پر شدند و سرریز کردند این آبهارو پیمان ذخیره می کنه و میده به خانوم گلهای توی حیاطمون! یکی دو هفته پیشم یکی دو روز بارونهای خیلی خوبی اومد یه روز و نصفی هم برف اومد البته برفی که همش با بارون همراه بود در واقع میشه گفت برف آب بود و رو زمین اصلا ننشست فقط یه کم رو درختارو سفید کرد چون زمین خیس بود و قبلش بارون اومده بود در نتیجه می افتاد و آب می شد از اونورم خودش چون برفاب بود رو زمین نمی موند و تبدیل به بارون می شد همون موقع که این برفابه می اومد هوا یکی دو روزی خیلی سرد شد و سوز داشت طوریکه با اینکه تو خونه رادیاتورهای ما همه گرم بودند و پکیج تا آخرین درجه اش روشن بود ولی باز انگار خونه سرد بود طوریکه دیگه رفتیم از ریرزمین یه پرده کلفت از تو چمدون درآوردیم و آوردیم پشت پرده در ورودی هال زدیم که جلوی سرمارو بگیره که تا حدود زیادی هم جلوشو گرفت و خونه گرمتر شد... حالا ایندفعه هم هواشناسی گفته که هوا ممکنه حتی تا هجده درجه هم سردتر بشه که فعلا تا حدودی سرد شده ولی نه تا اون حد که گفته البته احتمالا تو روزای آینده سردتر از این میشه...خلاصه که مواظب خودتون باشید تا سرما نخورید و بتونید از زیبایی این بارشها لذت ببرید❤️  
چند دقیقه پیش پیمان چترشو برداشت و رفت که برا پیام غذا و میوه ببره! پیام یه چند مدته که توی یه بوتیک لباسهای مردونه توی چهارراه طالقانی کار می کنه مغازه بابای دوستشه!
چند وقت پیش پیمان یه روز صبح زود رفته بود بیرون وقتی برگشت دیدم ناراحته گفتم چی شده؟ گفت هیچی صبح حدودای ساعت هشت داشتم از چهار راه طالقانی رد می شدم دیدم پیام داره شیشه مغازه اون جایی که داره کار می کنه رو پاک می کنه با خودم گفتم ببین تورو خدا من براش مغازه به اون خوبی خریدم ششدانگ تو بهترین جای گوهر.دشت توشم پر لباس کردم و دادم بهش گفتم هم مغازه برا توئه هم هر چی فروختی مال خودت، از اونور تازه ماهیانه بهش حقوقم می دادم، اونوقت مثل آدم نرفت بشینه اونجا تا اونجا رونق بگیره... انقدرررررررررررر دیر رفت مغازه رو باز کرد انقدرررررررررررررررر زود بست رفت که هیشکی هیچوقت اونجارو باز ندید یه روزایی هم که اصلا نرفت و مغازه پشت سر هم بسته موند و دیگه عملا با مغازه های بسته اونجا هیچ فرقی نداشت ...طوریکه دیگه من مجبور شدم لباسهارو حراج کنم اونم به ضررش و زیر قیمتی که خریده بودم آخر سر هم مجبور شدم مغازه رو مفت بفروشم بره اونوقت الان آقا ساعت هشت نشده بلند میشه می ره مغازه مردمو باز می کنه اونوقت تازه شیشه هاشم تمیز می کنه! ...خلاصه که خواهر دلش پر بود و دیدم بیچاره حق داره منم بودم ناراحت می شدم ...
بگذریم داشتم می گفتم پیمان رفت و منم اومدم گفتم بیام یه کوچولو بنویسم و در ادامه یه چند تا عکس حال خوب کن بذارم که مال این چند ماه اخیره که هی امروز فردا کردم و نشد بیام براتون بذارم ...ایشالا که از دیدنشون لذت ببرید
خب دیگه من برم شما هم برید عکسارو ببینید
خییییییییییییییییییییییییییییلی دوستتون دارم و از دور یه عالمه می بوسمتون بوووووووووووووووووووووووووس فعلا باااااااااااااای 😘😘😘❤️❤️❤️

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۰۲ ، ۱۴:۰۰
رها رهایی
يكشنبه, ۲۲ بهمن ۱۴۰۲، ۱۲:۰۲ ق.ظ

بدون شرح!

و به کوتاهی امروز قسم
که بلندای شب شهر
به سر خواهد شد…

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۰۲ ، ۰۰:۰۲
رها رهایی
پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۴۰۲، ۱۱:۰۳ ق.ظ

روز تولد تو!🎂🍰

سلااااااااااااام سلااااااااااام سلاااااام سلااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که امروز روز پدره و فردا هم تولد پیمانه ولی من کادومو دوشنبه غروب که از کلاس نقاشی برمی گشتم با یه کیک گرفتم و پیشاپیش بهش دادم البته جفتشو یکی کردم یعنی فقط یه کادو گرفتم که هم برای روز مرد باشه هم برای تولدش آخه نمی دونم چه حکمتی داره کارتهای من همیشه پر پوله تا وقتی که برسیم به روز مرد یا تولد پیمان یهو خالی خالی می شن یادمه پارسال پیارسالا هم همینجوری بود برا همین منم دیگه با توجه به بودجه ام مجبور شدم فقط یه کادو بگیرم که اونم یه کاپشن بهاره پاییزه سورمه ای رنگ بود که قیمتش یک میلیون و صدو هشتاد هزار تومن بود یه کیک کوچولوی تقریبا نیم کیلویی هم گرفتم که اونم دویست و بیست هزار تومن شد می خواستم یه نیم کیلو هم نون خامه ای با شیرینی ناپلئونی بگیرم ( در حد چند تا دونه از هر کدوم) که وسطای راه پیمان زنگ زد که داری می یای از سر کوچه یه کیلو خرمای زاهدی بگیر بیار که دیگه بی خیال خرید اون شیرینی ها شدم چون خرما خودش هشتاد و پنج تومن می شد و منم نود و هفت تومن بیشتر دیگه ته کارتم نمونده بود... خلاصه که بلاخره یه جورایی گذروندم دیگه ... تولدو که همون شب گرفتیم و کادورو دادم و کیکم نوش جان کردیم حالا برا امروز و فردا می خوام برا پیمان یه کاسه شله زرد و یه مقدار هم حلوا درست کنم که خیلی دوست داره تا روز پدر و تولدش خالی خالی نگذره 

عکس کیک و کاپشنو پایین براتون می ذارم ببینید 

قبل از رفتن یه خبر هم از جیکو و برفی بهتون بدم جمعه هفته پیش (۲۹ دی) رفته بودیم تهران بعد از ظهری که برگشتیم دیدیم یه صدای جیک جیک ریزی از تو لونه شون می یاد یواشکی رفتیم با چراغ قوه توشو نگاه کردیم دیدیم یکی از جوجه ها از تخم بیرون اومده یه جوجه لیمویی رنگ که فقط تنش مو داشت البته بصورت کرکی ولی سرش هنوز کچل بود داشت تو لونه تکون می خورد و جیک جیک می کرد ...خلاصه که کلی ذوق کردیم و بلاخره اینگونه بود که جیکو مادر و برفی پدر شد یه جوجه دیگه شون هم فردای همون روز یعنی شنبه از تخم بیرون اومد قبل از به دنیا اومدن جوجه ها یکی از تخماشون خراب شده بود یعنی شکسته بود و توشم سیاه شده بود که انداختیمش رفت بعدا نزدیک به دنیا اومدن جوجه ها جیکو دو تا تخم دیگه هم گذاشت بعد از به دنیا اومدنشون هم یه تخم دیگه گذاشت الان علاوه بر اینکه به جوجه ها آب و دون می دن و زیر پر و بالشونو می گیرند روی اون سه تا تخم جدید هم می خوابند که اونام احتمالا تا دو سه هفته دیگه جوجه بشند ...خلاصه که جیکو و برفی قراره کلی عیالوار بشن فعلا که دو تاشونو به دنیا آوردند موند سه تا دیگه شون، البته اگه بازم تخم دیگه ای نذارند 

... اینجوریااااااااااااااااااااااااااا دیگه خواهر ...اینم از ما و داستان این چند وقت ما ....من دیگه برم شمام مواظب خودتون باشید و در انتها عکسهای کیک و کادوی منم ببینید 

می بوسمتون بوووووووووووووووووووووس فعلا باااااااااااااااااااای 

این عکس کیکمون👇

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم عکس کاپشنه👇

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۰۲ ، ۱۱:۰۳
رها رهایی
شنبه, ۹ دی ۱۴۰۲، ۰۵:۴۳ ب.ظ

یه تخم سفید ناز!🤩♥️

سلاااااااااااااام سلااااااااااااااااام سلاااااااااااام سلااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که یکشنبه هفته پیش وقتی عصری همراه پیمان از کلاس نقاشی برگشتم و رفتم تو اتاق که لباسهامو عوض کنم دیدم پیمان یهو گفت وااااااااااااای جوجو بیا نگاه کن جیکو تخم گذاشته! منم با شوق دویدم از اتاق بیرون و رفتم سمت قفس، دیدم یه تخم کوچولوی سفید و ناز کنار توپ پلاستیکی تو قفسه و جیکو هم روی تاب بی حال و خسته نشسته و چشماش نیمه بازه انگار که خوابش می یاد یه خرده قربون صدقه اش رفتم و از دور بوسش کردم بعدم به پیمان گفتم بذار تخمو یواشکی از تو قفس ورداریم یهو نرن پایین بزن بشکوننش...خلاصه ورداشتیم و گذاشتیمش توی یه جعبه کارتنی کوچیک زیر میزی که قفس روشه و رفتیم سراغ کارامون یه ساعت بعدش اومدیم دیدیم جیکو رفته همونجا که تخمو گذاشته بود روی توپ پلاستیکی خوابیده ! حالا من بر اساس اون چیزی که از مرغ هامون که بچگی داشتیم یادم مونده بود فکر می کردم جیکو حالا حالاها قراره تخم بذاره و بعدا کرچ بشه که بتونه روی تخمها بخوابه که دیدم نه، انگار سیستم اینا با مرغها فرق داره اینا از روز اول که اولین تخمو می ذارند می خوابند رو تخمهاشون برا همین به پیمان گفتم یه لونه براش درست کنیم بره توش بخوابه که فرداش پیمان با جعبه کفش براش لونه درست کرد و از بیرونم یه بسته پوشال و خاک اره گرفت کفشو باهاش پوشوند و تخمو گذاشتیم توش و چند تا از میله های قفس رو هم اندازه در لونه بریدیم و لونه رو وصل کردیم به قفس و خلاصه همه چی رو برای روی تخم خوابیدن جیکو فراهم کردیم و منتظر بودیم که بره رو تخمش بخوابه که با کمال تعجب دیدیم که به جای جیکو، برفی رفت خوابید رو تخم و جیکو هم بیرون لونه تو قفس مشغول شیطنتهای خاص خودش شد ...الانم نزدیک یه هفته است که برفی همچنان خوابیده رو تخمو جیکو هم برا خودش می گرده فقط از اون روز به بعد یه روز در میون رفته تو لونه و یه تخم جدید گذاشته و اومده بیرون که تا الان تعداد تخمها شده سه تا و احتمالا فردا هم قراره چهارمی رو بذاره ..‌‌.خلاصه که تا آخر ماه احتمالا یه سری جوجه ی کوچولو قراره به جمع جیکو و برفی و قفس خونه ما اضافه بشن و ما بی صبرانه منتظر اومدنشون هستیم 

 

اینم👇 اولین تخم زیبای جیکو خانوم که مارو غافلگیر کرد و ما هم به فال نیک گرفتیمش چون می گن تخم گذاشتن پرنده خوش یمنه و ایشالاااااااااااااااا قراره برامون اومد داشته باشه!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۰۲ ، ۱۷:۴۳
رها رهایی
پنجشنبه, ۳۰ آذر ۱۴۰۲، ۰۷:۴۸ ب.ظ

🌨ساعت به اول زمستان رسیده است🌨

 

دوستت دارم هایم  شعری بلند است

که تا به حال هیچ  شاعری نتوانسته مثل آن را بسراید❤️❤️❤️

وقتی که شب، یلدا باشد  🌠

فصل، زمستان باشد ❄️

و روشنی همین فردا باشد!  🌞🌟

 

یلداتون مباااااااااااااااااارک عزیزای دلم

شااااااااااد شاااااااااااااااااد شااااااااااااااااااااد باشید ایشالاااااااااااا و فردا و فرداهاتون روشن روشن❤️❤️❤️

 

❄️اینم فال شب یلدای ما ❄️

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۰۲ ، ۱۹:۴۸
رها رهایی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینا نیلوفرهائیه که خودم پای درخت صنوبر تبریزی دم درمون کاشتم البته الان دیگه دارند کم کم خشک میشن متاسفانه پاییز امسال اینجا تا همین الان که داریم به اواخرش نزدیک می شیم دو بار بیشتر بارون نیومده😔 خدا کنه حداقل زمستون پر برف و بارونی پیش رو داشته باشیم !🙏

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۰۲ ، ۱۸:۴۹
رها رهایی
پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۴۰۲، ۱۲:۰۰ ب.ظ

بلاخره طلسمش شکست!

سلاااااااااااااام سلااااااااااااااام سلاااااااااااااااااااام سلااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که بلاخره طلسم خرید خونه تو تهران شکست و ما موفق شدیم بعد از سالها روز سیزدهم آذر یه آپارتمان تو محله زرکش نارمک که محله ارامنه است بخریم 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۰۲ ، ۱۲:۰۰
رها رهایی